 كسي او را امر كند، و همچنان در حق او ممتنع است كه در ملكيت ديگري تصرف كند، زيرا همه چيزها ملك اوست. و اين قول از اياس بن معاويه روايت شده است.
و گفته است: ((با تمام عقل خود جز با قدري هاي مجادله نكردم، و گفتم: براي من بگوييد ظلم چيست؟ گفتند: ظلم اينست كه انسان در آنچه كه ملك او نيست تصرف كند، پس گفتم: خدا راست همه چيز))، و به اضافه آنها تعذيب به جرم را روا ميدانند، پس ايراد تعذيب كوتاه قد بخاطر كوتاهي قدش، و تعذيب سياه پوست بخاطر سياهي اش، وارد نمي آيد، زيرا آنها تعذيب را به محض مشيت جايز ميدانند.دوم: اينكه ظلم مقدور خدا هست ولي او منزه از آن است مانند اينكه انساني را به گناه غير او عذاب كند چنانكه خود در سوره ي طه آيه 112 فرموده:(وَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخَافُ ظُلْماً وَلا هَضْماً) ((و هر كسي كارهاي شايسته انجام دهد در حاليكه با ايمان هم باشد، پس نبايد از ستم و پامال ثمدن حقش بترسد.))آنان ميگويند: فرق بين تعذيب انسان بخاطر كردار اختياري و غير فعل اختياري او در فطرت عقلها معلوم است، و ميگويند توجيه نمودن گناهها به حجت قضاء و قدر بدليل عقل باطل است، زيرا اگر ظالمي ظلم خود را با قضا و قدر توجيه كند، پس ظالم او نيز ظلم خود را توسط قضاء و قدر توجيه ميكند، و توجيه كردن گناهها توسط قضاء و قدر به اتفاق ملل و عاقلان باطل است، و تنها پيروان هوا و هوس ميتوانند به آن استدلال كنند، و به چنين كساني كه اين باطل را ميگويند گفته مي شود: شما چرا در وقت عصيان و نافرماني جبري، و در وقت طاعت قدري مي شويد؟ هر مذهبي كه به هوا و هوستان موافق باشد پيرو آن ميشويد، اگر قضاء و قدر دليلي براي توجيه گناه گناهكاران باشد پس درست نيست كه كسي، كسي ديگري را ملامت كند، و نه درست است كه كسي ديگري را مجازات كند، گاهي بسياري از مدعيان حقيقت از درويشان، صوفيان، و عامه ي مردم به اين استدلال ميكنند و گناههاي خويش را توسط قضاء و قدر توجيه مي كنند، و از امر و نهي سرباز ميزنند، در حاليكه هيچ كسي در ترك فعل مأمور و مرتكب شدن فعل ممنوع عذري ندارد، و نمي تواند بگويد كه چنين قضاء و قدر بوده است، بلكه خداوند متعال حجت را تمام كرده است.و از اينروست كه گروهي از مردم به قدري بودن متهم شده اند در حاليكه چنان نبوده اند، بلكه آنها توجيه نمودن گناهها را توسط قضاء و قدر مردود مي شمردند، چنانچه به امام احمد گفته شد: آيا ابن أبي ذئب قدري بود؟ او گفت: ((مردم هر كسي را كه آنان را از گناهان منع كند قدري مي گويند)) (زيرا آنان فكر ميكند كه آن منع كننده ايمان به اين ندارد كه ارتكاب گناهان برايشان مقدر است.و هر كس نهي از منكركند مي گويند عصيان برايشان مقدر شده بايد در جوابشان گفت كه نهي از منكر نيز به تقدير خداست پس اين قول نقض آن قول باشد.و از جمله نادانان مشايخ قَدَريه جبْريه كسي است كه مي گويد ((من پروردگاري كه عصيان او شود كافرم، كه اگر هفتاد پيغمبر را بكشم خطا نكرده ام چون به تقدير خداست)) و ديگري گويد:
اًصبحت منفعلاً لمايختاره 			  منى، ففعلى كله طاعات!
و بعضي از مردم گمان كرده اند كه احتجاج آدم با موسي به قدر از همين باب است، و اين گمان جهل است، زيرا انبياء عليهم السلام بزرگوارترين مردم و به امر و نهي الهي بيشتر پابند بودند، پس چگونه جايز است كه يكي از انبياء به واسطه ي قول قدر خدا را عصيان كند؟!، و آدم از گناه توبه كرد و توبه او پذيرفته شد و اگر استدلال به قدر صحيح مي بود پس براي شيطان، و فرعون و ديگران استدلال به آن درست مي شد. و ليكن ملامت نمودن موسي آدم را از جهت مصيبتي بود كه بسبب خوردن از درخت به آنان رسيد، و لذا به او كفت چرا ما و فرزندانت رااز بهشت بيرون كردي، و بنده در وقت مصائب بايد به قدر توجه كند نه وقت گناهان و معاصي، پس بر مصائب صبر و از گناهان توبه لازم است، كه خداي تعالي در سوره ي غافر آيه ي 55 فرموده: (فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ) يعني: ((اي پيامبر صبر پيشه كن كه وعده ي خدا حق است و براي گناهت طلب آمرزش كن.))و معلوم است كه افعال اختياري در نفس انسان اثر مي گذارد و صفات پسنديده و زشت ايجاد ميكند و برخلاف رنگ و كوتاهي قد كه چنين اثري ندارد. ابن عباس گفته: ((حسنه نور در قلب، روشني در صورت، و گشايش در رزق، قوت در بدن و محبت در دل خلق ايجاد ميكند.))بنده صاحب قدرت و اختيار در افعال خود است:

خداوند متعال فعل بنده را سبب آن و اين قرار داده است، چنانچه نوشيدن زهر را سبب بيماري و مرگ گردانيده است، ليكن گاهي آنرا با خوردن ترياك دفع ميكند، همين گونه موجبات و پي آمدهاي گناهان را - كه عذاب باشد- به وسيله ي توبه، اعمال نيك، و آفتهايي كه به انسان مي رسد، دفع ميكند و اگر گفته شود: خلق نمودن فعل و عذاب كردن بسبب آن ستم است، اين به منزله ي اين گفته است كه: خلق نمودن زهر، و پس كشته شدن بوسيله ي آن ظلم است، و دلايل يقيني دلالت كرده است كه خداوند هر پديد آمده و حادث را آفريده است، و فعل بنده از جمله ي پديد آمده ها و حوادث است، پس آنچه را كه خداوند خواسته است بوده، و آنچه را كه نخواسته نبوده است.و اگر گفته شود: فعل به اراده ي بنده پديد آمده است، ميگوييم: اراده ي بنده نيز حادث و پديد آمده مي باشد و ناچار سببي داشته باشد و نيز مي توانيم بگوييم: فعل ممكن است، و وجود آن بر عدمش ترجيح ندارد مگر توسط مرجحي، و فاعل بودن بنده به آن حادث ممكن است، و ناچار بايد محدث ((پديد آورنده ي)) مرجح داشته باشد، و در آن فرقي بين حادث و حادث ديگري وجود ندارد؟ توسط بعضي از مخلوقات آسيبهايي به بعضي ديگر ميرسد- مانند بيماريها و دردها- و در آن حكمت خداوند نهفته است، پس اگر عذاب و كيفر در مقابل كردار اختياري بنده باشد اين ظلم بشمار نمي رود، زيرا در هر حادث- تا آنجايي كه مربوط به خداوند ميشود- حكمت او در آن نهفته است، اما تا آنجاييكه مربوط بنده مي شود پس در آن عدل است، زيرا كه خداوند او را به سبب فعلي كه آنرا مرتكب شده است عذاب كرده است، پس خداوند بر او ظلم نكرده بلكه خود او ظالم بوده است. اگر او را حكمراني به سبب دزدي اي كه كرده است مجازات كرده دستش را قطع كند، و مال دزدي شده را به صاحبش باز گرداند پس آن حكمران عادل گفته مي شود، و اگر آن دزد بگويد اين مقدر شده بود كه دزدي كنم، اين دليل منع كننده ي حكم آن حكمران شده نمي تواند، پس اگر خداوند ظالمي را در مقابل گناهانش روز قيامت مجازات كند خداوند عادل است، و آن ظالم را اين گفته اش كه: تو بر من آن گناه را مقدر ساخته اي، سودي نمي رساند، قضاء و قدر عذر توجيه كننده ي گناه شده نمي تواند، و اينكه خداوند خالق هر چيز است، در آن حكمت ديگري نهفته است، و اين خلقت خداوند از جهت نهفته بودن حكمت در آن، نيك و خوب است.
ائمه مانند ثوري، اوزاعي، زبيدي و احمد بن حنبل اين گفته ي بعضي را كه ((خداوند بندگان را مجبور ساخته است)) بد دانسته و رد كرده اند، و گفته اند: مجبور ساختن ا