 پيامبر ص فرمود: «خداوند از عملكردتان با مهمان تان در شگفت بود». و در روايتى افزوده: آن گه اين آيه نازل گرديد:
[و يؤثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة].(الحشر:9)
ترجمه: «و ديگران را بر خود، اگر چه شديداً نيازمند و فقير باشند، مقدّم مي ‏دارند».
اين چنين در الترغيب (147/4) آمده است، و اين را بخارى و نسائى نيز روايت نموده‏ اند، و در روايتى از مسلم، چنان كه در تفسير ابن كثير (338/4) ذكر است، نام اين مرد انصارى ابوطلحه آمده است. و در روايت طبرانى نام مردى كه آمد [و عرض گرسنگى كرد]، چنان كه حافظ آن را در الفتح (446/8) ذكر نموده، ابوهريره گفته شده است.
 
حكايت هفت خانه
ابن جرير از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: سر گوسفندى در هفت خانه دور خورد، كه برخى از آنان آن را براى برخى ديگر ايثار مي ‏نمودند، و همه آنها بدان محتاج بودند، تا اين كه به همان خانه‏اى برگشت كه از آن خارج شده بود. اين چنين در الكنز (176/3) آمده است.

پيامبر ص  و فرستادن افراد براى دعوت به سوى خدا(جل‏جلاله) و پيامبرش ص     

پيامبر ص و فرستادن مُصْعَب به طرف مدينه
ابونُعيم در الحِليه (107/1) از عَرْوه بن زُبير (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه: هنگامي انصار سخنان پيامبر خدا ص را شنيدند، و به آن يقين نموده و دل‏هاى شان به دعوت وى اطمينان و آرامش حاصل كرد، و پيامبر ص را تصديق نموده و به وى ايمان آوردند - اينها به اين عمل خود ترديدى نيست كه اسباب انگيزه‏هاى خير بودند، و در ابتداى ايمان آوردن براى پيامبرص به او وعده دادند كه سال آينده درموسم حج نزد وى مشرّف شوند، و به اين صورت دوباره به طرف قوم خود برگشتند - (بعد از گذرانيدن مدّتى در مدينه) كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستادند، كه يك تن را از طرف خود براى مان بفرست تا مردم را به كتاب خداوند (جل جلاله) دعوت نمايد. چون احتمال زياد دارد كه دعوت وى پذيرفته شده و ازدين خدا پيروى شود. پيامبر خدا ص جهت انجام اين مأموريت حضرت مُصعَب بن عُمير بنى عبدالدارى را با ايشان فرستاد، و مصعب در ابتداى انجام مأموريت خود در بنى غنم نزد اسعد بن زُراره رفت، و براى آنها حديث و درس هايى از قرآن و حكايت‏هاى آن را شروع نمود. مصعب در ادامه انجام اين مأموريت خودتا آن وقت نزد سعد بن معاذ باقى ماند، و به دعوت خود ادامه داد، كه خداوند (جل جلاله) به دست وى كسان زيادى را هدايت نمود، به اندازه‏اى كه خانه كمي از انصار سراغ مي‏شد كه عدّه‏اى در آن ايمان نياورده باشند. بزرگان و اشراف آنها به اسلام گرويدند، و در اين راستا، عمروبن جَمُوح نيز اسلام آورد و بت‏هاى‏شان همه شكسته و نابود گرديدند، و مصعب در حالى به طرف پيامبر خدا ص برگشت كه وى را «مُقرى‏ء» «معلم قرآن» لقب مي‏دادند.
اين حديث را طبرانى از عروه طولانى‏تر روايت نموده، و چگونگى دعوت وى را از انصار، چنان كه در ابتداى كارهاى انصار (رضي‏ الله  عنهم) خواهد آمد، متذكر شده است، و در آن آمده: آن عده كسانى كه از انصار ايمان آورده بودند به طرف قوم خود برگشتند، و آنها را مخفيانه دعوت نمودند، و از پيامبر خدا ص كه خداوند (جل جلاله) او را به دين حق فرستاده، آنان را با خبر ساختند، و براى شان قرآن را تلاوت نمودند، حتى معدود خانه‏اى از انصار باقى ماند، كه در آن عدّه‏اى ايمان نياورده باشند. بعد كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستادند، كه مردى را از طرف خود نزد ما بفرست، تا مردم را به كتاب خدا (جل جلاله) دعوت نمايد، چون بسيار احتمال دارد كه دعوت وى مورد قبول واقع شود و از دين خدا پيروى گردد. بر اين اساس پيامبر خدا ص مُصْعَب بن عُمَيْر بنى عبدالدارى را به سوى آنها فرستاد. وى در بنى غنم نزد اسعد بن زراره رفت، شروع به دعوت نمودن مردم، و انتشار اسلام نمود، و بر اثر دعوت‏هاى وى اهل اسلام رو به فزونى گذاشت ولى آنها درضمن اين، كارهاى دعوت را مخفيانه پيش مي‏بردند. بعد از اين دعوت نمودن، سعد بن معاذ را توسط مصعب و اسلام آوردن وى را يا اسلام آوردن بنى‏عبد الاشهل چنان كه در بخش دعوت مصعب خواهد آمد، متذكّر گرديده. بعد از اين مي‏گويد: بنى نجار مصعب بن عمير را اخراج نمودند، و بر اسعد بن زراره سخت‏گيرى و شدّت روا داشتند، بنابراين مصعب بن عمير از آنجا به نزد سعد بن معاذ نقل مكان نمود، و در آنجا تا آن وقت به دعوت خود ادامه داد، و خداوند (جل جلاله) مردم را توسط وى هدايت مي‏نمود كه كم و اندك خانه‏اى از انصار باقى مانده بود كه در آن عدّه‏اى اسلام نياورده باشند. اشراف و بزرگان آنها مسلمان گرديدند، و در اين ميان عمرو بن جموح نيز اسلام آورد، و بت‏هاى شان شكسته و منهدم گرديدند، به اين صورت مسلمانان از با عزّت‏ترين اهل مدينه محسوب مي‏شدند، و كارهاى شان رونق زيادى يافته بود.
(پس از انجام اين مأموريت) مُصعب بن عُمَير در حالى به طرف پيامبر خدا ص برگشت كه به وى «مُقرى‏ء» لقب داده مي‏شد. هيثمي (42/6) ميگويد: درين روايت ابن لُهِيعَه آمده و ضعيف مي‏باشد، ولى در ضمن ضعف خود، حسن الحديث نيز هست، گذشته از وى بقيه رجال او همه ثقه‏اند.
اين را همچنان ابونُعيم در الدلائل (ص108( به همين طولش روايت كرده و ابونعيم در الحليه )107/1( آن را از زُهرى به معناى حديث عروه نزدش به اختصار روايت نموده، و در حديث وى آمده: آنها معاذ بن عَفراء و رافع بن مالك را نزد پيامبر خدا ص فرستادند، كه براى ما از طرف خودت مردى را بفرست تا با كتاب خدا مردم را دعوت نمايد، چون مي‏سزد كه دين خدا پيروى شود. بنابراين پيامبر خدا ص مُصعب بن عُمَير را نزد آنها فرستاد... و حديث را به مانند حديث قبل متذكّر شده است.
    
كسى كه به خدا قرض داد  
حكايت ابودحداح در فروختن باغش در بدل درخت خرمايى در جنت
احمد، بغوى و حاكم از انس (رض) روايت نموده‏ اند، كه مردى گفت: اى پيامبر خدا، فلان درخت خرما دارد، و من مي ‏خواهم ديوار باغم را [به واسطه داخل نمودن آن در باغ] راست سازم، بنابراين وى را دستور بده تا آن را به من بدهد كه ديوارم را راست بسازم. پيامبر ص به او گفت: «آن را به عوض يك درخت خرما در جنت به او بده»، ولى وى ابا ورزيد. [راوى] مي ‏گويد: آن گاه ابودحداح نزد وى آمد و گفت: درخت خرمايت را در بدل باغم به من بفروش. مي ‏افزايد: و او اين كار را نمود. بعد ابودحداح نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، من آن درخت خرما را در بدل باغم خريدم ، آن را به او بسپار، كه من آن را به تو داده‏ام. پيامبر ص فرمود: «چقدر [خرماهاى] باردار و بزرگ در جنت براى ابودحداح است»، و آن را چندين مرتبه تكرار نمود. مي ‏افزايد: سپس وى نزد همسرش آمد و گفت: اى ام دحداح، از باغ خارج شو، چون من آن را در بدل درخت خرمايى در بهشت به فروش رسانيدم، [همسرش] گفت: فروش فايده نمود ، و يا كلمه‏اى مانند اين. اين چنين در الاصابه (59/4) آمده است. هيثمي  (324/9) مي ‏گويد: اين را احمد و طبرانى روايت نموده‏ اند، و رجال آن‏ها رجال صحيح‏اند.

حكايت گفتار ابودحداح كه: باغم را به پروردگارم قرض دادم
و نزد ابويعلى از عبد 