وبكر و زيد بن حارثه، و اينكه عمر پس از چهل مرد در سال ششم بعث اسلام آورد. پس چگونه صحيح باشد كه علي قبل از همه به هفت سال نماز خوانده باشد، سپس حديث مرفوعي را نقل كرده كه علي صديق اكبر است. و اين از دروغهاي احمد بن نصر الذراع است كه متهم به جعل است و ابن عدي و ابن حبان او را به ساختن حديث متهم كرده است. و روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به علي مي گفت تو اول كسي هستي كه روز قيامت با من مصافحه ميكني و تو صديق اكبر و فاروق و تو يعسوب المؤمنين هستي و گفته اين حديث ساخته شده است، و در سند آن عباد بن يعقوب و علي بن هاشم و ديگرانند از كساني كه سخن درباره ي ايشان است (كه غلو در تشيع داشته اند و بخاري گفته علي بن هاشم و پدرش از غاليان مي باشد). و در سند ديگر آن عبدالله بن داهر است كه ابن معين گفته نبايد حديث او را نوشت.فصل

و اينجا راهي است براي كسي كه آشنا به اخبار باشد و بخواهد به سعادت برسد زيرا براي بسياري از دانشمندان نيز معرفت صحت و سقم احاديث از جهت سند دشوار است از جهت سند تميز دهند و همانا كسي ميتواند بدين هدف نايل گردد كه در اين فن استاد باشد. و آن راه اين است كه ما فرض مي كنيم اخبار محل نزاع نباشد، بر مي گرديم به آنچه به تواتر معلوم شده است كه ابوبكر خلافت را به رغبت و تهديد طلب نكرده و نه مالي در آن بذل كرد و نه شمشيري كشيد و نه خانواده ي مهمي داشت و نه ياراني داشت كه قيام كنند براي او چنانكه طلب كنندگان سلطنت عادت شان است. بلكه نگفت با من بيعت كنيد و كسي بر تخلف از بيعت نه اذيت كرد و نه مجبور نمود مانند سعد بن عباده به اضافه آنان كه با او با ميل بيعت كردند هم آنان بودند كه با رسول خدا صلى الله عليه و سلم  تحت الشجرة بيعت كردند- رضي الله عنهم- و با همراهي ايشان با مردتدين و فارس و روم جهاد كردند و قلمرو اسلام را گسترش داد و از خلافت نه بهره اي برد و نه چيزي خورد. و خوراك و لباس و زندگي زاهد بود مانند آنكه قبل از او بود با اينكه به شهادت رسيد، و آلوده به مال دنيا نشد و كسي از بستگان خود را توليت نداد، اين امري است كه بر دوست و دشمن آشكار است، سپس مردم با عثمان صلى الله عليه و سلم  بيعت كردند، او هم با كمال آرامي و حلم و رحمت و هدايت و نرمي رفتار كرد و ليكن جرأت و سياست مبهوت كننده اي كه عمر دارا بود را نداشت و عدل و زهد بي مانند او را كه هر عاقل ميداند در او نبود تا آنكه مردم در او طمع كردند و دنيا طلبان به وسعت دنيا رسيدند و بسبب توليت بعضي نزديكانش اموري پيش آمد كه مردم عادت نداشتند و دشمنان اسلام و اهل شر و فتنه كه مي خواستند قدرت و شوكت و اتحادي در اسلام نباشد، كساني را بر عليه او شورانيدند تا او مظلومانه به شهادت رسيد، سپس علي متولي امور گرديد، بعضي او را به خون عثمان متهم كردند در حاليكه خدا ميداند او از خون عثمان بري بود و حتي فرزندانش حسنين را براي حراست از حضرت عثمان فرستاده بود و هرگز به خون عثمان راضي نبود. و كمك و دستي در آن نداشت. ولي قلوب بعضي با علي رضى الله عنه  صاف نشد. و تمكن پيدا نكرد كه مردم را مقهور كند تا او را اطاعت كنند، راي او بر اين قرار گرفت كه جنگ كند تا ببيند عاقبت كار او چه ميشود و فرزندش حسن به او اشاره كرد كه ترك قتال كند، ولي او گمان كرد، به قتال امت متفق مي شوند و اطاعت او حاصل ميگردد. پس مشكل عميقتر گرديد و جدايي و افتراق بيشتر شد حتي كه از لشكر او هزاران نفر از اطاعت او خارج شدند و او را تكفير كردند؛ و عليه او جنگيدند، پس او آخرين خلفاي راشدين شد كه خلافتش شان و ولايت آنان خلافت نبودت بود. 
سپس امر به دست معاويه افتاد و او اولين سلطان گرديد چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((خلافت پس از من سي سال است و بعد تبديل به سلطنت ميگردد)). حال اگر عيبجويي بيايد و بگويد شيخين طالب رياست بودند و مانع حقوق اهل بيت شدند ديگري مي تواند مانند نواصب بگويد علي طالب رياست بود و براي آن جنگيد خونها ريخت و به غرض خود نرسيد. و ما چون دفاع كنيم، و شبهه او را دفع نماييم پس دفاع از شيخين به طريق اولي است. زيرا آنان از تهمت دورترند، زيرا براي حصول امارت و رياست نجنگيدند، و همه ي بزرگان مانند علي و ديگران از آن دو اطاعت كردند و اگر بخواهيم به علي گمان داشته باشيم كه قصد او حق بوده و اراده ي برتري و فساد در زمين نداشته پس به طريق اولي بايد اين گمان را در حق آن دو نفر داشته باشيم، پس مكابره و پيروي هوي را رها كن.
طريق ديگر و راه روشنتر: و آن اينكه گفته شود همت و مقصد مسلمين پس از پيغمبرشان قطعا متوجه به پيروي حق بوده است. و چيزي كه ايشان را مانع از حق شود با قدرتشان بر حق نبوده است و چون ايشان هدفشان حق بوده و رادع و مانع نبوده واجب بوده كه همين عمل را انجام دهند، و معلوم است مسلمين بهترين قرن در آنچه كرده اند پيرو حقند. زيرا ايشان بهترين امتهايند خدا براي ايشان دين خود را كامل كرد و نعمت را بر ايشان تمام نمود. آنان با ابوبكر براي دين بيعت كردند. نه دنيايي در كار بود و نه ترسي، و اگر ميخواستند براي طمع، كاري كنند هر آئينه علي و عباس را بخاطر شرافت و برتري بني هاشم بر بني تيم مقدم ميداشتند. و چون به ابي قحافه پدر پير ابوبكر كه در مكه بود گفتند كه پسرت متولي خلافت شده تعجب كرد و گفت آيا بني اميه و بني هاشم و بني مخزوم راضي شدند؟ گفتند آري، باز تعجب كرد. و گفت اين فضل الهي است كه به هر كسي خواهد مي دهد. زيرا ميدانست كه بني تيم ضعيفترين قبائلند. و همانا در اسلام تقوي بر نسب مقدم است.
راه ديگر و گفتار ديگر: متواتر است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((بهترين قرنهاي اين امت قرن من است، سپس آنان كه در پي ايشان و بعد آنان كه پشت سر آنانند)) پس بهترين امم بدون نزاع، مردم قرن اولند، و هر كس در حال مسلمين قرن دوم تأمل كند و آنرا با مسلمين قرن اول بسنجد، خواهد دانست كه ما بين آن دو فرقهايي است و مسلمين قرن اول از هر جهت بهتر بودند. حال اگر گفته شود كه مسلمين قرن اول كه خدا مكرر مدحشان كرده حق امام معين و منصوص الهي را انكار كردند و آل پيغمبر صلى الله عليه و سلم  را از ارثشان منع كردند، گفته ي شان ارزشي نخواهد داشت.
راه ديگر: به تواتر ثابت شده كه ابوبكر، عمر و عثمان رضى الله عنه  با پيامبر صلى الله عليه و سلم  خيلي نزديك بودند، و آنان از ياران خاص پيامبر صلى الله عليه و سلم  بودند، و همچنان هر كدام با آن حضرت خويشاوندي داشتند، و از پيامبر صلى الله عليه و سلم  ديده نشده است كه از آنان بدگويي و يا بد بيني كرده باشد، بلكه ثابت شده كه آنان را ستوده و دوست ميداشته است، پس آنان يا اينكه ظاهراً و باطناً در زمان پيامبر صلى الله عليه و سلم  و بعد از او درستكار بودند، كه اين مطلوب است و چنان نيز بودند، و يا اينكه پيامبر صلى الله عليه و سلم  دانسته بود كه آنان درستكار نيستند ليكن با آنان مدارا ميكردند و يا ندانسته بود كه آنان درستكار نيستند، از اين رو هر كدام را كه شما بگوييد