رانه هنگامي که رسول خدا مقداري نقره را که در دامن بلال ريخته و آن را ميان مردم تقسيم مي‌نمود، همراه او بودم. 

مردي جلو آمد و گفت: يا رسول‌الله عدالت را رعايت کن! 

رسول خدا فرمود: چي داري مي‌گويي؟ اگر من عدالت را رعايت نکنم چه کسي آن را رعايت مي‌نمايد؟! اگر دادگر و عادل نباشم شکست‌خورده و نااميد مي‌گردم! 

حضرت عمر گفت: يا رسول‌الله اجازه بفرما اين منافق را مجازات کنم! 

رسول خدا فرمود:«پناه بر خدا اگر چنين اجازه‌اي را بدهم، آنگاه مردم خواهند گفت: محمد اصحاب خويش را به قتل مي‌رساند! اين مرد و اتباع او قرآن مي‌خوانند، اما از حلقوم ايشان پائين‌تر نمي‌رود، و همچون پرتاب شدن تير از کمان از دين دور مي‌شوند.[6]» 

ابوسعيد خدري مي‌گويد: «من گواهي مي‌دهم خود از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم و شهادت مي‌دهم هنگامي که حضرت علي با آنها جنگيد و آنان رابه قتل رسانيد، جنازه مردي را آوردند که همان اوصافي را که رسول خدا فرموده بود، در او وجود داشت![7]»

امام مسلم -رضي الله عنه- از ابوسعيد خدري نقل نموده که گفته است: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرموده‌اند: «هنگامي که در ميان مسلمانان تفرقه پديد مي‌آيد، گروهي از دين فاصله مي‌گيرند، و يکي از آن دو طرف اختلاف که به حق نزديک‌تر است، آنان را سرکوب مي‌نمايند»[8]. 

همچنين امام بخاري و مسلم از بسربن عمرو روايت نموده‌اند که گفته است: نزد سهل‌بن حنيف رفتم و به او گفتم: آنچه را که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در مورد «حروريه«خوارج» فرموده‌اند، براي من بگو! 

گفت: هماني را که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم بدون کم و کاست برايت نقل مي‌کنم! 

از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم که فرمودند: گروهي از آنجا – و به عراق اشاره فرمود – راه شورش و سرکشي را در پيش مي‌گيرند، و قرآن را مي‌خوانند، اما از حلقوم آنها پايين‌تر نمي‌رود و همانگونه که تير از کمان دور مي‌شود، از دين فاصله مي‌گيرند». 

گفتم: آيا براي آنان علامتي را ذکر فرمود؟ 

سهل گفت: من همين را شنيدم، و نمي‌توانم چيزي را بر آن بيفزايم![9] 

احاديثي که نقل شدند، دلايلي بر صداقت و درستي نبوّت رسول خدا به شمار مي‌آيند، زيرا در مورد شورش و سرکشي خوارج و عدم معرفت درست آنان از قرآن و عدم اطاعت از امام و پيشواي مسلمين و اقدام به قتل و کشتار مسلمانان خبر داده، مسلمانان را به رويارويي با آنها فراخوانده، آناني را که ايشان را سرکوب مي‌کنند مورد تمجيد قرار داده و نزديک‌ترين طرف به حق و صواب بر شمرده است. 

در سال سي‌ و هشت هجري بود، که حضرت علي اشتر نخعي – مالک بن حارث – را به عنوان والي مصر معين نمود! اشتر نخعي از رهبران کوفه بود، و با توجه به اين موقعيت، خود را بر خليفه مسلمين تحميل نموده و جزو فرماندهان عالي سپاه او درآورده بود، او در عين حال از جمله سران و اتباع عبدالله بن سبا بود که در شورش عليه عثمان بن عفان و قتل او مشارکت داشت! 

اشتر نخعي از عراق راهي مصر شد، اما خداوند اين فرصت را از او گرفت و اجازه نداد طعم والي بودن مصر را بچشد!

وقتي به «قلزم» در نزديکي مرزهاي مصر رسيد، يکي از اهل کتاب با مقداري عسل مسموم از او پذيرايي کرد و اشتر نخعي – مالک‌بن حارث – بر اثر آن فوت کرد. 

معاويه و عمروعاص از شنيدن خبر مرگ اشتر نخعي شادمان شده و گفتند: خداوند در ميان زنبورهاي عسل هم سربازاني دارد»[10]. 

پس از مرگ اشتر نخعي بود که حضرت علي -رضي الله عنه-، محمدبن ابوبکر صديق را به استانداري مصر منصوب نمود، لازم به يادآوري است که محمدبن ابي‌بکر نيز در اشغال مدينه و محاصره منزل حضرت عثمان -رضي الله عنه- مشارکت داشته بود! 

اما از طرف ديگر معاويه عمروبن عاص را براي رويارويي با محمدبن ابي‌بکر به عنوان همدست شورشيان عليه خلافت حضرت عثمان همراه با شانزده هزار نفر سرباز به مصر گسيل داشت! 

محمدبن ابي‌بکر نيز همراه با ده هزار نفر سرباز به سوي مصر حرکت کرده بود که ميان آنان جنگ سختي روي داد و در نهايت به کشته شدن بسياري از قاتلان حضرت عثمان که محمدبن ابي‌بکر را همراهي مي‌کردند، انجاميد وجنگ با شکست سپاهيان محمدبن‌‌ابي‌بکر پايان يافت! 

به دنبال اين شکست همه سربازان و همراهان محمدبن ابي بکر از دور و بر او پراکنده شده و او تنها ماند، و خوار و درمانده و اندوهگين گرديد و با گرسنگي و تشنگي به خرابه‌اي پناه برد، اما معاويه بن حديج رهبر اتباع و طرفداران حضرت عثمان در مصر دستور تعقيب او را داد و در همان خرابه او را به قتل رسانيدند!

بدين ترتيب مصر از زير حاکميت حضرت علي خارج گرديد و زير سلطه معاويه بن ابي‌سفيان قرار گرفت وعمروبن عاص والي آن سرزمين گرديد![11] 

در سال سي و نه هجري بود که در مرزهاي عراق و شام درگير‌ي‌هاي پراکنده‌اي ميان سپاهيان حضرت علي و سربازان معاويه صورت گرفت[12]. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البدايه و النهاية: 

[2]- البداية والنهاية: ج 7 ص 288 – 289.

[3]- البداية والنهاية: ج 7 ص 219

[4]- البداية والنهاية: ج 7 ص 292.

[5]- البداية والنهاية: ج 7 ص 291

[6]- البداية والنهاية: ج 7 ص 297

[7]- البداية والنهاية: ج 7 ص 300 - 301

[8]- البداية والنهاية: ج 7 ص 270

[9]- البداية والنهاية: ج 7 ص 279

[10]- البداية والنهاية: ج 7 ص 313

[11]- البداية والنهاية ابن کثير: ج 7 ص 313

[12]- البداية والنهاية ابن کثير: ج 7 ص 322در آغاز سال چهل هجري بود که معاويه سپاهي را به فرماندهي بسربن ابي‌ارطاه به حجاز و يمن فرستاد تا آن ممالک را تحت سلطه خويش درآورد، بسر وارد مکه و مدينه شد و پس از آن به يمن رفت و آن مناطق عملاً در اختيار معاويه بن ابي‌سفيان قرار گرفت![1] 

اوضاع و احوال خلافت حضرت علي -رضي الله عنه- مدام رو به ضعف مي‌رفت و از طرف ديگر پايه‌هاي فرمانروايي معاويه روزبروز استوارتر مي‌گرديد. 

مردم عراق که خود را هوادار حضرت علي به شمار مي‌آوردند، مدام از او نافرماني نموده و عليه او مي‌شوريدند و در کار او کارشکني مي‌کردند! 

اما اتباع معاويه در شام کاملاً از معاويه اطاعت نموده و عليه او اقدامي را صورت نمي‌دادند. هر چه قدرت نظاميان شاميان بيشتر مي‌شد، از توانايي و قدرت اهل عراق کاسته مي‌گرديد! 

در همان اوضاع و احوال و آن مشکلات و چالش‌هايي که فراروي حضرت علي -رضي الله عنه- قرار گرفته بود، او بهترين، عالم‌ترين و پارساترين و آگاه‌ترين انسان آن عصر بود، اما پيروانش مدام او را تنها مي‌گذاشتند و عليه او کارشکني مي‌کردند، و به گونه‌اي عرصه را بر او تنگ کرده و فتنه و آشوب و بلوا به راه انداخته و به خاطر کم بودن پيروان صادق و مخلص عملاً کاري از او ساخته نبود، از زندگي دنيا متنفر گرديده و بارها آرزوي مرگ مي‌کرد!؟ 

حضرت علي -رضي الله عنه- بارها اين کلام را تکرار مي‌فرمود: چرا با شقاوت‌ترين آنان اقدام نمي‌کند؟ منتظر چيست؟ چرا براي کشتن من جلو نمي‌آيد؟!!

ثعلبه‌بن زيد مي‌گويد: حضرت علي -رضي الله عنه- فرموده‌اند