: بلى هست. عمر مي‏گويد: گفتم: پس با اين وضع چرا ما خوارى بر خود بخريم و دردين مان زير بار ذلّت برويم؟ ابوبكر گفت: اى مرد، وى پيامبر خداست، و نافرمانى پروردگارش را نمي‏كند، و پروردگارش ناصر و مددكار اوست، به امر وى چنگ زن و مخالفتش را نكن، چون به خدا سوگند، وى بر حق است. گفتم: آيا وى به مانمي گفت كه ما به خانه مي‏آييم و آن را طواف مي‏كنيم؟ گفت: بلى، ولى آيا به تو گفته بود كه امسال به طواف آن خواهى آمد؟ گفتم: خير. ابوبكر گفت: تو حتماً به كعبه مي‏آيى، و آن را طواف مي‏كنى. عمر (رض) مي‏گويد: من به (بعد از اين ماجرا) جهت تلافى اين ايرادها كارهاى انجام دادم.( در سيرت ابن هشام (317/2) در تفسير اين جمله چنين آمده است: عمر گويد: از آن روز به بعد مرتباً من صدقه دادم و روزه گرفتم و نماز خواندم و غلام آزاد كردم كه تلافى آن ايرادهايم بشود و كفاره آن عملكرد و سخنانم باشد تا اين كه به اين باور شدم كه جبران و تلافى‏شده باشد.)  راوى مي‏گويد: هنگامي كه پيامبر خدا ص از عقد قرارداد صلح فارغ شد، به ياران خود گفت: «برخيزيد قربانى كنيد و بعد از آن سرهاى خود را بتراشيد». راوى مي‏افزايد: به خدا سوگند، هيچ يك از آنها از جاى خود بر نخاستند، حتى پيامبرص سه مرتبه اين حرف خود را تكرار نمود(اين نافرمانى آنها در مقابل پيامبر خدا ص نبود، بلكه جريان صلح و شروط آن فضاى حيرت و سرگشتگى را براى آنان پديد آورده بود، و آن حالت شديد و مدهوش كننده انگيزه اين عمل بود.)  هنگامي كه هيچ يك از آنها برنخاست پيامبر ص نزد امّ سلمه (رضي‏ الله  عنها) وارد شد، و آنچه را از مردم ديده بود برايش متذكر گرديد. امّ سلمه (رضي‏ الله  عنها) گفت: اى پيامبر خدا، آيا اين عمل را دوست مي‏دارى؟ (اگر دوست مي‏دارى) پس بيرون شو، تا اين كه شتر قربانى خود را ذبح نكرده‏ اى، و كسى كه سرت را ميتراشد او را نخواسته‏ اى و سرت را نتراشيده است، با هيچ يك از ايشان حرف نزن. آن گاه پيامبر خدا ص بيرون رفت و بدون اين كه با هيچ يك از ايشان حرف بزند قربانى خود را ذبح كرد، و كسى كه سرش را مي‏تراشيد او را خواست و سرش را تراشيد. چون اصحاب اين عمل پيامبر خدا ص را ديدند، همه برخاستند و ذبح كردند، و بعضى شان به تراشيدن سر ديگرى پرداختند، حتى كه از كثرت غم و اندوه نزديك بود يكديگر خود را (در تراشيدن سر) زخمي و مجروح سازند، بعد از آن عده‏ اى از زنان مومن (از مكه) آمدند و خداوند تبارك و تعالى درباره شان اين آيه را نازل فرمود:
(يَااَيُّهَا الَّذِيْنَ آمَنُوا اِذَا جَاَءكُمُ المُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٌ فَامْتَحِنُوْهُنَّ - تا به اين جا - بَعْضُهُمُ الْكَوَافِرَ). (الممتحنه: 10)
ترجمه: «اى مؤمنان هرگاه زنان مسلمان هجرت كنان نزد شما آيند، آنان را امتحان كنيد... و هرگز همسران كافره را در همسرى خود نگه نداريد».
در آن روز حضرت عمر (رض) دو زن خود را كه مشرك بودند طلاق داد، معاويه بن ابى سفيان با يكى از آنها ازدواج نمود و صفوان بن اميه با ديگرى.
    
آنچه ميان اسامه و ميان سعد (رضى‏ اللَّه  عنهما) و مردى  در امتناع از جنگ اتفاق افتاد
ابن سعد  از ابراهيم تيمى از پدرش روايت نموده، كه گفت: اسامه بن زيد ذوالبطن (رض) گفت: با مردى كه لااله الا اللَّه   بگويد ابداً نمى‏ جنگم، بعد ابن مالك (رض) گفت: من هم به خدا سوگند، با مردى كه لااله الا اللَّه  بگويد: ابداً نمى‏جنگم. آن گاه مردى به آنان گفت: آيا خداوند نگفته است:
[و قاتلو هم حتى لاتكون فتنة ويكون الدين كله للَّه]. 
ترجمه: «و بجنگيد با ايشان تا اينكه فتنه‏اى باقى نماند، و دين همه‏اش از آن خدا باشد».
پاسخ دادند: ما جنگيديم تا اينكه فتنه‏اى باقى نماند، و دين همه‏اش از آن خدا بود. 
 
سخنان ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در امتناع از جنگ در فتنه ابن زبير
بخارى  از نافع از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: دو مرد در فتنه ابن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) نزد وى آمدند و گفتند: مردم ضايع و نابود شدند، و تو پسر عمر و يار پيامبر ص هستى، تو را چه بازمي ‏دارد كه بيرون شوى؟! پاسخ داد: مرا اين بازمي ‏دارد كه خداوند خون برادرم را حرام گردانيده است. گفتند: آيا خداوند نگفته است: [و قاتلوهم حتى لاتكون فتنه]؟ گفت: جنگيديم تا اينكه فتنه‏اى باقى نماند،  و دين همه‏اش از خدا بود، و شمامي ‏خواهيد كه بجنگيد تا فتنه باشد، و دين براى غير خدا باشد. و عثمان بن صالح از طريق بُكَيربن عبد اللَّه  از نافع روايت نموده، و افزوده است كه: مردى نزد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد و گفت: اى ابوعبدالرحمن، تو را چه چيز بر اين واداشته كه: سالى حج كنى و سالى هم عمره، و جهاد در راه خداوند )عزوجل( را ترك نمايى؟! و خودت ترغيب خداوندى را هم به آنمي ‏دانى؟! گفت: اى برادرزاده‏ام، اسلام بر پنج بنا استوار شده است: ايمان به خدا و رسولش، نمازهاى پنجگانه، روزه رمضان، اداى زكات و حج خانه. گفت: اى ابوعبدالرحمن، آيا آنچه را خداوند در كتابش ذكر نموده نمى‏شنوى:
[و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما] - تا امر خداوند(يعنى تا اين قول خداوند عزوجل: [حتى تفى‏ء الى امر اللَّه ].) .
ترجمه: «اگر دو گروه از مؤمنين با هم جنگيدند، در ميان شان اصلاح كنيد...».
[و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة]؟
ترجمه: «و بجنگيد با ايشان تا آنكه فتنه‏اى نباشد».
پاسخ داد: در عهد رسول خدا ص اين را انجام داديم، كه اسلام اندك بود و مرد در دينش به فتنه انداخته مي ‏شد يا به قتلش مي ‏رسانيدند، يا تعذيبش مي ‏نمودند، تا اينكه اسلام زيادت يافت و فتنه‏اى باقى نماند. گفت: درباره على و عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) چه مي ‏گويى؟ پاسخ داد عثمان را خداوند بخشيده و عفو نموده بود ، ولى براى شما ناخوشايند است كه خدا وى را عفو نمايد. اما على، وى پسر عموى رسول خدا ص و دامادش است، و به دست خود اشاره نموده گفت: اين خانه‏اش كه مي ‏بينيد.  و نزد بخارى همچنان از طريق نافع از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه مردى نزدش آمد، و گفت: اى ابوعبدالرحمن، آيا آنچه را خداوند در كتابش ذكر نموده نمى‏شنوى:
[و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا]الآيه. 
پس چه تو را بازمي ‏دارد كه چنانكه خداوند در كتابش ياد نموده بجنگى؟ فرمود: اى برادر زاده‏ام، اينكه به اين آيت سرزنش شوم و نجنگم برايم محبوبتر از اين است، كه به اين آيت سرزنش شوم كه خداوند عزوجلمي ‏گويد:
[و من يقتل مؤمناً متعمداً] تا آخر آيت. 
ترجمه: «و هر كى مسلمانى را به قصد بكشد...».
گفت: خداوند تعالىمي ‏گويد:
[و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة]
ابن عمر گفت: ما اين را انجام داديم... و مانند آنچه را گذشت متذكر شده.
و نزد وى هچنان از طريق سعيدبن جبير روايت است كه گفت: آيامي ‏دانى كه فتنه چيست؟ محمد ص با مشركانمي ‏جنگيد، و داخل شدن بر آنان فتنه بود، و آن مثل جنگ شما بر پادشاهى نيست. 

سخن ابن عمر براى ابن زبير و ابن صفوان درباره امتناعش از بيعت با ابن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهم)
از ابوالعاليه  براء روايت است كه: عبد الل