 (رضى‏ اللَّه  عنها) رفت و گفت: خدا - شادابت گرداند - دو دست لباس از اين لباس‏ها كه نزدت هست برايم انتخاب كن، چون پيامبر خدا ص دو جامه آنها را به من داده است، عائشه مسواك درازى را كه از درخت اراك بود رسا نمود و گفت: اين را بگير. و اين را بگير و زنان عرب ديده نمي ‏شدند. اين چنين در المنتخب (153/5) آمده است.
 
قصه عمر (رض) با دو نواسه پيامبر خدا ص در اين باره
ابن سعد از جعفر بن محمّد و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: لباس هايى از يمن براى عمر (رض) آمد، و او آن‏ها را بر مردم توزيع نمود، و آنها لباس‏ها را پوشيده بيرون رفتند، و عمر در ميان قبر و منبر نشسته بود، و مردم نزدش آمده بر وى سلام مي ‏دادند و برايش دعا مي ‏كردند، حسن و حسين (رضي الله عنهما) از خانه مادرشان فاطمه (رضي الله عنها) بيرون رفتند و ازميان مردم مي ‏گذشتند، و از آن لباس‏ها چيزى بر تن نداشتند، عمر (رض) رويش ترش شد و پيشانى اش گره خوردو گفت: به خدا سوگند، اين لباس هايى كه به شما پوشانيده‏ام مرا خشنود نساخت، گفتند: اى اميرالمؤمنين، رعيت خود را لباس دادى و كار خوبى نمودى، گفت: به خاطر اين دو بچه كه از ميان مردم مي ‏گذرند ولى از آن چيزى بر تن ندارند، لباس‏ها از آن دو بزرگ بودند، و آن دو از لباس‏ها كوچك، بعد از آن به يمن  نامه نوشت: دو لباس به حسن و حسين بفرست، و در اين كار عجله نما. بنابراين او برايش دو لباس را فرستاد، و عمر آن دو را پوشانيد. اين چنين در كنزالعمال (106/7) آمده است. و قصه اسيدبن حضير و محمّدبن مسلمه با عمر (رض) در تقسيم نمودن لباس در ميان مردم توسط وى در عزت و اكرام انصار، و دادن پارچه خوب براى ام عماره (رضي الله عنها) توسط وى به خاطر اين كه در روز احد مي ‏جنگيد، در قتال زنان گذشت
 
عملكرد اميرالمؤمنين عمر (رض) در اين باره
و زبير بن بكار از محمّد بن سلام روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) كسى را نزد شفاء بنت عبد اللَّه  العدوى (رضي الله عنها) فرستاد، كه صبحگاهان نزدم بيا. مي ‏گويد: صبحگاهان نزدش رفتم، و عاتكه بنت اسيدبن ابى العيص (رضي الله عنها) را بر دروازه‏اش يافتم، آن گاه هر دو وارد شديم، و ساعتى صحبت نموديم، وى پارچه‏اى را خواست و آن را به وى داد و پارچه پايين‏ترى از آن را خواست و به من داد، وى گويد: گفتم: اى عمر من قبل از وى اسلام آورده‏ام، من دختر عمويت هستم، نه او، كسى را دنبال من فرستادى، و او از دل خود نزدت آمده است، عمر گفت: من آن را براى تو برداشته بودم، ولى هنگامي  كه با هم يكجاى شديد، به ياد آوردم كه وى از تو به پيامبر خدا ص نزديكتر است. اين چنين در الاصابه (356/4) آمده است.

عملكرد اميرالمؤمنين على (رض) در اين باره
و ابن عساكر و ابوموساى مدينى در كتاب استدعاء اللباس از اصبغ بن نباته روايت نموده، كه گفت: مردى نزد على (رض) آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين، من به تو نيازى دارم كه آن را قبل از اينكه به تو بلند كنم، به خداوند بلندش نمودم، اگر تو آن را برآورده ساختى، خدا را ستايش مي ‏نمايم، و از تو تشكّر مي ‏كنم، و اگر برآورده نساختى ستايش خدا را به جاى مي ‏آورم، و تو را معذور مي ‏دارم، على گفت: بر زمين بنويس، چون من ناپسند مي ‏دانم كه ذلّت سئوال را در رويت ببينم، نوشت: من محتاج هستم، على (رضى  اللَّه  عنه) گفت: لباسى  برايم بياوريد، و آن را آوردند، آن گاه آن مرد لباس را گرفت و پوشيد، و بعد از آن شروع نموده مي ‏گفت: 
كسوتنى حلة تبلى محاسنها
فسوف اكسوك من حس الثناء حللا
ان نلت حسن ثنائى نلت مكرمة
و لست تبغى بما قدقلته بدلا
ان الثناء ليحيى ذكر صاحبه
كالغيث يحيى نداه السهل والجبلا
لا تزهد الدهر فى خير توفقة
فكل عبد سيجزى بالذى عملا 
ترجمه: «به من لباسى دادى، كه خوبى‏هاى آن آشكار مي ‏شود، و من [در بدل] از ثناى خوب لباس‏ها برايت مي ‏پوشانم، اگر ثناى من را حاصل نمودى عزّت را به دست آوردى، و [مي  دانم كه] تو به اين گفته‏هاى من عوض يا بدلى [در مقابل تقديم نموده خويش] نمي ‏خواهى، ثنا و ستايش هميشه ياد صاحب خود را زنده مي ‏كند، مانند باران كه نم آن كوه و دشت را زنده مي ‏سازد، اگر خيرى از دستت مي ‏ايد آن را در دنيا دريغ مكن، چون براى هر كس طبق همان عملش پاداش داده مي ‏شود».
آن گاه على گفت: برايم دينار بياوريد! و صد دينار آورده شد، و آن را به وى داد، اصبغ مي ‏گويد: گفتم: اى اميرالمؤمنين لباس و صد دينار؟! گفت: آرى، از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «مردم را در جايگاهاى شان قرار دهيد»، و اين منزلت اين مرد نزد من است. اين چنين در الكنز (324/3) امده است.
 
پاداش پوشانيدن لباس براى يك مسلمان
و ترمذى از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده كه: سائلى نزد وى آمد، و ابن عباس به او گفت: آيا گواهى مي ‏دهى كه معبودى جز اللَّه  نيست، و محمّد رسول خداست؟ گفت: آرى، افزود: و رمضان را روزه مي ‏گيرى؟ گفت: آرى، ابن عباس گفت: سئوال نمودى، و براى سائل حقى است، و اين بر ما حق است تا تو را پيوند دهيم ، آن گاه به او لباسى داد، و بعد از  آن گفت: از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «هر مسلمانى كه براى مسلمانى لباس بپوشاند تا آن وقت در حفظ خدا مي ‏باشد كه پاره‏اى از آن بر تن او باشد». اين چنين در جمع الفوائد (147/1) آمده است.
 
پيامبر ص و فرستادن خالد بن وليد به نجران
ابن اسحاق متذكّر شده: پيامبر خدا ص خالد بن وليد را به بنى حارث بن كعب در نجران فرستاد، و وى را امر نمود، قبل از اين كه با آنها جنگ كند سه روز ايشان را به اسلام دعوت نمايد، اگر قبول نمودند، او نيز از ايشان بپذيرد، و اگر قبول نكردند با ايشان بجنگند. خالد (رض) بيرون رفت تا اين كه نزد آنها رسيد، بعد از رسيدن، خالد بن وليد سواراكاران را به هر طرف نجران فرستاد، و آنها مردم را به سوى اسلام دعوت نموده مي‏گفتند: «اى مردم، اسلام بياوريد تا در امان باشيد»، به اين صورت همه مردم اسلام آوردند، و داخل آنچه شدند كه به سوى آن فراخوانده شده بودند. خالد بن وليد طبق توصيه پيامبر ص كه اگر آن‏ها اسلام آوردند و نجنگيدند در ميان آن‏ها مدتى اقامت نمايد و به آنان اسلام، قرآن و سنت پيامبر را بياموزد عمل كرد، بعد خالد بن وليد با نوشتن نامه‏اى به پيامبر ص او را از قضيه آگاهانيد.
    
اطعام مجاهدين  
عملكرد قيس بن سعد (رض) در اين باره، و قول پيامبر ص در اين مورد
ابوبكر در الغيلانيات و ابن عساكر از جابربن عبد اللَّه  (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه: رسول خدا ص سريه‏اى را فرستاد و در رأس آنها قيس بن سعدبن عباده (رضي الله عنهما) بود، آنان دچار سختى شدند، و قيس براى شان نه سوارى را ذبح نمود. هنگامي  كه آمدند، اين موضوع را براى پيامبر خدا ص متذكر شدند، پيامبر ص فرمود: «سخاوت عادت و خوى اين خاندان است». و نزد ابن ابى الدنيا و ابن عساكر از رافع بن خديج (رض) روايت است كه گفت: ابوعبيده كه عمربن الخطاب (رضي الله عنهما) همراهش بود روى آورد و به قيس به سعد گفت: تو را سوگند مي ‏دهم كه ذبح نكن. هنگامي  كه ذبح نمود و [خبر] به پيامبر ص ر