مفيد است ولي براي ديگران مضر.
والسلام علي من اتبع الهدي وخاف عواقب الردي.اثبات صفات و اسماء مستلزم مشابهت خالق با مخلوق نمي شود: 

مقصود اين است كه اثبات صفات و اسماء براي خدا مستلزم اين نيست كه خالق و خلق مانند و مشابه هم باشند، خداي تعالي موصوف به صفات كمال ذاتي است و صفات او قديم و ازلي و واجب مي باشند و به قديم و وجوب بودن ذات او كه موصوف به قدم و وجوب مي باشد؛ و اين حق است و محذوري در آن نيست، پس اثبات اسماء بدون صفات و سفسطه در عقليات و شك در نقليات است چنانچه قرامطه چنين مي كنند. اكثر اهل سنت اطلاق لفظ كلي قابل تقسيم بر خدا را خطا و بدعت مي دانند، و آن چيزي كه اهل حق از اهل سنت قبول دارند اين است كه خداي تعالي اصلاً موصوف به جسميت نيست بلكه در فطرت عرب جاهليت و اسلاميت چنين نيست كه خدا جسم و نه نفي آن باشد. تعالي الله عن ذلك.عدم اطلاق جسم بر خدا:

و اما گفته ي شما كه خدا جسم نيست، اين كلمه مجمل است، زيرا گاهي مراد از جسم مركبي است كه اجزاء متفرقه در آن جمع شده و يا چيزي است كه قابل تجزيه و انفصال باشد، و يا مركب از ماده و صورت باشد، كه خداوند از تمام اينها منزه است، و گاهي مراد به جسم آن چيزي است كه بتوان بسوي آن اشاره كرد و يا ديده شود، و يا صفاتي داشته باشد، و در دعا به خدا اشاره مي شود و به قلب ديده ها به او توجه مي گردد، و آشكارا در آخرت ديده مي شود، و صفاتي نيز دارد.، اگر نفي جسم را به اين معني مي گويي در جواب گفته ميشود كه اين ((معني)) به روايات صحيحه و آيات صريحه اثبات شده است و شما دليلي بر نفي آن نياورده ايد. و اما اطلاق ((لفظ)) جسم بر الله تعالي چه نفيا و چه اثباتاً بدعت است، و در نصوص و قول سلف، اطلاق لفظ جسم بر الله نيست، و همچنين لفظ جوهر و متحيز بر خدا اطلاق نشده است. (و همچنين الفاظ عاقل و معقول، عاشق و معشوق، علت و معلول و مصدر و يا مصدر اول، تمام اينها بدعت، و برخلاف عقل است و اسماء الله توقيفي و متوقف بر ورود وحي است زيرا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((لا يعلم كيف هو إلا هو. والله اكبر من أن يوصف. وسبحان الله عما يصفون.)) پس چون بشر احاطه به كيفيت ذات و صفات او ندارد نبايد صفاتي براي او بياورد مگر آنچه خود حق تعالي به واسطه وحي بيان نموده است.) همچنان در مورد مسئله ي لا مكان، گاهي مقصود از مكان آنچه در برگيرنده و محيط به چيزي و محتاج به آن است، و گاهي مقصود ما فوق اين عالم است، اگر مقصود معني اول باشد، پس خدا منزه از آن است. و اگر مراد معني دوم است گوييم: آري خدا فوق عالم مي باشد و خالق از مخلوق جداست. پس او ظاهري است كه فوق او چيزي نيست، و او بالاي آسمانها و بالاي عرش و جدا از مخلوق است؛ چنانكه كتاب و سنت بر اين حقيقت دلالت دارد و محل اتفاق پيشوايان مي باشد.رد بر حلي در ادعاي او كه اگر خدا در مكان است حادث است: 

و اما اينكه گويي اگر جسم باشد، و يا در مكان باشد، محدث و حادث است، چه دليلي بر اين ادعا داريد؟ گويا شما دليل گذشتگان خود از معتزله را كافي دانسته ايد، كه گفته اند: اگر جسم باشد خالي از حركت و سكون نيست، و اين دو يعني حركت و سكون حادثند و آنچه از حوادث خالي نباشد حادث است، زيرا ممتنع است كه حوادثي بدون اول باشد، و مي گويند اگر علم، حيات، قدرت و كلام به او قائم باشد پس او جسم خواهد بود.جواب اين است كه: اگر او را حي و عليم و قدير مي دانيد و با اين وصف او جسم نيست و يا اينكه شما نمي فهميد حي، قادر و عالمي را مگر اينكه جسم باشد و اگر گفته ي شما درست باشد پس ممكن است كه حيات، علم و قدرت داشته باشد، و از عالم جدا، و بالاي عالم باشد و جسم هم نباشد؛ و اگر بگوييد كه جداي (منفصل) بلند، را نمي شناسم مگر اينكه جسم باشد، در جوابتان گفته مي شود كه حي ((زنده)) دانا، و توانايي نيز در عقل نمي گنجد مگر اينكه جسم باشد، و نيز اگر فرد فرد حادثات دائم و باقي نباشد لازم نمي شود كه نوع حوادث دائم و باقي نباشد چنانكه خداي تعالي در سوره ي رعد آيه ي 35 فرموده: (أُكُلُهَا دَائِمٌ وَظِلُّهَا) . 
يعني: ((خوردنيهاي بهشت و سايه آن دائم است.))مقصود دوام فرد فرد نيست بلكه دوام نوع است.و در سوره ي توبه آيه 21 فرموده: (فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ) و در اين آيه مقيم، مقيم نوع آن است.لزوم پيروي از وحي در مورد صفات خداوند متعال: 

مختصر آنكه در صفات الهي آنچه از وحي رسيده بايد پذيرفت.و بر مردم است كه به خدا و رسول او ايمان بياورند و او را تصديق و اطاعت كنند كه اين ريشه ي تمام سعادت است. خداي تعالي در سوره ابراهيم آيه ي 1 فرموده:(كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ) 
پس خدا رسولان را مأمور كرد به آنچه مقتضي كمال است تا اسماء و صفات مقدسه ي او را بر وجه تفصيل بيان كنند و نقص و تبشبيه را بطور مجمل نفي نمايند.پس پروردگار متعال موصوف است به صفات كمال كه نهايتي فوق آن نيست و به هر وجهي منزه از نقص است. محال است كه در صفات كمال براي او مانندي باشد. و به تحقيق رسول خدا صلى الله عليه و سلم  خبر داد كه در بهشت چيزهايي است كه بر قلب هيچ بشري خطور نكرده است. پس هرگاه در مخلوق چيزي باشد كه به قلب انسان خطورنكند و يا قابل تصور نباشد، پس چه گمان به خالق داري؟ كه در عقل نگنجد، و در ذهن تصور نشود. ابن عباس گويد: ((چيزهايي در بهشت است كه در دنيا نيست مگر نامهاي آن)) پس هرگاه دو مخلوقي كه در اسم مشترك باشند و در بين ايشان فرقي باشد كه نتوان مقدار آنرا در دنيا شناخت؛ پس معلوم است كه هرگاه پروردگار و بنده در صفتي لفظاً شركت داشته باشند، پس معلوم است بين صفات كمال پروردگار و صفات بندگان فرق بزرگي است.هر چه از پيغمبر ثابت است ايمان به آن لازم است:
مؤلف منتقي گويد استاد ما در اين مسائل تفصيل داده تا آنكه فرموده: آنچه ثابت شود كه از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است واجب است به آن ايمان آورد، و آنچه به نفي و اثبات از رسول صلى الله عليه و سلم  نرسيده لازم نيست از آن سخن گفته شود تا مراد متكلم دانسته گردد، و صحت آن سلبا و يا ايجابا روشن گردد؛ پس سخن گفتن درباره ي الفاظ مجمل و بدون تفصيل، به نفي و اثبات در بيان آن، سبب افتادن در جهل، و گمراهي و قيل و قال مي شود.و گفته شده كه بيشتر اختلافات متكلمين ناشي از جهت اشتراك در اسماء مي باشد.فرقه هاي مجسمه:

به اضافه در ميان شيعه و سني كساني هستند كه به جسميت و نفي آن قائلند. و اول كسي كه لفظ جسم را در اين مورد آورده هشام بن حكم از متكلمين رافضه است. ابن حزم و غير او چنين نقل نموده اند. ابوالحسن اشعري در كتاب ((مقالات. . . . اسلاميين گفته است كه در ميان رافضيان در جسميت خداوند اختلاف پيدا شد و ايشان در اينمورد شش فرقه شدند: فرقه ي اول: اصحاب هشام بن حكم( هشام بن حكم از شاگردان ابي شاكر ديصاني زنديق بوده كه بعدًا از او جدا شد. سپس سياست او را با برامكه خلفاي بني عباس مربوط ساخت. و براي تضعيف