ي جاهليت از ايرانيان مي‌ترسيدند و هرگز به جنگ با آنان نمي‌انديشيدند، پس از پذيرش اسلام، از دليرترين مجاهدان مسلمان در مقابل اهل فارس شدند. آري بالاخره اين‌ها كه روزگاري دعوت پيامبر(ص) را بدين بهانه كه پذيرش اسلام، ممكن است آنان را روياروي اهل فارس قرار دهد، اسلام را پذيرفتند و در برابر ايرانيان جهاد كردند تا بر همگان معلوم شود كه آيين راستين اسلام، آن‌قدر بزرگ است كه مسلمانان را در همين دنيا، به‌گونه‌اي رفيع و والا مي‌گرداند كه حكم‌رانان زمين مي‌شوند و از اين فراتر، اين‌كه در آخرت نيز آنان را از نعمت‌هاي هميشگي در بهشت‌هاي پرنعمت و جاويد، بهره‌مند مي‌سازد(4). 
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الجهاد و القتال في السياسة الشرعية، محمد هيكل (1/412)
2) التحالف السياسي في الإسلام، منير غضبان، ص53
3) مرجع سابق، ص64
4) التاريخ الإسلامي (3/69)؛ التربية القيادية (2/20)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:25.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:26.txt">1ـ نقش عبدالله بن ابوبكر رضي الله عنهما در سفر هجرت</a><a class="text" href="w:text:27.txt">2ـ نقش عايشه و اسماء رضي الله عنهما در سفر هجرت</a><a class="text" href="w:text:28.txt">3ـ رازداري اسماء رضي الله عنها</a><a class="text" href="w:text:29.txt">4ـ نقش اسماء رضي الله عنها در برقراري آرامش در خانه</a><a class="text" href="w:text:30.txt">5 ـ نقش عامر بن فهيره، خدمت‌گزار و آزادشده‌ي ابوبكر در هجرت</a><a class="text" href="w:text:31.txt">شگرد ابوبكر صديق(رض) در برقراري پيوند عميق و روحي با ديگران</a><a class="text" href="w:text:32.txt">بيماري ابوبكر صديق(رض) به هنگام رسيدن به مدينه</a></body></html>اذيت و آزار كفار قريش بر ضد مسلمانان به اندازه‌اي شدت گرفت كه برخي از مسلمان‌ها را بر آن داشت تا به حبشه هجرت كنند. پس از آن، هجرت به مدينه آغاز شد. تاريخ به وضوح گزارش داده است كه ابوبكر(رض) از رسول‌خدا(ص) اجازه‌ي هجرت خواست؛ پيامبر اكرم(ص) به او فرمودند: (لا تعجل، لعل اللّه يجعل لك صاحبًا)(1)  يعني: «عجله نكن؛ شايد خداوند، براي تو يار و همراهي (در اين سفر) مقدر فرمايد.» خود ابوبكر صديق(رض) اميدوار بود كه سفر هجرت را در كنار رسول‌خدا(ص) و همراه ايشان، آغاز كند. عايشه‌ي صديقه رضي الله عنها درباره‌ي هجرت پيامبر اكرم(ص) و پدرش، مي گويد: رسول‌خدا(ص) هر روز صبح و شام به خانه‌ي ابوبكر تشريف مي‌آوردند. روزي كه خداوند، به پيامبرش(ص)، اجازه‌ي هجرت و ترك مكه و رفتن از ميان قومش را داد، رسول‌خدا(ص)، بر خلاف گذشته، هنگام ظهر به خانه‌ي ما آمدند. زماني كه ابوبكر(رض) آن حضرت(ص) را ديد، گفت: حتماً اتفاق تازه و كار مهمي پيش آمده كه رسول‌خدا(ص)، الآن تشريف آورده‌اند. زماني كه پيامبر(ص) وارد خانه شدند، ابوبكر(رض) از روي تختش عقب‌تر رفت و رسول‌خدا(ص)، كنار او نشستند. در آن هنگام من و خواهرم اسماء در خانه بوديم. رسول‌خدا(ص) فرمودند: «كساني را كه اين‌جا هستند، از خانه بيرون بفرست (كه مي‌خواهم مسأله‌ي مهمي را با تو درميان بگذارم.)» ابوبكر(رض) عرض كرد: «پدرم و مادرم، فدايت؛ اين‌ها، دختران من هستند.» رسول‌خدا(ص) فرمودند: «خداوند متعال، به من اجازه‌ي هجرت و خروج از مكه را داده است.» ابوبكر(رض) گفت: «اي رسول‌خدا! مي‌خواهم (در سفر هجرت) با شما همراه شوم.» رسول اكرم(ص)، فرمودند: «تو، در اين سفر همراه من، هستي.» عايشه رضي الله عنها مي‌گويد: «تا آن روز نديده بودم كه كسي، از شادي گريه كند تا اين‌كه ابوبكر(رض) را ديدم كه (از فرط شادي به خاطر همراهي با آن حضرت(ص) در سفر هجرت) گريست.» ابوبكر(رض) پس از آن گفت: «اي رسول‌خدا! اين دو شتر را از پيش، براي چنين روزي آماده كرده‌ام.» پيامبر خدا(ص)، عبدالله بن اريقط را كه مشرك بود و از قبيله‌ي بني‌الديل بن بكر، به عنوان راهنما استخدام كردند. مادر عبدالله بن اريقط، از قبيله‌ي بني‌سهم بن عمرو بود. پيامبر اكرم(ص) و ابوبكر(رض)، شترها را در اختيار عبدالله بن اريقط گذاشتند؛ او، شترها را مي‌چرانيد تا آن‌كه زمان هجرت و خروج از مكه فرارسيد(2). 
در روايت امام بخاري رحمه الله به نقل از حضرت عايشه رضي الله عنها، حديث بلندي آمده كه به تفصيل، جريان هجرت را بيان مي‌كند.. در بخشي از اين حديث آمده است: در حالي كه ما، سرِ ظهر در خانه(ي ابوبكر) نشسته بوديم، شخصي به ابوبكر(رض) گفت: «رسول‌خدا(ص)، در حالي كه سرشان را پوشانده‌اند، به اين‌جا مي‌آيند.» آمدن آن حضرت(ص)، (به وقت نيم‌روز و) زماني بود كه پيش از آن عادت نداشتند، در چنان موقعي به خانه‌ي ابوبكر(رض) بيايند. ابوبكر(رض) گفت: «پدر و مادرم، فداي او باد؛ به خدا سوگند كه اتفاق مهمي، پيامبر(ص) را (در اين وقت) به اين‌جا كشانده است.» رسول‌خدا(ص) تشريف آوردند و اجازه‌ي ورود خواستند. به داخل خانه دعوت شدند؛ وارد شده، به ابوبكر(رض) فرمودند: «كساني را كه اين‌جا حضور دارند، بيرون كن.» ابوبكر(رض) گفت: «پدر ومادرم، فدايت؛ اين‌ها، خانواده‌ي من هستند.» فرمودند: «به من اجازه‌ي خروج داده شده است.» ابوبكر(رض) گفت: «پدرم، فدايت؛ يكي از اين شترها را براي سفر قبول كنيد.» رسول‌خدا(ص) فرمودند: «(باشد؛ البته)در قبال پرداخت قيمتش.» عايشه مي‌افزايد: با عجله، مقداري توشه و خوراكي برايشان آماده كرديم و در كيسه‌اي چرمي گذاشتيم؛ اسماء رضي الله عنها بخشي از دامنش را بريد و دهانه‌ي كيسه را بست و از همان‌جا، (ذات‌النطاقين) يعني: صاحب دو دامن، ناميده شد. پس از آن رسول‌خدا(ص) و ابوبكر(رض)، به غار ثور رفتند و سه روز در آن‌جا پنهان شدند. عبدالله بن ابي‌بكر رضي الله عنهما كه جواني زرنگ و فهميده بود، شب‌ها را نزد آنان در غار مي‌گذراند و صبح زود يا هنگام سحر به ميان اهل مكه مي‌رفت و به هر حيله و توطئه‌اي كه بر ضد پيامبر(ص) و ابوبكر(رض) مي‌چيدند، گوش داده و آن را پس از تاريك شدن هوا، به پيامبر(ص) و ابوبكر(رض)، منتقل مي‌كرد. عامر بن فهيره(رض)، كه غلام (خدمت‌كار) ابوبكر(رض) بود، گوسفندان شيرده را پس از گذشت پاسي از شب به سمت غار مي‌برد و بدين ترتيب، آن‌ها، شب را درميان گله مي‌گذراندند و در شير گوسفندان، سنگ داغ انداخته و آن را جوشانده و مي‌نوشيدند؛ عامر(رض) هنگام سپيده‌دم گوسفندان را هَي مي‌كرد و از آن‌جا مي‌بُرد. خدمت‌كار ابوبكر(رض) در هر سه شب، اين كار را كرد. رسول‌خدا(ص) و ابوبكر(رض)، راهنماي ماهري از بني‌ديل كه از طايفه‌ي بني‌عبد بن عدي بود، استخدام كردند و به او كه بر دين كفار قريش و هم‌پيمان بني‌سهم (خاندان عاص بن وائل سهمي) بود، اعتماد نمودند. رسول‌خدا(ص) و ابوبكر(رض)، شترهاي سفرشان را به راهنما دادند و با او قرار گذاشتند كه پس از سه شب، خود را هنگام پگاه، در غار ثور به آنان برساند. عامر بن فهيره(رض) و راهنما به همراه پيامبر(ص) و ابوبكر(رض)، از ساحل و كناره‌هاي دريا، راه هجرت را در پيش گرفتند(3). 
كسي جز علي بن ابي‌طالب، ابوبكر و خانواده‌اش(رض)، از زمان حركت رسول‌خدا(ص) به سوي مدين