ان كسي را نمي يابيد كه با ظالمين همكار باشد مگر اينكه در بين رافضه كساني بيشتر است كه با ظالمان همكاري ميكنند، و در بين آنان عادلان از شيعه بيشتر است، و اين يك امري است كه به همه آشكارست، و در بين همه ي طوايف از رافضه دروغگوتر، ظالمتر، جاهلتر پيدا نمي شود، و شيوخ آنان خود اعتراف كنان ميگويند: اي اهل سنت شما داراي قدرت هستيد، و اگر ما قدرتي داشته باشيم با شما چنين معامله ي نيك كه شما با ما مي كنيد نمي كنيم. سيزدهم: مطلب ديگر اينكه اين شعري كه ابن مطهر حلي به آن استشهاد كرده و آنرا نيكو شمرده از گفته هاي جاهلان است زيرا اهل سنت اتفاق و اجماع دارند كه آنچه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آورده و فرموده از جبرئيل است و او از طرف باري تعالي آورده است و قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را قبول و به آن ايمان دارند زيرا ميدانند كه خدا در سوره ي نجم آيات 3 و 4 ميفرمايد: (وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى).  يعني: ((پيامبر خدا از هواي نفس سخن نميگويد نيست اين قرآن جز وحي كه وحي ميشود.)) و به اهل سنت، سني ميگويند براي پيروي از سنت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ليكن سخن در شناخت آنچه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده ميباشد كه اهل سنت قول او را از مردمان محل وثوق ميجويند چه نزد علويين باشد و چه غير ايشان استفاده ميكنند، و اما صرف روايت جدشان از جبرئيل هرگاه عالم به آن نباشد به چه دردشان ميخورد و چه بهره اي از آن ميبرند. و مردم قول مالك و شافعي و احمد بن حنبل و غير ايشان را نگرفته مگر براي اينكه اقوال و رواياتشان مستند به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است. و اينان چون به آنچه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آورده عالمتر و آگاه تر هستند و اجتهادشان در شناخت قول رسول و پيروي از او محكمتر است، قابل پيروي و بررسي اقوالشان ميباشد و گر نه براي مردم چه غرضي از تعظيم اين دانشمندان بوده است ورنه اكثر احاديثي كه آنها روايت كرده اند، مثال آنها نيز روايت كرده و هم اكثر مسائلي كه آنها به آن جواب گفته اند. و اهل سنت يكي از ايشان را معصوم نميدانند و واجب الاتباع نشمرده اند و اگر ايشان اختلافي كنند آنرا به كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بر مي گردانند. به اهل علم قرآن و حديث و فقه زمان خود مراجعه كن تا مشاهده كني و ببيني كه اهل سنت چنين ميباشند، پس بسياري از بني هاشم را مي يابي كه قرآن را حفظ ندارند و از احاديث و سنت پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  چيزي نمي شناسند و معاني احاديث را نمي دانند پس صرف آنچه را گفتي كه ((روي جدنا عن جبرئيل عن البارى)) چه فائده براي ايشان دارد؟ و به ايشان گفته ميشود آري علماي اهل سنت به روايات جد شما از شما دانا ترند و شما بايد به آنان مراجعه كنيد. و بني هاشم چه اولين آنان و چه آخرين آنان مانند ديگران بايد علم بياموزيد درس بخوانند و علم فرا گيرند. پس شما بني هاشم به چه كس اقتداء و از چه شخصي تعليم ميگيريد؟! آيا از آنان كه روايات جدشان را نميدانند و يا از علمايي كه ميدانند؟ و علماء وارثان پيامبرانند زيرا پيامبران درهم و دنياري بجا نگذاشته اند بلكه علم را براي امت خود به ارث گذاشتند ((فمن أخذه أخذ بحظ وافر))( نويسنده با اكثر سادات و مدعيان علم دين از اهل شيعه مراوده داشته و گفتگوها كرده ام، ايشان نه از قرآن و آيات آن اطلاعي دارند و نه از احاديث صحيحه ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و فقط علمشان منحصر است به كتب خودشان از روضه خواني و رويات غلو درباره ي ائمه و فتاوي علمايشان در فقه، و تاويل آياتي كه گذشتگان ايشان بدلخواه و بر خلاف لغت نموده اند. مثلاً كتاب كافي كه بهترين كتاب ايشان است در باب فيه نكت و نتف من التنزيل از امامشان نقل نموده كه آيه ي 42 سوره ي قمر كه ميفرمايد: (وَلَقَدْ جَاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ كَذَّبُوا بِآياتِنَا كُلِّهَا فَأَخَذْنَاهُمْ أَخْذَ عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ) مقصود از تكذيب آل فرعون به آيات خدا تكذيب ايشان به ائمه ي اثني عشر مي باشد و از اين تاويلات ركيك و مضحك در كتب ايشان بسيار است، اهل علم ايشان هر كس كه سخن حقي را اظهار كند، فوري او را متهم ميكنند كه وهابي است و او را طعن و لعن و دشمن خدا و رسول و امام كرده، و به سختي مي كوبند. مقصود ابن تيميه اين است كه مجرد علوي بودن مستلزم علم او به قرآن و سنت نيست، بلكه هر علوي كه تعلم كند به قرآن و سنت جدش عالم خواهد شد و اگرچه امامشان باشد، زيرا پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به احدي وحي نميشود و بايد چه مسلمين چه علوي و چه غير علوي، چه امام و چه مأموم تعلم كنند و درس بخوانند و مغرور به شعر ((روي جدنا)) نشوند چنانكه ائمه ي شيعه و سني همه در مكتب و غير آن درس خوانده اند.) و اگر بگويد مقصودم از اين شعر ائمه اثني عشر است، به او گفته ميشود آنچه علي بن الحسين و ابو جعفر و امثال ايشان از حديث جدشان روايت كرده اند مورد قبول است چنانكه از علماي ديگر نيز روايت شده و مورد قبول است، و اگر آنچه كه مردم نزد مالك و شافعي و احمد يافته اند بيشتر از آنچه كه نزد موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي يافته اند نبود هر آئينه از ايشان عدول نمي كردند، آيا چه غرضي براي اهل علم و دين بوده كه از ايشان عدول كنند و سراغ مالك و شافعي بروند در حاليكه هر دو دسته از يك شهر و در يك عصر بوده اند، مسلمين و خود علويين نيز با كمال رغبت در معرفت علم رسول خدا صلى الله عليه و سلم ، علم رسول را از مالك و شافعي بيشتر از موسي بن جعفر اخذ كرده و استفاده نموده اند. امام شافعي بعد از مالك آمده، و با او در بسياري از مسائل مخالف بود حتي كه بر امام مالك رد كرده است و بين اصحاب امام مالك و امام شافعي مناقشاتي نيز رخ داده است، و امام شافعي از نگاه نسب به بني هاشم نزديكتر است نسبت به امام مالك، و بر آموختن علم پيامبر صلى الله عليه و سلم  از همه صريحتر بود و علم پيامبر صلى الله عليه و سلم  را از هر كسي از پسران عمو و غير پسران عموي خود مي آموخت، اگر او در نزد يكي از بني هاشم از علم پيامبر صلى الله عليه و سلم  بيشتر از آنچه كه در نزد امام مالك مي يافت پس از همه مردم بيشتر بسوي او مي شتافت، و او گفته است كه از مالك و سفيان بن عيينه استادان داناتري نداشته است، و كتابهاي امام شافعي از علومي كه از اين دو عالم گرفته است مملو است و همچنان از علماي ديگري، در حاليكه از موسي بن جعفر و از ديگر بني هاشم چيزي نگرفته است، و از اينجا معلوم ميشود كه مطلوب او از علم پيامبر صلى الله عليه و سلم  در نزد مالك از آنچه كه در نزد بني هاشم بود بيشتر بوده است. و همچنين از احمد بن حنبل روايات و كتبي مانده كه بيانگر محبت شديد او نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و حديث آن حضرت و شناخت اقوال و افعال او مي باشد وي در فضائل رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و بني هاشم، خصوصاً در فضائل علي و حسين و حسن تصنيفاتي دارد، و با اين حال كتب او مملو است از روايا