 و وجود اثر در وقت مرجح آشكار شده چه اين را ((موجب به ذات)) نامگذاري كنيد و يا نه، و اگر وجود آن واجب نگرديد، پس هر ممكن قابل وجود و عدم مي باشد، پس ناگزير مرجحي داشته باشد، اين چنين تا به آخر.سپس مي گوييم: اين دليل عقلي شما كه گفته ايد: ((اسناد افعال اختياري ما به خود ماست، و به وقوع پيوستن آن مطابق اختيار ماست)) با آنچه كه از افعال ما نيست، مانند رنگ، مورد معارضه قرار مي گيرد، زيرا انسان مي تواند لباسش را بهر رنگي كه خواسته باشد بدست آورد، چون كه اين بستگي به كار او دارد، ليكن خود رنگ از مفعول و كارهاي او نيست، و همچنان زراعتي كه كشت مي كند و نهالهايي كه مي نشاند، مي شود كه مطابق اختيارش برويد و روييدن آن وابستگي به زراعت و كشت او دارد، ليكن عمليه ي رويانيدن (انبات) كار او نيست. پس از اين ثابت مي شود كه هر آنچه كه وابستگي و استناد به بندگان دارد و مطابق اختيارشان واقع مي شود مفعول و كرده ي آنان نيست. و اين يك معارضه ي عقلي است.و اما گفته ي او كه ((چه شركتي در اينجا))در جواب گفته مي شود: اگر حوادث بدون فعل خداوند و قدرت او ايجاد شود، پس اين مشاركت صريح به خداوند متعال است، و از اينروست كه آنان به مجوس، كه فاعل شر را غير از فاعل خير مي دانند، تشبيه شده اند، زيرا آنان به خداوند شريك ديگري قرار داده اند... و بنابراين ابن عباس رضى الله عنه  گفته است: ((ايمان به قدر نظام يكتا پرستي است)) و قول قدريان شرك و تعطيل را در بر دارد، زيرا قول آنان متضمن اين است كه بعضي از حوادث خارج از اين است كه خداوند متعال فاعل آن  باشد و متضمن اثبات فاعل مستقلي غير از خداوند متعال است، و اين دو شعبه از شعبه هاي كفر است، زيرا اصل هر كفر تعطيل و شرك است، و اين شبيه گفته ي فلاسفه مي باشد كه مي گويند: فلكها بطور مستقل عمل مي كند و آنهاست كه ايجاد كننده ي حوادث روي زمين مي باشد، ليكن شگفت آور اينست كه آنان بر قدريان اين قولشان را كه گفته اند: خداوند همواره از فعلي عاطل بوده تا اينكه جهان را ايجاد كرد، انكار كرده و بد دانسته اند، در حاليكه خودشان مي گويند در گذشته و حال همواره از ايجاد كردن عاطل بوده، بلكه مي گويند از فعل عاطل بوده است، و آنان مي گويند آنچه كه به ذات خود لازم باشد مانند عقل و فلك در حقيقت فعل او نيست، زيرا كه فعل معقول نيست مگر اينكه اندكي اندكي بعمل آيد، و اماآنچه را كه ذات لازم است از نوع صفات است مثل رنگ انسان و طولش، زيرا اينها ممتنع است كه فعل انسان باشد، بر خلاف حركاتش كه فعل اوست.و اگر فرض شود كه همواره متحرك بوده است چنانچه كه در مورد نفس انسان گفته مي شود كه همواره از يك حال بحال ديگري در حركت است، و قلب از ديگري كه در حالت جوشيدن باشد بيشتر در حركت است. و فاعلي كه به او فعل قائم است و اندك اندك به وقوع مي پيوندد برخلاف لازمي كه به او در ازل لازم است مفعول باشد، در عقل نمي گنجد كه مفعول او باشد، پس واضح شد كه فلاسفه براي خداوند اصلاً فعلي ثابت نمي كنند، و در حقيقت آنان معطله هستند. و ارسطو و پيروانش علت اول را از جهت علت مقصود بودن حركت فلك ثابت مي دانند، و حركت فلك در نزد آنان مانند حركت انسان حركت اختياري است و ناچار مرادي داشته باشد كه آن مقصودش است، و گفته اند فلك بخاطر علت اول حركت مي كند يعني بخاطر تشبه به آن، و نهايتا اثبات مي كنند كه شرطي بخاطر وجود جهان باشد، و آن است كه آنرا در حركت مي آورد مانند اينكه معشوق عاشق را در حركت مي آورد و مانند مردي كه مي خواهد طعامي بخورد و دست خود را بسوي آن دراز مي كند، و آن محبوب محرك است بخاطر متحرك آنرا دوست مي دارد، و در اينصورت براي حركت فلك ايجاد كننده ي غير خود فلك ثابت نكرده اند، مانند اينكه قدريان براي افعال حيوان ايجاد كننده اي غير حيوان ثابت نمي كنند، و از اينروست كه فلك در نزد آنان حيوان بزرگي است، و از اينجا روشن شد كه فلاسفه در مورد همه ي حوادث جهان قدري اند و آنان اصل شر هستند. و از اينرويست كه آنان حوادث را به طبائع موجود در اجسام نسبت مي دهند چنانچه كه قدريان در مورد حيوان مي گويند، و نهايتا آنان خداوند را شرطي در وجود جهان پنداشته اند و بس. و بعضي از ايشان مي گويند: فلك واجب الوجود است، ليكن علتي ثابت كرده اند كه مقصودي باشد و يا فاعلي، و در نتيجه ي تحقيق چنين ثابت مي شود كه آنچه را كه آنان ثابت كرده اند حقيقتي ندارد، و آنان نادانترين مردمان درباره ي خداوند جل جلاله هستند، و آن عده فلاسفه اي كه در يكي از دينهاي آسماني داخل شده اند، مانند فارابي، ابن سينا، موسي بن ميمون يهودي، يحيي بن عدي نصراني و متي، آنان با وجود ملحد بودن شان خرمند تر از ارسطو و پيروان مشائينش هستند، و بعضي از متكلمين در باطل با آنان داخل شده و از حق دور شدند- در مسائلي مانند توحيد خداوند و اثبات حقيقت اسماء و صفات خداوند- جل جلاله- و از توحيد تنها توحيد ربوبيت را شناخته اند و بس، كه عبارت از اقرار به اين است كه خداوند خالق همه چيزهاست و پروردگار آن، و اين توحيدي است كه مشركين نيز به آن اقرار دارند خداوند متعال مي فرمايد: (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ) (الزخرف:87) و خداوند متعال مي فرمايد: (وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ) (يوسف:106)در حاليكه توحيد مطلوب توحيد الوهيت يعني توحيد خداوند در عبادت، كه متضمن توحيد ربوبيت نيز است، مي باشد، و توحيد و يكتا پرستي خداوند متعال اينست كه تنها خداوند عبادت شود و جز از او از كسي ديگري ترسيده نشود، و به كسي ديگري جز او در دعا رو آورده نشود، و عبادت نهايت ذل و دوستي بنده را از براي خداوند جمع مي كند، و يكتا پرستي متمضن اثبات صفات كمال براي خداوند و اخلاص به او است، خداوند مي فرمايد: (وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ) البينه / 5، يعني ((امر كرده نشده اند مگر اينكه خداوند را با پيروي دين حق پرستش كنند.))اصل شرك:

و اصل شرك يا تعطيل است يعني تعطيل اسماء و صفات خداوند مانند تعطيل فرعون موسي، و آنكه با ابراهيم عليه السلام درباره ي پروردگارش مجادله كرد، و يا شريك قرار دادن بر خداوند در اعمال و عبادتش، كه در بين مردمان بيشتر از تعطيل مي باشد، و اين مشركين دشمنان همه ي پيامبران هستند و در بين دشمنان محمد و ابراهيم عليهما السلام از هر دو نوع مشركين و معطلين بسيار هستند، ليكن تعطيل محض به ذات خداوند كمتر است، ليكن بيشتر از همه تعطيل صفات كمال خداوند هست كه مستلزم تعطيل ذات خداوند مي باشد. و بر علاوه ي  آناني كه نزديكتر به پيامبر صلى الله عليه و سلم  و يارانش و تابعين آنان بودند به توحيد، ايمان و عقل نزديكتر بودند، و هر كسي كه از آنان دورتراند از اين امور دورتراند و متاخرين متكلمين اثبات مانند رازي و آمدي و امثال آنان كه كلام را با فلسفه آميخته اند در تقرير توحيد و اثبات صفات كمال در درجه ي پايينتر از ابو المعالى جويني و ام