ر(رض) به همراه مجاهداني كه از پيش در مسجد جمع شده بودند، براي پشتيباني گارد حفاظتي مدينه حركت كردند تا دشمن را غافل‌گير كنند؛ مسلمانان، رد پاي دشمن را كه شبانه حركت مي‌كرد، گرفتند و در محل ذي‌حُسي به آنان رسيدند. كافران، در تعداد زيادي كوزه، سنگريزه ريخته بودند؛ آن‌ها با پاهيشان، كوزه‌هاي مملو از سنگريزه را در مقابل شترهاي مسلمانان غلتاندند كه از صداي آن، شترها رم كردند؛ مجاهدان، با آن‌كه بر شترهايشان سوار بودند، نتوانستند آن‌ها را كنترل كنند. هيچ مسلماني، هنگام رم كردن شترها نيفتاد و به هيچكس، آسيبي نرسيد. دشمن كه گمان كرده بود مسلمانان شكست خورده‌اند، به هم‌پيمانان خود در ذي‌قصه پيام داد كه ما پيروز شده‌ و مسلمانان را به هزيمت رانده‌ايم. اهل ذي‌قصه، خود را به مرتداني رساندند كه مي‌پنداشتند مسلمانان را در ذي‌حسي شكست داده‌اند. خواست خدا نيز همين بود كه مرتدان به خيال فرار مسلمانان، گرد هم بيايند و بياسايند تا با حمله‌ي دوباره‌ي مسلمانان روبرو شوند؛ ابوبكر صديق(رض) شبانگاه، لشكر را سامان‌دهي كرد و پس از آمادگي دوباره‌ي سپاهيان، در همان شب بي‌سر و صدا به سوي مرتدان حركت كرد و پيش از سپيده‌دم به ميان دشمن زد. دشمن، به گمان اين كه مسلمانان گريخته‌اند، سلاحش را زمين گذاشته بود؛ اما مسلمانان، مرتدان را غافل‌گير كردند و بر آنان شبيخون زدند و پيش از برآمدن خورشيد، شكستشان دادند و بيش‌تر بار و توشه‌ي آن‌ها را به غنيمت گرفتند. آنان گريختند و ابوبكر(رض) به دنبالشان رفت و در محل ذي‌قصه اردو زد و پس از چشاندن شكست و خواري به مشركان، به مدينه بازگشت و نعمان بن مقرن را به همراه عده‌اي در ذي‌قصه گذاشت و اين، نخستين فتح و پيروزي بود. بني‌عبس و ذبيان، به مسلماناني كه ميان ايشان بودند، حمله كردند و آن‌ها را كشتند. ابوبكر صديق(رض) پس از قتل‌عام مسلمانان، توسط بني‌عبس و ذبيان سوگند خورد كه از مشركان به تعداد مسلماناني كه كشته‌اند و بلكه بيش‌تر، خواهد كشت.(1) ابوبكر(رض) تصميم قاطع گرفت كه انتقام مسلمانان شهيد را بگيرد و همين طور هم كرد. مسلماناني كه درميان ساير قبايل بودند، بيش از پيش بر دينشان ثبات و استقامت ورزيدند و بدين ترتيب مشركان را خفت و ذلت در برگرفت. اموال زكات از سوي قبايل به مدينه فرستاده شد و افرادي چون صفوان، زبرقان و عدي با اموال زكات قبايل خود رهسپار مدينه شدند؛ مأموران جمع‌آوري زكات نيز با اموال زكات به مدينه برگشتند و در يك شب،‌ زكات شش قبيله به مدينه رسيد. آن موقع طوري شده بود كه هرگاه يكي از مأموران جمع‌آوري زكات از دور نمايان مي‌شد، مردم مي‌گفتند كه معلوم نيست با خبر خوش مي‌آيد يا نه؟ و ابوبكر صديق(رض) مي‌فرمود: «قطعاً با خبرهاي خوبي آمده است.» زماني كه اموال زكات به مدينه مي‌رسيد، مردم به ابوبكر صديق(رض) مي‌گفتند: مثل هميشه به ما مژده‌ي خوبي دادي.(2) در همين بحبوحه لشكر اسامه(رض) نيز با پيروزي و غنيمت به مدينه بازگشت؛ او، مأموريتش را برابر دستور رسول‌خدا(ص) و سفارش ابوبكر صديق(رض) به خوبي انجام داده بود.(3) ابوبكر(رض)، اسامه(رض) را در مدينه جانشين خود كرد و خودش به سوي ذي‌قصه حركت كرد. مسلمانان به او گفتند: «شما را به خدا، خودتان را در معرض خطر نيندازيد كه اگر شما از بين برويد، براي اسلام و مردم، نظام و ساماني نخواهد ماند؛ بنابراين كس ديگري را به جاي خود بفرستيد و اگر جانشين شما كشته شود، كس ديگري را به نمايندگي از خود به ميدان خواهيد فرستاد.» ابوبكر صديق(رض) پاسخ داد: «نه، به خدا كه چنين نمي‌كنم؛ بلكه خودم نيز با شما مي‌آيم.»(4) كان و گوهرِ وجودي ابوبكر صديق(رض) در جهاد با مرتدان، باشكوه‌ترين و زيباترين شكل پيشواي مؤمني را به تصوير مي‌كشد كه براي قومش، جان‌فشاني مي‌كند. پيشوا، در نگاه اسلام و مسلمانان، بايد الگوي عملي مردم باشد. همراهي ابوبكر(رض) با سپاهيان اسلام، مَنشي بود كه سبب دل‌گرمي و قوت قلب مجاهدان براي جنگ با دشمنان اسلام شد و باعث گرديد تا دستورات فرمانده و پيشواي خود را به طور كامل انجام دهند.(5) 
ابوبكر صديق(رض) به سوي ذي‌حسي و ذي‌قصه حركت كرد و فرزندان مقرن (نعمان، عبدالله و سويد) با تني چند از سپاهيان اسلام، او را همراهي مي‌كردند تا اين‌كه به ربذه در ابرق(6)  رسيد؛ خداي متعال، شكست سختي به حارث و عوف چشاند و حطيئه نيز اسير شد و بني‌بكر و عبس، تار و مار شدند. ابوبكر(رض) پس از پيروزي بر بني‌ذبيان، چند روزي در ابرق توقف نمود و فرمود: «پس از اين بني‌ذبيان حق ندارند در اين سرزمين، تصرفي داشته باشند….»
سيرت ابوبكر صديق(رض) بيان‌گر آن است كه او، هرگز خودش را در هيچ امري جدا از پيروانش نمي‌دانست و در انجام تمام امور مهم، همراه و همگامشان بود. آشفتگي و پريشاني اين امت، از آن زمان آغاز شد كه برخي از مسلمانان، رياست و فرمانروايي را ابزار سيطره‌طلبي و برتري‌جويي دانستند و آن را وسيله‌ي خودخواهي‌ها و منفعت‌طلبي‌هاي شخصي قرار دادند؛ پست و جاه خود را دليل برتري بر ديگران پنداشتند و از ملت و مردم بريدند؛ تنها پيوندشان با مردم، سخناني شد كه براي ملت از طريق ابزار رسانه‌اي ايراد كردند و از حضور عملي در جمع مردم دوري گزيدند و در متن قضايا و مسايل مردم قرار نگرفتند كه حضوري مؤثر و مشاركتي حقيقي در حل و فصل نيازها و مشكلات جامعه داشته باشند.(7) سه بار خروج پياپي ابوبكر صديق(رض) براي جهاد، نشان‌دهنده‌ي قرباني و جان‌فشاني آن بزرگوار است؛ مسلمانان، او را سوگند مي‌دهند كه در مدينه بماند و شخص ديگري را به جاي خود، براي فرماندهي لشكر اعزام كند؛ اما نمي‌پذيرد و مي‌فرمايد: «به خدا سوگند كه چنين نمي‌كنم و خودم با شما مي‌آيم.» فروتني و جان‌فشاني ابوبكر(رض) چقدر زياد بود كه از تمام خوشي‌هاي شخصي بريد تا به مصالح امت، توجه و غم‌خوارگي داشته باشد. او سه بار پياپي در حالي براي جهاد خروج كرد كه عمرش، از شصت هم گذشته بود و همين تلاش و جهاد خستگي‌ناپذيرش، سبب نشاط و سرزندگي صحابه شد و او را الگويي نيك و نمونه براي همگان قرار داد.
طليحه‌ي اسدي سر به طغيان نهاد و عده‌اي را دور خود جمع كرد؛ اين خبر به ابوبكر صديق(رض) رسيد. ضرار بن ازور(رض) مي‌گويد: «هيچ كسي را پس از رسول‌خدا(ص) نديدم كه چون ابوبكر(رض) در جنگ‌هاي پراكنده و پياپي، پرتوان و خستگي‌ناپذير باشد؛ ما به او از آشوب دشمنان خبر مي‌داديم و او، چنان بي‌هراس و پرتوان معلوم مي‌شد كه گويا به او نويد پيروزي داده‌ايم.» اين، بيان‌گر يقين و باور راسخ ابوبكر(رض) است كه به نصرت و ياري الهي اعتماد كاملي داشت و خوب مي‌دانست كه خداي متعال، دوستانش را بر دشمنان پيروز مي‌كند و آنان را در زمين، خليفه مي‌سازد. برتري ابوبكر(رض) بر ساير صحابه(رض) بدان خاطر نبود كه شب‌زنده‌داري‌ها و برخي از اعمال نيك اين‌چنيني آن بزرگوار، از آنان بيش‌تر باشد! بلكه اب