 ساخت. اين چنين در الكنز (314/3) آمده است.
 
حكايت ابن عمر و كنيزى
ابن سعد (123/4) از نافع روايت نموده كه: عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) كنيزى داشت، هنگامي  كه بسيار خوشش آمد، او را آزاد ساخت وبه نكاح مولايش درآورد، و آن كنيز فرزندى به دنيا آورد. نافع گويد: من عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) را ديدم كه طفل را مي ‏گرفت، و مي ‏بوسيد، و مي ‏گفت: و او به بوى فلانه!! هدفش همان كنيزى بود كه آزاد ساخته بود.
 
حكايت ابن عمر هنگام تذكّر اين آيه
و بزار از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: اين آيه به ذهنم رسيد: 
[لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون].(آل عمران: 92)
ترجمه: «تا آن كه ازآنچه دوست مي ‏داريد خرج نكنيد، هرگز (كمال) خير را به دست نمي ‏آورد». آن گاه آنچه را خداوند عزوجل به من داده بود به ياد آوردم، و چيزى را محبوب‏تر از مرجانه - كنيز رومي  ام - نيافتم، آن گاه گفتم : وى براى خدا آزاد است، و اگر من به چيزى كه آن را براى خدا گردانيده‏ام عوت مي ‏دادم، حتماً وى را نكاح مي ‏نمودم. هيثمي  (326/9) مي ‏گويد: اين را بزار روايت نموده، و در آن كسى است كه من نمي ‏شناسم. و اين را حاكم (561/3) روايت نموده، و افزوده است: وى را به نكاح نافع درآورد، و وى ام ولد او مي ‏باشد. و ابونعيم آن را در الحليه (295/1) از طريق مجاهد و غير وى روايت نموده است.
 
حديث نافع درباره انفاق ابن عمر (رضي الله عنهما)
ابونعيم در الحليه (294/1) از نافع روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضي الله عنهما) چنان بود كه هنگامي  چيزى از مالش برايش بسيار خوب معلوم مي ‏شد و خوشش مي ‏آمد، آن را براى حصول نزديكى به خداوند عزوجل [صدقه] مي ‏نمود. نافع مي ‏گويد: و غلام هايش اين را از وى دانسته بودند و گاهى بعضى از ايشان پاچه‏هاى خود را بر مي ‏زد، و هميشه ملازمت مسجد را مي ‏نمود، هنگامي  كه ابن عمر (رض) وى را بر آن حالت نيكو مي ‏ديد، آزادش مي ‏ساخت، يارانش به وى مي ‏گفتند: اى ابوعبدالرحمن ، به خدا سوگند، اين‏ها به اين صورت مي ‏خواهند تو را فريب بدهند!! ابن عمر (رضي الله عنهما) مي ‏گفت: كسى كه ما را به خدا فريب بدهد، براى وى فريب مي ‏خوريم.
نافع مي ‏گويد،: ما بيگاهى خود را ديديم كه ابن عمر بر شتر اصيل و نيك نژاد خود، كه آن را به مال زيادى گرفته بود، روان شد، هنگامي  كه گشتار آن خوشش آمد، آن را همانجايش خوابانيد و از آن پايين گرديد، و گفت: اى نافع لجام و پالانش را بكشيد، و وى را جل كنيد، و اشعار  نماييد(اشعار آن است كه چون كسى خواهد شترى به بيت‏اللَّه اهدا و قربان نمايد يك طرف كوهان آن را زخم نموده، خون آلوده مى‏سازد تا آن علامه‏اى باشد كه اين از جمله قربانيان بيت‏اللَّه است. م.) و شترهاى قربانى را شاملش كنيد. در يك روايت ديگر نزد وى همچنان از نافع، آمده كه گفت: در حالى كه وى - يعنى ابن عمر - بر شتر خود روان بود، آن شتر خوشش آمد، گفت: اخ، اخ، و آن را خوابانيد و گفت: اى نافع پالان را از وى بگير، من گمان مي ‏نمودم كه آن را به علت ديگرى مي ‏خواهد، و يا به خاطر چيزى كه از آن خوشش نيامده، بدين خاطر پالان را گرفتم، آن گاه به من گفت: ببين براى كشتن مناسب است؟ گفتم: تو را سوگند مي ‏دهم: [كه اين كار را نكن]، اگر خاسته باشى آن را بفروش و به پول آن ديگرى را [براى قربانى]خريدارى كن. مي ‏گويد: آن را جل نمود، قلّاده، در گردنش انداخت و در جمله قربانى هايش شامل گردانيد،  و هرگز چيزى از مالش خوشش نمي ‏آمد، مگر اين كه آن را پيش از خود روان مي ‏نمود.  ونزد وى همچنان از نافع از ابن عمر روايت است كه: چيزى ازمالش براى وى خوشش نمي ‏آمد مگر اين كه از آن براى خداوند عزوجل دست بر مي ‏داشت و بيرون مي ‏رفت. وقتى مي ‏گويد: و گاهى در يك مجلس سى هزار را هم صدقه مي ‏كرد، وى گويد: و ابن عامر دو مرتبه به او سى هزار داد، و او گفت: اى نافع در مسافرت و يا رمضان به شكل مداوم گوشت نمي ‏خورد. و افزود: و يك ماه توقّف مي ‏نمود و در آن قطعه‏اى از گوشت را هم نمي ‏چشيد. اين را طبرانى به شكل مختصر روايت نموده، و اين چنين در المجمع (347/9) آمده است. و ابن سعد (122/4) آن را از نافع به اختصار روايت كرده است.
 
تقريظ  به قلم علّامه سيد ابوالحسن على الحسنى الندوى
 
 اَلْحَمْدُللَّهِ رَبِّ العالمينَ، وَالصَّلاه وَالسَّلامُ  عَلى سَيِّدِنا و مَوَلانا مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلهِ و صَحْبِهِ اَجْمَعِين، وَ مَنْ تَبِعَهُم بِاِحسانٍ اِلى يَومِ الدِّين.
امّا بعد: سيرت نبوى ص و اصحاب كرام ن و تاريخ آنها از قوى‏ترين مصادر قوت ايمانى و عاطفه دينى است، كه تاكنون امّت اسلامي و دعوت‏هاى دينى شعله ايمان را از آن اقتباس مي‏نمايند، و قلب‏هاى با آن روشن مي‏شوند، كه خاموشى آن در معرض وزيدن تندبادهاى ماديت بسيار سريع وزود به نظر مي‏رسيد، و اگر خاموش گردد، در آن صورت اين امّت قوت، مزيّت و تأثير خود را از دست داده و به صورت نعش بيجانى در خواهد آمد كه زندگى، آن را بر شانه‏هاى خود حمل مي‏كند.
اين تاريخ مردانى است، كه دعوت اسلام براى شان آمد، و به آن ايمان آوردند، و قلب‏هاى شان آن را تصديق نمود، و پاسخ‏شان در هنگامي كه به طرف خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص فراخوانده مي‏شدند، جز اين نبود كه مي‏گفتند: (رِبَّنَا اِنَنَا سَمِعْنا مُنَادِياً يُنَادِى لِلْايْمَانِ  اَن آمِنُوا بِرَبِّكُم فَآمَنَّا). (آل عمران: 193)
 ترجمه: «اى پروردگار ما، ما ندا كننده‏اى را شنيديم كه به سوى ايمان فرا مي‏خواند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد، و ايمان آورديم.»
آن‏ها دست‏هاى خود را در دست پيامبر ص گذاشتند، و جان‏ها، اموال و اقرباى شان درين مسير براى شان ناچيز و اندك جلوه نمود، و تلخى‏ها و رنج‏ها را در راه دعوت به سوى خداوند (جل جلاله) خوب دانستند، و يقين آن در قلب‏هاى شان راه يافت و بر نفس‏ها و عقل‏هاى شان مستولى گرديده و از آنها شگفتى‏هاى ايمان به غيب، مانند دوستى خدا و رسول، مهربانى بر مؤمنان و شدّت بر كافران، ترجيح دادن آخرت بر دنيا، برترى دادن آجل بر عاجل، غيب به شهود، هدايت بر ضلالت، حرص براى دعوت مردم، نجات و رهايى خلق خدا از عبادت بندگان به سوى عبادت خداوند واحد، از جور اديان به عدل اسلام، از تنگى دنيا به پهنايى و وسعت آن، حقير شمردن زينت‏هاى دنيا و متاع اندك و فناپذير آن، شوق به لقاى خداوند (جل جلاله)، آرزومندى جنّت، بلندى و علوّ همت، بعد نظر در نشر عطيه اسلام و خيرات آن در جهان، پخش شدن و انتشار آن‏ها براى تحقّق اين هدف در شرق و غرب زمين، در آسانى‏ها و سختى‏هاى آن و در پستى‏ها و بلندى‏هاى آن، صادر گرديد. آنها درين راه لذّت‏هاى خود را فراموش نموده، و راحت‏هاى خود را ترك گفتند، و وطن‏هاى خود را ترك نموده، و درين راه چيزهاى خوب و اموال زبده خود را مصرف كردند، تا اين كه دين استوار گرديد، و قلب‏ها به طرف خداوند (جل جلاله) روى آورد، و نسيم ايمان، با قوّت توأم با پاكى و مباركى وزيد، و دولت توحيد، ايمان، عبادت و تقوى بر پا