 چنين در الرياض النضره فى مناقب العشره از محب طبرى (317/2) آمده است.
 
سيرت خلفا و اُمرا  
سيرت ابوبكر صدّيق (رض) : سيرت وى قبل از عهده دار شدن خلافت و بعد از آن
ابن سعد (131/3) از ابن عمر، عائشه، ابن مسيب و غير ايشان - كه حديث بعضى شان در حديث برخى ديگر داخل شده است - روايت نموده‏ اند، كه گفتند: با ابوبكر صدّيق (رض) در روز رحلت رسول خدا ص، روز دوشنبه كه دوازده شب از ربيع الاول سال يازدهم از هجرت رسول خدا ص گذشته بود، بيعت صورت گرفت، منزل وى در سنح - [جايى است در حوالى مدينه] - نزد همسرش حبيبه بنت خارجه ابن زيد بن ابى زهير از بنى حارث بن خزرج بود و براى خويش اتاقى از موى ساخته بود، و بر آن تا اين كه به منزلش در مدينه برگشت، چيزى زياد ننمود، و در همانجا در سنح بعد از اين كه با او بيعت شد شش ماه ديگر اقامت گزيد، صبحگاهان با پاى خويش به مدينه مي ‏آمد، و گاهى در حالى كه لنگ و چادر سرخ رنگى بر تن مي ‏داشت بر اسب خود سوار شده به مدينه مي ‏آمد و نمازها را براى مردم مي ‏خواند، و وقتى كه نماز خفتن را مي ‏خواند، به طرف اهل خود در سنح بر مي ‏گشت، وى اگر حاضر مي ‏بود براى مردم نماز مي ‏داد، و وقتى كه نمي ‏آمد، عمربن الخطاب (رض) نماز مي ‏داد. در ابتداى روز جمعه در سنح مي ‏بود، و سر و ريش خود را رنگ مي ‏نمود، در وقت نماز جمعه روان مي ‏شد، و نماز جمعه را براى مردم امامت مي ‏نمود.
وى مردى تاجر بود، و هر روز صبحگاهان به بازار مي ‏رفت و خريد و فروش مي ‏نمود، وى رمه گوسفندى داشت كه بيگاه نزد وى مي ‏آمد، و گاهى خود همراه آن بيرون مي ‏رفت، و گاهى ديگر كسى آن عمل را به عوض وى انجام مي ‏داد، و برايش مي ‏چرانيد. وى گوسفندان قريه را براى شان مي ‏دوشيد، هنگامي  كه به خلافت برايش بيعت صورت گرفت، دخترى از قريه گفت: شيرده‏هاى منزل مان، براى مان دوشيده نمي ‏شوند و اين را ابوبكر (رض) شنيد و گفت: نه، اين چنين نيست، به جانم سوگند، آن‏ها را براى شما خواهم دوشيد، من اميدوارم مرا آنچه به آن داخل شده‏ام، از اخلاقى كه داشتم، تغيير ندهد، بنابراين براى آنها مي ‏دوشيد، و گاهى به دخترى از قريه مي ‏گفت: اى دختر چگونه دوست دارى، برايت به طريق «ارغاء» بدوشم يا به طريق «تصريح» ، گاهى مي ‏گفت: به طريق ارغاء بدوش، و گاهى مي ‏گفت: به طريق تصريح، هر كدام را كه [آن دختر]مي ‏گفت وى انجام مي ‏داد.( «ارغاء» و «تصريح» دو نوع دوشيدن است كه در نوع اول در سرشير كف مى‏آيد و در نوع دوم نمى‏آيد.)
 همين طور در سنح به مدت شش ماه درنگ نمود، بعد از آن وارد مدينه شد، و در آنجا سكونت گزيد و متوجّه امر خود شده گفت: نه، به خدا سوگند، كار مردم با بودن در تجارت اصلاح نمي ‏گردد، و براى آنها جز فارغ بودن و توجّه به كار و حال شان نمي ‏سزد، و براى عيالم نيز از چيزى كه چاره شان را كند گريزى نيست، آن گاه تجارت را ترك نمود و به اندازه ضرورت روزانه خود و عيالش از مال مسلمين نفقه نمود، وى حج مي ‏نمود و عمره به جاى مي ‏آورد، و آنچه برايش معين ساخته بودند، شش هزار درهم در سال بود. هنگامي  كه مرگش فرارسيد گفت: آنچه از مال مسلمين نزد ماست آن را مسترد سازيد، من از اين مال چيزى نمي ‏گيرم، و آن زمينم كه در فلان و فلان جاست به جاى آنچه از اموال شان گرفتم براى مسلمانان باشد، و آن مبلغ توأم با يك رأس شتر شيرى، يك غلام كه مأمور سلاح پاكى بود و يكدانه قطيفه كه معادل پنج درهم ارزش نداشت، به عمر (رض) تحويل داده شد. عمر (رض) گفت: كسى را كه بعد از وى است به مشقّت انداخت!!
راويان گويند: ابوبكر در سال يازدهم عمر بن الخطاب (رض) را موظف بر حج ساخت، بعد از آن ابوبكر (رض) در رجب سال دوازدهم عمره به جاى آورد، و چاشتگاه وارد مكه شد، و به منزل خود آمد كه ابوقحافه بر دروازه منزلش نشسته بود، و دو نفر جوان همراهش بودند، و او براى آنان صحبت مي ‏نمود، آن گاه براى ابوقحافه گفته شد: اين فرزندت است، وى از جاى خود برخاست و ايستاد، و ابوبكر شتاب نمود تا سوارى خود را بخواباند، اما در حالى كه سواريش ايستاده بود، از آن فرود آمد و مي ‏گفت: پدرم از جايت بلند نشو، بعد با او روبرو شد و او را در آغوش كشيد، و از ميان هر دو چشمان ابوقحافه را بوسيد، و پدرش از فرط شادى به خاطر تشريف فرمايى فرزندش شروع به گريستن نمود. و عتاب بن اسيد، سهيل بن عمرو، عكرمه بن ابى جهل و حارث بن هشام ن به مكه آمدند، و بر وى سلام كردند: سلام بر تو اى خليفه پيامبر خدا. و همه با او مصافحه نمودند، و ابوبكر وقتى كه آنها از پيامبر خدا ص ياد مي ‏نمودند، گريه مي ‏كرد، بعد از آن به ابوقحافه سلام كردند، ابوقحافه گفت: اى عتيق، اين‏ها بزرگان و اشراف‏اند، صحبت شان را نيكودار، ابوبكر گفت: اى پدرم نيرو و توانايى جزيه مدد خدا نيست، امر بزرگى به گردنم انداخته شده است، كه من جز به مدد خدا بدان، قوت و توانايى ندارم.
بعد از آن داخل شد، غسل نمود، و بيرون رفت و يارانش وى را دنبال نمودند، وى آنها را كناز زده گفت: آهسته باشيد. و مردم كه از پيش رويش در حركت بودند با او روبرو گرديده، و وى را [در ارتباط] به [درگذشت] پيامبر تعزيت مي ‏دادند، و او گريه مي ‏نمود، تا اين كه به خانه [كعبه] رسيد و با چادر خود اضطباع نمود(اضطباع نوعى چادر پوشيدن است كه حجاج در وقت طواف آن طور مى‏پوشند. م.) . بعد ركن را لمس نمود، و هفت مرتبه طواف نمود، و دو ركعت نماز به جاى آورده به منزل خود برگشت. هنگامي  كه وقت ظهر فرارسيد، بيرون رفت و همچنان خانه را طواف نمود، و بعد در نزديكى دارالندوه نشست و گفت: آيا كسى از ظلمي  شكايت دارد، و يا حقى را طلب مي ‏كند؟ هيچ كسى برايش نيامد، و مردم از والى خود ستايش نمودند(والى آنان عتاب بن اسيد بود.) ، بعد نماز عصر را به جاى آورد و نشست، و مردم با او وداع گفتند، و وى به قصد برگشت به مدينه بيرون رفت. چون وقت حج در سال دوازدهم فرارسيد، خود ابوبكر (رض) براى مردم در آن سال حج كرد، و صرف حج نمود ،( يعنى: همراه به حج عمره با جا نياورد.) و عثمان بن عفّان (رض) را جانشين خود در مدينه گذاشته بود.
ابن كثير مي ‏گويد: اين سياق حسن است، و از شواهدى از وجوه ديگر نيز برخوردار است، و مثل اين را نفس‏ها قبول نموده، و مي ‏پذيرند.

حكايت عميربن سعد انصارى (رض)  
سيرت وى هنگامي  كه عمر (رض) او را به عنوان  والى به حمص اعزام نمود، و گفتار عمر (رض) درباره وى
ابونعيم در الحليه (247/1) از عبدالملك بن هارون بن عنتره و او از پدر و جدّش و او از عميربن سعد انصارى (رض) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) وى را به عنوان والى حمص فرستاد، يكسال درنگ نمود و خبرى از وى برايش نمي ‏آمد. آن گاه عمر (رض) به كاتب خود گفت: به عمير بنويس، به خداوند سوگند، گمان مي ‏كنم وى در برابر ما خيانت نموده است:
(اذا جاءك كتابى هذا فاقبل و أقبل بما جبيت من فى المسلمين حين تنظر فى كتابى هذا).
ترجمه: «وقتى كه اين نامه‏ام به تو رسيد، حركت كن، و آنچه را از فى‏ء مسلمين جمع نموده‏اى وقتى كه نامه‏ام را ديدى آن را