است، گرچه در اصل مالکی مذهب بود.ما اين فصل را به ذكر سخن بزرگان صوفيه اختصاص داده‎ايم-گرچه آنچه در نقل و روايت سخن اصحاب و تابعان آورده‎ايم كفايت مي كند- زيرا بسياري از افراد ناآگاه بر اين باورند كه صوفيه(1)   در پيروي از سنّت سهل انگارند و در گفتار و رفتار به ابداع عبادات و التزام به چيزي كه شرع از آن سخن نگفته است اقدام مي كنند در حالي زهّاد وعبّاد (نسل اول نه نسل‎هاي آتي خود را) از چنين اعمال و رفتاري مبرا مي دانند.
بر همين اساس نخستين اصلي كه شيوه و طريقت خود را بر آن بنا نهاده‎اند دو چيز است: پيروي از سنّت و دوري از آن چه مخالف سنّت است تاجايي كه مرشد و حافظ طريقت صوفيه و ستون اصلي فرقه و عقيده¬ی آنان، ابوالقاسم قشيري بر اين فکر است كه صوفيه بدين سبب خود را به نام صوفي و متصوفه خوانده‎اند تا از گزند اهل بدعت و بدعت گزاران در امان بمانند. پس گفته است: «مسلمانان پس از رسول خدا(ص) در زمانه خويش فاضل‎ترين ايشان به نامي جز هم صحبتي با پيامبر نام نبرده‎اند؛ زيرا هيچ نامي بالاتر از هم صحبتي رسول خدا نمي تواند باشد و چون اهل عصر دوم در رسيدند آنان را كه با صحابه رسول خدا صحبت افتاده بود تابعين خواندند، پس از آن مومنان مختلف شدند و مقام ها و رتبه‎ها از هم جدا شد و در مسيري مخالف هم قرار گرفتند. پس از آن هركس كه خاص بود و از خاصان و عنايت شان به كار دين بزرگ بود زهاد و عباد خوانده شدند. در ادامه مي‎افزايد: پس از آن بدعتها ظاهر شده و دعوا كردن پديد آمد و هركس از هر قومي ادعا مي‎كرد در ميان ايشان آنان زاهدانند و خاصان اهل سنّت جداست. دل ها و انفاس خود را به چيزي جز خود مشغول نداشتند و براي نگهداشت دل هاي ايشان از غفلت، خود را اهل تصوف خواندند».
اين لب و لباب سخن قشيري است و اين نام(تصوف) بر ايشان نهاده شد مخصوصا به جهت پيروي ايشان از سنّت و عنادشان با بدعت و اين ما را به چيزي خلاف عقيده و باور افراد ناآگاه و مدعيان علم و دانش رهنمون مي سازد.
اگر خداوند مرا مجال دهد و به فضلش، ياريم رساند و مقدمات و اسباب را برايم فراهم سازد در نظر دارم نمونه‎هايي از راه و سلوك صوفيان نسل اول حاصل كنم تا برصحّت حركت درست نسل اول(صوفيه) بر سيره و شيوه‎اي نيكو مهر تائيد گذاشته شود و اينكه نفوذ تباهي و ورود بدعت ها در اين شيوه و سلوك از جانب كساني است كه بعداً آمده و از سلف صالح در افتاده‎اند و ورود بدعتها از مسيري خلاف شرع صورت گرفت و آنچه را كه سلف صالح گفته‎اند اينان(نسل بعدي) در يافته (لذا) بر ايشان چيزهايي را به دروغ نسبت دادند كه آنان نگفته‎اند، لذا اين آخر زمان وضع به گونه‎اي شد كه گويي شريعت و برنامه‎اي جدا از شريعت حضرت رسول(ص) براي مردم فرود آمده است. و مهمتر اينكه آنان در پيروي از سنّت (سلف صالح) سهل انگارند و اينگونه مي پندارند، اختراع و ايجاد عبادات، راهي است براي بندگي صحيح. حال آنكه راه و سلوك نسل آغازين ـ به حمدالله ـ تصوف از اين كور مالي و اشتباه مبرا است.
فضيل عياض(2)  گفته است: هركس با بدعت گزاران و پيروان بدعت همنشين گردد او بهره‎اي از حكمت ندارد.
به ابراهيم ادهم(3)   گفته شد: « خداوند در قرآن مي فرمايد:
(وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَکُمْ ) غافر: ٦٠ 
بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را» ولي ما ساليان متمادي، او را مي‎خوانيم امّا جوابي نمي‎شنويم؟ او در پاسخ گفت: قلب‎هايتان در ده مورد مرده و بي روح است:
1- خدا را شناخته‎ايد اما حق اين شناخت را ادا نمي كنيد.
2- قرآن مي خوانيد ولی به آن عمل نمي كنيد.
3- مدّعي دوستي حضرت رسول(ص) هستيد ولي سنّت او را در انداخته‎ايد.
4- مدّعي دشمني با ابليس هستيد امّا با او همنوا وموافقيد.
 5- گفتيد بهشت را دوست مي داريم، امّا براي رسيدن به آن كاري نكرديد و...»
ذوالنون مصري(4)  گفته است: از نشانه‎هاي دوست داشتن خدا، پيروي از حبيب او حضرت رسول(ص) در اخلاق و اعمال و فرامين و سنّت و سلوك اوست و گفته است: بدرستي كه فساد و تباهي از شش جهت بر مردم حمله خواهد آورد:
1- سستي عقيده در عمل براي آخرت. 2- جسم انسانها در گرو آرزوهاي شهواني باشد. 3- آرزوهاي طولاني داشته باشند توام با عمر كوتاه. 4- برگزيدن خشنودي مردم بر خدا. 5- از آرزو و هواهاي دروني پيروي كرده و سنّت حضرت رسول را دور اندازند.
6- لغزشهاي سلف صالح را دليلي بر صحّت اعمال خود بگيرند و امّا اعمال نيك و پسنديده آنان را عمل نكنند و به فراموشي سپارند.
ذوالنون خطاب به مردي كه وي را پند مي داد، گفت: بايد گزين¬ترين چيزها و دوست داشتني ترين آن ها نزد تو اين باشد: چنگ يازي به آنچه خدا بر تو واجب كرده است و دوري از آنچه خدا باز داشته است؛ زيرا آنچه را از بندگي كه خدا بر تو واجب كرده است بهتر است از اعمال و كارهاي نيكي كه خود بر مي‎گزيني و خداوند آنها را بر تو واجب نكرد و تو مي‎پنداري آنها براي تو از آنچه مي‎خواستي كامل‎تر و رساترند؛ مانند كسي كه به تاديب نفس خود با فقر و تنگدستي و نظاير آن مي پردازد. پس بر انسان است كه به پيروي و نگهداري از واجباتي بپردازد كه بر او واجب شده‎اند و او را بر تمامي حدود و ثغور ايمان پا برجا مي خواهند و بنگرد كه خداوند از چيزي نهي فرمود) و به شيوه‎اي مطلوب از آن دوري ورزد؛ زيرا به واقع آنچه بندگان را از پروردگارشان دور خواهد كرد و نمي گذارد كه شيريني ايمان را بچشد و به حقايق راستين آن برسند و دل‎هاي بندگان را از توجّه به آخرت باز مي دارد: سهل انگاري آنها نسبت به اعمالي است كه خداوند بر قلبها، گوش‎ها، چشمان، زبانها، دست‎ها، پاها، شكم‎ها و شرمگاه آدم واجب كرده است و اگر به اين امور آگاهي يافتند و آنها را رعايت كردند خير و نيكي بر آنان هرچه تمامتر وارد مي شود(در غير اين صورت) بدنها و روان هايشان از حمل و اجراي آنچه خداوند از حسن ياري و فوايد كرامت در دل شان به وديعه گذاشته است ناتوان خواهند شد، ولي بيشتر علما و عبّاد، گناهان كوچك را به ديده¬ی حقارت نگريسته و نسبت به عيوب خود سهل انگارند، لذا مانع رسيدن ثواب لذت راستان در كوتاه مدت شده‎اند.
بشرحافي(5)   گفته است: رسول خدا را به خواب ديدم، به من فرمود: « اي بشر! مي داني چرا خداوند تو را از ميان معاصرانت برتري داد و مقامت را بلند داشت؟ گفتم: خير اي رسول خدا. فرمود: با پيروي از سنّت من و خدمت و احترام تو نسبت به صالحان امت و پند و مهر‎ورزي تو نسبت به برادرانت و دوستي تو نسبت به اصحاب و اهل بيت من، از چيزهايي هستند كه تو را به جايگاه نيكان رسانيده است»
يحيي بن معاذ رازي گفته است: اختلاف تمامي مردم به سه اصل مهم بر مي‎گردد و براي هريك از آنها سندي وجود دارد و هركس از اين اصول روي برتابد در ضد آن فرو خواهد رفت: توحيد كه ضد آن شرك است. سنّت كه ضد آن بدعت است و بندگي و عبوديت كه ضد آن گناه و معصيت است.
ابوبكر زقّاق از معاصران جنيد بغدادي گفته است: من از يكي از بيابانهاي مابين مصر و شام در حال گذر بودم كه به ذهنم خطور كرد، علم حقيقت، مخ