وع به خوردن گوشت مردم نمودند». 
 
قصه ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) با مردى كه خدمت آن‏ها رامي ‏نمود
حافظ ضياء مقدسى در كتاب المختاره از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: عرب‏ها در سفرها يكديگر را خدمت مي ‏نمودند، و با ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) مردى بود كه خدمت شان رامي ‏كرد، آن دو خوابيدند و برخاستند، و او براى شان طعامى آماده نكرده بود. گفتند: اين آدم پر خوابى است، و بيدارش نمودند، و به او گفتند: نزد رسول خدا ص برو و به او بگو: ابوبكر و عمر برايت سلام تقديم مي ‏دارند، و از تو نان خورش مي ‏خواهند. پيامبر ص گفت: «آن دو نانخورش خورده‏اند»، ابوبكر و عمر آمدند و گفتند: اى پيامبر خدا، از چه نانخورش خورده‏ايم؟ گفت: «از گوشت برادرتان! سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من گوشت وى را در ميان دندانهاى ثناياى شمامي ‏بينم» پس آن دو (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفتند: اى پيامبر خدا ص براى ما مغفرت بخواه، گفت: «از وى خواهش كنيد تا براى تان مغفرت بخواهد». 
 
تجسس عورت‏ها و امور پوشيده مسلمان 
برگشتن عمر (رض) از شرابخواران و ترك آن‏ها
عبدالرزاق عبيدبن حمي د و خرائطى از مسوربن مخرمه از عبدالرحمن بن عوف روايت نموده‏اند كه: وى با عمربن خطاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) شبى در مدينه گردش نمودند، و در حالى كه آن‏هامي ‏رفتند، چراغى در خانه‏اى براى‏شان روشن معلوم شد، و به طرف آن در حركت كردند، هنگامى كه به آن نزديك شدند، ديدند دروازه بسته است، و در خانه گروهى كه آوازهاى شان بلندمي ‏شود قرار دارند، و چيزىمي ‏گويند كه فهمي ده نمى‏شود. عمر (رض) در حالى كه دست عبدالرحمن  را گرفته بود گفت: آيامي ‏دانى كه اين خانه كيست؟ گفت: اين خانه ربيعه بن امي ه بن خلف است، و آن‏ها اكنون شرابمي ‏نوشند، چه فكرمي ‏كنى؟ گفت: من بر آن هستم كه ما عملى را انجام داديم كه خداوند از آن نهى نموده است،: خداوند گفته است:
[ولا تجسسوا]. 
ترجمه: «و تجسس نكنيد».
و ما تجسس نموديم، بعد عمر (رض) از آن‏ها برگشت و آنان را به همان حال رها كرد.
 
قصه عمر (رض) با مردى و با گروهى در اين باره
ابن منذر و سعيدبن منصور از شعبى روايت نموده‏اند كه: عمربن خطاب (رض) مردى از ياران خود را نيافت، آن‏گاه عمر به ابن عوف (رض) گفت: بيا تا منزل فلان برويم و ببينيم، بعد هر دو به منزل وى آمدند، و دروازه او را باز يافتند، و خودش نشسته بود، و همسرش چيزى رادر ظرف براى وىمي ‏ريخت، و آن را به جلوى رويش گذاشت، آن گاه عمر به ابن عوف گفت: اين همان چيزى است، كه وى را از ما مشغول گردانيده است، ابن عوف به عمر گفت: چهمي ‏دانى كه در ظرف چيست؟ عمر گفت: آيامي ‏ترسى كه اين تجسس باشد؟ گفت: بلكه اين تجسس است. عمر فرمود: توبه اين عمل چيست؟ گفت: او را از چيزى كه در آن ديدى آگاه مساز، و در نفست در ارتباط به وى جز خير نباشد، آن گاه هر دو برگشتند. 
و عبدالرزاق از طاووس روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) جهت نگهبانى و حراست كاروانى كه در ناحيه مدينه منزل گرفته بودند شبى بيرون شد، و در يك وقت شب بر خانه‏اى گذشت، كه در آن گروهى شراب مي ‏نوشيدند، و آنان را صدا نمود، آيا فسق مي ‏كنيد؟! آيا فسق مي ‏كنيد؟! آن گاه بعضى آن‏ها گفتند: تو را خداوند از اين كار نهى نموده است! بعد عمر برگشت، و آن‏ها را ترك نمود. 
 
داخل شدن عمر (رض) بر خواننده‏اى از بالاى ديوار در خانه‏ اش
خرائطى از ثور كندى روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) شب هنگام در مدينه گشتمي ‏نمود، آن گاه صداى مردى را در خانه‏اى شنيد كه شعرمي ‏خواند، وى از راه ديوار بر وى داخل شد و گفت: اى دشمن خدا، آيا گمان نمودى كه خداوند تو را در گناه و معصيت محفوظ و پوشيدهمي ‏دارد، گفت: و تو، اى اميرالمؤمنين، بر من عجله مكن، اگر من در يك مورد خدا را معصيت نموده باشم، تو در سه مورد خدا را نافرمانى نموده‏اى! خداوند گفته است:
[ولا تجسسوا]. 
ترجمه: «و تجسس نكنيد».
تو تجسس نمودى. و گفته است:
[وَ أتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أبْوَاِبهَا]. 
ترجمه: «و در خانه‏ها از دروازه‏هاى آن در آييد».
تو از ديوار بر من داخل شدى، و بدون اجازه بر من وارد شدى! و خداوند تعالى گفته است:
[لاتَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتأنِسُوا وَ تُسَلِّموُا عَلى أهْلِهَا]. 
ترجمه: «به خانه هايى كه غير خانه‏هاى شماست تا آنكه اجازه نگيريد و بر اهل آن سلام نكنيد، داخل نشويد».
عمر (رض) گفت: آيا اگر تو را عفو كنم خيرى در تو سراغ است؟ گفت: آرى، آن گاه او را معاف نمود و بيرون شده تركش نمود. 
 
قصه وى با مرد بزرگ سالى در اين باره
ابوالشيخ از سدى روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) بيرون آمد، و در حالى كه عبد اللَّه  بن مسعود (رض) همراهش بود روشنى آتشى را ديد، و آن روشنى را دنبال نمود، تا اينكه داخل منزلى شد و ديد كه چراغى در خانه‏اى افروخته شده است، داخل آن خانه شد، اين واقعه در دل شب بود، و متوجه شد كه مرد كهن سالى نشسته است، و در پيش رويش شرابى گذاشته شده است، و كنيز آوازخوانى در جلويش مي ‏خواند، مرد كهن سال بدون اينكه مطلع شود، عمر (رض) بر وى هجوم آورد و گفت: مثل امشب ديگر منظر زشت‏ترى نديدم، آن هم از پيرمردى كه انتظار اجل خود را دارد!! آن گاه وى سر خود را به طرف او بلند نموده گفت: آرى، اى اميرالمؤمنين، آنچه را تو انجام دادى زشت‏تر است! آيا در حالى تجسس نمودى كه از تجسس نهى شده  و بدون اجازه وارد منزل شدى؟ عمر (رض) گفت: راست گفتى، و بعد از آن در حالى كه پيراهن خود را دندان گرفته بود و گريه مي ‏نمود بيرون آمد، و مي ‏گفت: عمر را مادرش گم كند، اگر پروردگارش او را مغفرت نكند، اين مرد را در حالى ديد كه اين كار را از اهل خود هم پنهان مي ‏نمود، ولى حالامي ‏گويد مرا عمر ديد، و به آن ادامه مي ‏دهد و پى در پى انجامش مي ‏دهد. بعد آن پيرمرد مجلس عمر (رض) را براى مدتى ترك نمود، و بعد از آن روزى در حالى كه عمر نشسته بود، به صورت مخفيانه آمد، و در آخرهاى مردم نشست، عمر (رض) وى را ديد و گفت: اين شيخ را نزد من بياوريد، آن گاه كسى نزدش آمد و به او گفت: جواب بگو ، وى برخاست، و فكرمي ‏نمود كه عمر (رض) به خاطر چيزى كه از وى ديده، او را تنبيه خواهد كرد، عمر گفت: به من نزديك شو، و او را آنقدر به خود نزديك ساخت تا در پهلويش نشاند و گفت: گوشت را به من نزديك كن، آن گاه دهان خود را به گوشش برده گفت: سوگند به ذاتى كه محمد ص را به حق پيامبر مبعوث نمود، است، آنچه را از تو ديدم به هيچ كسى از مردم خبر نداده‏ام، و نه به ابن مسعود كه همراهم بود، پيرمرد گفت: اى اميرالمؤمنين گوشت را به من نزديك كن، آن گاه دهن خود را به گوشش برده گفت: و من هم، سوگند به ذاتى كه محمد را به حق پيامبر مبعوث نموده است، تا اكنون كه در همين جايم نشستم، به آن بازنگشته‏ام، آن گاه عمر صداى خود را بلند نموده تكبير گفت، و مردم نمى‏دانستند كه از چه تكبيرمي ‏گويد. 
 
قصه وى با ابومحجن ثقفى
طبرانى از ابوقلابه روايت نموده، كه به عمر (رض) اطلاع داده شد كه: