واحش و صفات رذيله در ايشان نباشد و ايشان خود را از آلودگي حفظ كنند ولي شرط مرد و يا زن با تقوي و پاك اين نيست كه صغيره و يا خطا از او صادر نشود و طلب آمرزش نكند و اگر چنين باشد در امت محمد شخص با تقوايي پيدا نشود. پس اگر شخصي سيئه اي بجا آورد و حسنه اي كه مكفر و كفاره ي او باشد نيز انجام دهد، او از متقين است.و خدا در سوره ي توبه آيه ي 103 فرمود: (خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ) و ممكن است از پاكي اهل بيت يكي اين باشد كه ايشان را محفوظ داشته از گرفتن صدقه، زيرا آن از چرك مال مردم است.در مجموع تطهيري كه در آيت و در دعاي پيامبر صلى الله عليه و سلم  آمده است به اتفاق همه مراد از آن عصمت نيست، و اهل سنت عصمت را تنها براي پيامبر صلى الله عليه و سلم  ثابت ميدانند و به غير از نبي صلى الله عليه و سلم  آنرا به كس ديگري ثابت نمي دانند، و شيعه عصمت را بغير از پيامبر صلى الله عليه و سلم  براي علي و امامان نيز ثابت  ميدانند و به كس ديگري جز از آنان ثابت نميدانند، پس در اين صورت عصمت از زوجات و دختران پيامبر صلى الله عليه و سلم  و غير آنان منتفي ميشود، در صورتيكه چنين باشد تطهيري كه در دعاي پيامبر صلى الله عليه و سلم  آمده ممتنع است كه در برگيرنده ي عصمتي كه مختص به پيامبر صلى الله عليه و سلم  و امامان در نزد شيعه است، باشد. بر علاوه دعا براي عصمت از گناه ها بنا به اصل قدريان ممتنع است، بلكه دعا به تطهير نيز در نزد آنان ممتنع است، زيرا افعال اختياري كه عبارت از بجا آوردن واجبات و ترك محرمات است به نظر آنان در حدود توان پروردگار نيست، و به نظر آنان او نمي تواند بنده اي را پاك و فرمانبردار، و يا عاصي و نافرمان بگرداند، پس بنا به اصل آنان دعا به فعل خيرات و ترك منكرات ممتنع است.و مقدور در نزد آنان قدرتي است كه صالح به اين و آن است مانند شمشيري كه ميتوان توسط آن مسلمان و يا كافري را كشت، و مانند مالي كه ميتوان آنرا در گناه و يا طاعت مصرف كرد، بر علاوه بنده مي تواند توسط آن قدرت آنچه از كار نيكو و يا زشت، را كه بخواهد انجام دهد.وحديثي كه به آن استدلال كرده دليلي به ضد آنان است نه به نفعشان، زيرا اين قولشان را باطل ميگرداند، زيرا كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  به اهل بيت خويش به تطهير دعا كرده است، و اگر بگويند مراد به آن اينست كه خداوند برايشان مغفرت كند و آنان را مؤاخذه نكند، در اين صورت دلالت آن بر بطلان اين قولشان نسبت به دلالت آن بر بطلان عصمت قويتر است، و در نزد آنان سوال كردن خداوند براي عصمت ممتنع است؟ و آنهم اگر ثبوت عصمت فرض شود. در گذشته گفتيم كه براي امام عصمت شرط نيست.و قول شما كه ((علي ادعاي عصمت كرده و نفي رجس از او ثابت شده، پس او راستگو است)).جواب اين است كه: ما قبول نداريم كه او مدعي عصمت و يا امامت شده باشد تا اينكه عثمان كشته شد، و اگر امامت و يا خلافت را او دوست ميداشته ولي به زبان نياورده و نگفته من امام، و نيز در هيچ كجا نگفته من معصوم، و نگفته رسول خدا صلى الله عليه و سلم  مرا زمامدار پس از وفات خود قرار داد، و نگفته كه بر مردم متابعت من واجب بود و مانند اين چنين الفاظي از او شنيده نشده و كسي روايت نكرده است. و اگر كسي به دروغ از او نقل كرده باشد ما بديهي ميدانيم كه جاعل كاذبي باشد زيرا در مصادر از او چنين نقلي نشده است. و ما ميدانيم كه علي پرهيزگارتر است از اينكه مدعي كذبي شود كه تمام صحابه ميدانستند كه دروغ است. و خدا به رسول خود فرموده: (فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ) و مؤمنين در اين آيه شامل علي نيز ميشود.و قول شما كه علي گفته: ((لقد تقصمها ابن ابي قحافة...)) جواب آنكه: خير! چنين سخني را نگفته و سند شما كجاست؟ كجا چنين چيزي را ثقه اي از ثقه اي تا به علي برسد نقل نموده تاكنون كه چنين سندي براي اين جملات پيدا نشده است. و البته اين در نهج البلاغه آمده، ولي دانشمندان ميدانند كه اين كتاب را شريف رضى الله عنه  در سنه ي 400 هجري و با فاصله زماني زيادي از عصر علي از آثار گوناگوني جمع نموده ولي سندهاي آنرا ذكر نكرده است. و ما نميتوانيم چيز بدون سندي را حجت قرار دهيم مگر آنكه در جاي ديگر سند صحيحي براي آن بيابيم. دانشمندان ميدانند كه بيشتر خطبه ي هاي اين كتاب از افتراءاتي است كه به علي بسته اند و لهذا در كتب قديمه قبل از زمان سيد رضى الله عنه  يافت نميشود و براي آنها سندهاي شناخته شده اي نيست بنابراين بايد سؤال كرد كه شريف رضى الله عنه  جملات مذكور را از كجا نقل نموده است. و خطبه هاي نهج البلاغه به منزله ي كسي است كه ميگويد من علوي و يا عباسيم و شجره نامه اي ندارد و پدرش نيز چنين ادعايي نكرده اند و خدا واجب نكرده كه ما هر مطلب بدون دليلي را تصديق كنيم. و خدا تكليف به ما لا يطاق ننموده است، چگونه انسان ميتواند اثبات خلافت كند به حكايتي در سنه ي چهارصد كه دروغگويان زياد شده و داراي قدرت گرديده اند. و در اين خطبه كلمات و جملاتي وجود دارد كه منافات با شأن علي و منافات با كلمات ديگر آن جناب دارد آيا ميتوان براي خلافت علي جملاتي ذكر كرد كه منبع آن معلوم نيست و ممكن است منبع آن عده اي از كذابين و متهمين و متعصبين باشند؟! و بر فرض قبول كنيم كه علي اين خطبه را گفته باشد اما شما از كجا مي گوييد كه مقصودش اين بود كه من امام منصوص معصوم از جانب خداوند مي باشم؟!! و ابدا در اين خطبه نيامده كه من از جانب خدا بعنوان خليفه ي پيامبر تعيين شدم و خلفاي سه گانه اين حق مرا غصب كردند، چنين چيزي در اين خطبه نيست( نهج البلاغه تأليف سيد رضي برادر سيد مرتضي است كه در قرن چهارم و اوايل قرن پنجم بوده اند و معلوم است كه بين زمان حضرت علي و زمان ايشان چهار قرن فاصله است و در اين كتاب خطبه ها و نامه ها و كلمات علي را بدون راوي و بدون ذكر سند نقل كرده است و لابد از زمان علي تا زمان ايشان بايد اين جملات به توسط سلسله ي راويان نقل شده باشد و هر خطبه اي بايد به ده فاصله از علي نقل شده باشد و معلوم نيست سيد رضى الله عنه  آنها را از چه كسي و از چه كتابي نقل نموده است؟ و در حقيقت خطبه هاي نهج البلاغه و بلكه در جمله ي خبر مرسل هم نمي رود چنانچه كه شما ياد كرديد. اشكال دوم: اينكه بعضي از جملات و كلمات نهج البلاغه با كلمات و جملات ديگر آن در تناقض است، مثلا در خطبه ي 3 كه لقد تقمصها ذكر شده و شكايت از خلفا ي آمده ضد است با مكتوب ششم كه در آن مكتوب از خلفاي مدح و تعريف نموده و خلافت ايشان را حق دانسته و هم چنين مخالف است با خطبه ي 163 كه به سفارت مردم نزد عثمان رفته و از شيخين تعريف نموده و علم آنان را حق دانسته و همچنين ضد است با خطبه ي 228 كه بسيار از عمر تعريف نموده است و همچنين مخالف است با اعمال آن حضرت كه با خلفاي مراوده و مورد مشورت ايشان بوده و در حق ايشان خيرخواهي مينموده و به نماز ايشان حاضر م