ان می رسید. از این رو تمام همت و تلاششان را در به کار بردن انواع حیله ها جهت رسیدن به اهداف خود خلاصه کردند. از جمله‏ی این حیله ها، توجه نکردن به ظواهر نصوص با این بهانه که این نصوص، باطنی دارند که مراد و مقصود همان است و ظواهر آن، مورد نظر شارع نیست. 
می گویند: هر نصوص شرعی ای که در زمینه‏ی تکالیف و حشر و نشر و امور الهی وارد شده، مثل ها  و رمز هایی برای باطن آنها می باشد.
-	از جمله مواردی که در امور شرعی اظهار داشته اند این است که معتقدند جنابت آن است که انگیزه و عاملی باعث شود که فرد داعی را پیش از رسیدن به درجه‏ی استحقاق فاش نماید و غسل هم به معنای تجدید پیمان برای کسی که این کار را کرده است. معنای جماع با چهارپایان، مخاطب ساختن کسی است که پیمانی ندارد و چیزی از صدقه‏ی نجوا – که از نظر آنان119درهم می باشد- نداده است. اینان می گویند: به  همین خاطر شریعت قتل را بر فاعل و مفعول واجب گردانیده است و گر نه، چگونه قتل بر چهارپا واجب است؟ احتلام هم بدین معناست که زبانش، راز را در غیر جایش افشا کند، از این رو غسل بر او واجب می گردد. یعنی تجدید پیمان می شود. طهور و پاکیزگی، به معنای بیزاری جستن از اعتقاد هر مذهبی جز پیروی از ایمان می باشد و تیمم یعنی گرفتن از چیزی که بدان اجازه داده شده تا آنکه با مشاهده‏ی انگیزه‏ی عمل و امام، کامروا شود. و روزه هم به معنای امساک و خودداری از کشف راز می باشد.
-	اینان در امور الهی و امور تکلیف و امور آخرت از این افتراها و نارواها خیلی زیاد دارند و همه شان به قصد ابطال شریعت به طور اجمالی  و تفصیلی می باشد، چون این کار، عقیده‏ی بت پرستی و عقیده‏ی دهریه و اباحیه می باشد که اینان منکر نبوت و شریعت های آسمانی و حشر و نشر و بهشت و دوزخ  فرشتگان هستند. بلکه منکر ربوبیت خداوند هستند و باطنیه نام دارند.
-	چه بسا به حروف و اعداد هم تمسک جویند. مثلاً می گویند:سوراخ سر آدمی، هفت تا است. ستارگانی که در حال حرکت اند، هفت تا و ایام هفته، هفت روز می باشد. این نشان می دهد که دوره‏ی ائمه، هفت دوره می باشد و پس از این هفت دوره، دوره‏ی ائمه تمام می شود. سرشت ها چهار تا و فصل های سال، چهار فصل می باشد و این نشان می دهد که اصول اربعه که همان صابق و تالی و ناطق و اساس هستند، سابق و تالی- از نظر آنان – دو تا إله و ناطق و اساس، دو تا امام هستند. برج ها دوازده تا هستند که این نشان می دهد، حجت ها دوازده تا می باشند که همان داعیان هستند.(1) 
و دیگر مزخرفاتی از این قبیل که همه شان در آن حدی نیستند که به آنها جواب داده شود؛ زیرا هر گروهی از بدعت گذاران- بجز اینان- چه بسا به شبهه ای تمسک جویند که نیازمند تأمل و تدبر به همراه آنان باشد اما اینان در هذیان و یاوه گویی گوی سبقت را ربوده و مورد تمسخر جهانیان قرار گرفته اند. اینان، این اباطیل را به امام معصومی که ساخته و پرداخته‏ی خودشان است، نسبت می دهند و ابطال این امامت در کتاب های متکلمان، معلوم و روشن است. ولی لازم است در خصوص جواب به آنان و ردّ عقایدشان به نکته ای مختصر اشاره کرد.
از جهت ادعای ضرورت باید گفت که این محال است، زیرا ضروری آن است که همه ی عقلاء، علم و درک مشترکی درباره‏ی آن داشته باشند و این قضیه، چنین نیست.
از جهت امام معصوم، با شنیدن این تأویلات از آنان، به کسی که این عقیده را دارد، گفته می شود: چه چیزی تو را به تصدیق امام معصوم و عدم تصدیق محمد((ص)) دعوت کرده در حالی که همراه حضرت محمد((ص)) معجزه است ولی امام تو هیچ معجزه‏ی ندارد؟ و قرآن نشان می دهد که منظور، ظاهر آن است نه آن چیزی که تو پنداشته ای؟!
اگر گفت: ظاهر قرآن، رمزهایی برای باطن آن است که امام معصوم آن را فهم کرده و مردم، فهم اش نکرده اند، پس آن را از امام معصوم یاد گرفته ایم. در پاسخ به آنان گفته می شود: از کدام جهت آن را از امام یاد گرفته اید؟ آیا با مشاهده‏ی قلبِ امام با چشم، یا به وسیله‏ی شنیدن از او؟ حتماً می گوید با گوش از او شنیده ایم. پس گفته می شود: شاید لفظ و گفتار امام، ظاهری باشد که باطنی هم دارد و تو آن را فهم نکرده ای و بدان اطلاع حاصل نکرده ای. پس به آنچه که از ظاهر لفظ و گفتار امام فهم کرده ای، هیچ اطمینان و اعتمادی نیست. 
اگر گفت: به معنا و مفهوم موضوع تصریح کرده و گفته است: آنچه بیان داشتم، ظاهری است که هیچ رمزی ندارد و مراد، ظاهر آن است. در پاسخ به او گفته می شود: به وسیله‏ی چه چیزی پی برده ای که به تو گفته است: آنچه را بیان داشتم، ظاهری است که هیچ رمزی ندارد؛ چون امکان دارد، گفته اش باطنی داشته باشد که تو نیز آن را فهم نکرده ای. پس پیوسته امام به لفظی تصریح می کند و بنا به مذهب و عقیده‏ی این گروه، لفظش، رمز و باطنی دارد.
اگر به فرض امام، باطن را انکار نماید، شاید زیر انکارش رمزی باشد که تو نیز آن را فهم نکنی. حتی اگر به طلاق سوگند یاد کند که جز ظاهر، چیزی دیگر را قصد نکرده است، احتمال دارد که در طلاقش رمزی وجود دارد که در باطن طلاق است و منظورش، مقتضای ظاهر طلاق نبوده است.
اگر گفت: این منجر به تعطیلِ دروازه‏ی تفهیم می شود: در جواب گفته می شود: شما به نسبت پیامبر((ص))، دروازه‏ی تفهیم را تعطیل کرده اید؛ چون قرآن همه اش حول و حوش بیان وحدانیت و بهشت و جهنم و حشر و نشر و پیامبران و وحی و فرشتگان می باشد و همه‏ی اینها را با سوگند تأکید کرده ولی شما می گویید: ظاهر آن، مراد نیست و زیر آن، رمز و باطنی وجود دارد. اگر این عقیده از نظر شما به نسبت پیامبر((ص)) به خاطر مصلحت و رازی که دارد، جایز باشد به نسبت امام معصوم تان هم جایز است که به خاطر مصلحت و رازی، خلاف آنچه را که در باطن دارد، برای شما آشکار می کند. در این مطلب هیچ گریز و راه فراری نیست.
ابوحامد(2) رحمه الله گوید:« لازم است انسان بداند که درجه‏این فرقه، پست تر از درجه‏ی هر فرقه ای از فرق گمراه است، چون بجز این فرقه که همان باطنیه هستند، هیچ فرقه ای نمی بینی که مذهب و عقیده اش با خود آن مذهب، نقض شود؛ چون عقیده‏ی این فرقه، باطل ساختن تأمل و تدبر و تغییر الفاظ و عبارات از معانی ای که برایشان وضع شده با ادعای رمز و باطن می باشد در حالی که هر آنچه که تصور می شود که بر زبان آورند یا نظر و تأمل است و یا نقل. نظر و تأمل را که باطل کرده اند و اما راجع به نقل باید گفت که اینان جایز دانسته اند که از یک لفظ غیر آن معنایی که برایش وضع شده، اراده شود. بنابراین، هیچ راهی ندارند که به آن پناه برند و توفیق به دست خداست».(3)  
ابن عربی در کتاب «العواصم» پاسخ و ردّ دیگری به این گروه بیان کرده که ساده تر و آسان تر از این پاسخ است. او گوید:« آنان اصلاً در این حد نیستند که به عقاید و مذهب شان پاسخ داده شود. پاسخی که ابن عربی آورده این است که در برابر هر ادعایشان، گفته شود: برای چی، این ادعا را می کنید. در آن صورت هر سئوالی که از اینان می کنی، چیزی در دست شان نمی ماند. ابن عربی در این باره، نقل زیبایی را آورده که ذکر آن در ا