 در آن آمده، از آن منصرف شده‏ اند، و مي ‏گويد آنچه در قلب خطور مي ‏كند، صحّت اين حديث است، چون ابوبكر صدّيق (رض) اين چنين نموده است، و بر مسلمانان بهترين آنها را بعد از خود مقرر نموده است. اين چنين در كنزالعمال (143/3) آمده است. و هيثمي  (232/5) مي ‏گويد: آن را احمد روايت نموده، و در آن مردى است كه از وى نام برده نشده است.
 
وصيت‏هاى عمر (رض)  
وصيت عمربن الخطاب (رض) به ولى امر بعد از وى
ابن ابى شيبه، ابوعبيد در الاموال، ابويعلى، نسائى، ابن حبان و بيهقى از عمر (رض) روايت نموده‏ اند كه وى گفت: 
 من خليفه بعد از خود را در ارتباط با مهاجرين اوايل، توصيه مي ‏كنم، كه براى آنان حق شان را بداند، و حرمت آنان را براى شان حفظ نمايد. او را در ارتباط با انصار، آنان كه در دارالاسلام جاى گرفتند، و قبل از ديگران ايمان در قلب‏هاى شان جاى گزين گرديد، توصيه مي ‏كنم، تا از نيكوكار آنها قبول نمايد، و خطا كار آنها را ببخشد. او را در ارتباط با اهل شهرها به خوبى و نيكويى توصيه مي ‏كنم، چون آنها ناصر اسلام، خارج كننده اموال و خشم دشمن اند، و از ايشان آنچه را بگيرد كه از احتياج شان زايد و رضايت شان بر آن فراهم باشد. و او را در ارتباط با اعراب - [باديه نشينان] - به خوبى و نيكويى توصيه مي ‏كنم، چون آنها اصل عرب و ماده اسلام‏اند. از شترهاى كم سن  آنها بگيرد و به فقراى شان مسترد نمايد. و او را [در ارتباط با اهل ذمّه] به ذمّه خداوند و ذمّه رسول وى توصيه مي ‏نمايم كه براى‏شان به عهد آنها وفا نمايد، و در دفاع از آنها بجنگد و آنها را به چيزهاى دور از طاقت و توانايى شان مكلّف نسازد. اين چنين در المنتخب (439/4) آمده است. ابن سعد (197/3) و ابن عساكر از قاسم بن محمّد روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود:
كسى كه پس از من اين مسؤوليت را به دوش مي ‏گيرد، بايد بداند كه مردمان دور و نزديك آن را از وى خواهند خواست، و من با مردم در دفاع از خود مي ‏جنگم، و اگر بدانم كسى از من براين قويتر است، اين كه پيش كرده شوم و گردنم به شمشير زده شود، برايم محبوب‏تر است از اين كه آن را به  عهده بگيرم.  (يعنى: كسى كه بعد از من خليفه شود، بايد متوجه باشد، كه همه مردم در صدد اين خواهند شد، كه خلافت را از نزد وى بگيرند و به خود اختصاص دهند، اما وقتى، او بر اين باور باشد، كه به خلافت مستحق است، و كسى از وى در اين امر قوى‏تر نيست، بايد آن را حفظ نمايد، اگر چه به جنگ و قتال هم باشد، چنان كه من حاضرم در دفاع از خلافت دست به جنگ ببرم، چون مى‏دانم كه كسى از من به آن قوى‏تر نيست. م.)اين چنين در الكنز (147/3) آمده است.
 
وصيت عمربن الخطاب به ابوعبيده بن جراح (رضي الله عنهما)
ابن جرير (54/4) از صالح بن كيسان روايت نموده، كه گفت: اولين نامه‏اى كه عمر (رض) هنگامي  كه به خلافت برگزيده شد، نوشت، به ابوعبيده بن جراح بود، كه وى را بر لشكر خالد (رض) تعيين نمود: تو را به ترس خدايى توصيه مي ‏كنم كه باقى مي ‏ماند، و ما سوايش فانى مي ‏شود. ذاتى كه ما را از گمراهى هدايت نمود، و از تاريكى‏ها به سوى نور ما را خارج ساخت. من تو را بر لشكر ابن وليد تعيين نمودم، و به امر ايشان آن چنان كه بر تو حق است قيام كن. مسلمانان را به اميد غنيمت به هلاكت پيش نكن، و ايشان را در منزلى، قبل از فرستادن مترصّد، و دانستن چگونگى ورود به آن، پايين نكن، و سريه‏اى را جز در جماعتى از مردم نفرست، و از در هلاكت انداختن مسلمانان بر حذر باش. به درستى كه خداوند تو را به من ومرا به تو در آزمون قرار داده است، بنابراين چشمت را از دنيا بپوش و قلبت را از آن منصرف كن، و بر حذر باش كه دنيا تو را چون آنان كه قبل از تو بودند به هلاكت اندازد، و خودت جاهاى افتادن و هلاكت آنها را ديده‏اى.
 
وصيت عمربن الخطاب به سعد بن ابى وقاص (رضي الله عنهما)
ابن جرير (84/4) از طريق سيف از محمّد و طلحه به اسناد آنها روايت نموده كه، عمر كسى را دنبال سعدبن ابى وقاص (رضي الله عنهما) فرستاد و او نزدش آمد، و وى را بر جنگ عراق امير تعيين نمود و به او توصيه نموده گفت: 
اى سعد، سعد بنى وهيب، اين كه به تو دايى پيامبر خدا ص و يار وى گفته مي ‏شود تو را از خداوند در فريب نيندازد. چون خداوند بدى را به بدى از بين نمي ‏برد، ولى بدى را به نيكى محو مي ‏كند، و در ميان خدا و هيچكس نسبى نيست مگر اطاعت وى. بنابراين شريف و پست مردم، نزد خدا برابرند، خداوند پروردگار ايشان است و آنها بندگان وى‏اند، و به عافيت از هم فرق مي ‏كنند، و آن چه را نزد اوست به طاعت درك مي ‏كنند. بنابراين به همان امرى نگاه كن كه پيامبر ص را از ابتداى بعثت تا اين كه از ما جدا شد، بر آن ديدى، و بدان التزام ورز، زيرا امر همان است. اين پند من به توست، كه اگر آن را ترك نمودى، يا از آن روى گردانيدى، عملت باطل شده است و از زيان كارانى. و هنگامي  كه خواست وى را مرخص سازد، طلبش نموده گفت:
من تو را مسؤول جنگ عراق تعيين نموده‏ام، بنابراين وصيتم را حفظ كن، چون كار شديد و ناگوارى براى تو پيش مي ‏آيد، كه جز حق چيزى ديگر باعث نجات از آن نمي ‏شود. بنابراين خود و آن عده‏اى را كه با تو هستند به خير عادت بده، و به خير، طلب فتح نما، و بدان، كه براى هر عادتى آمادگيى است، و آمادگى خير صبر است، بنابراين آنچه به تو رسيد يا برايت پيش آمد بر آن صبر و شكيبايى كن، كه ترس خدا در تو جمع شود، و بدان كه ترس خدا در دو امر جمع مي ‏گردد: در اطاعت از وى و اجتناب از معصيتش، و هر كسى كه او را طاعت كرده، با دوست نداشتن دنيا و دوست داشتن آخرت، اطاعتش نموده است، و هر كسى كه معصيتش نموده، با دوست داشتن دنيا و بد ديدن آخرت، معصيتش كرده است، و براى قلب‏ها حقايقى اند كه خداوند آنها را مي ‏سازد و به وجود مي ‏آورد، كه بعضى از آن سرّى و بعضى ديگرش آشكار است. آشكار آن همانست كه ستاينده وى و ذم كننده‏اش [نزدش] در حق برابر باشند، و خفى، به ظهور حكمت از قلب وى به زبانش و به محبّت مردم شناخته مي ‏شود. بنابراين در محبوب بودنت بى رغبتى و زهد نكن، چون پيامبران محبوب بودن شان را خواسته بودند، و وقتى كه خداوند بنده‏اى را دوست بدارد، او را [نزد ديگران] محبوب مي ‏سازد، و وقتى كه بنده‏اى را بد بداند او را [نزد سايرين]مبغوض مي ‏گرداند. بنابراين منزلت خود را نزد خداوند تعالى با منزلت خود، نزد مردمي  كه با تو در امرت مصروف مي ‏باشند، مقايسه كن.
 
پيامبر ص و هدايت دادن به امير "سَرِيَه" براى دعوت
ابوداود در (ص358) كه لفظ حديث نيز مربوط وى است،و مسلم (82/2) و ابن ماجه (ص210) و بيهقى (189/4) از بُرَيْدَه (رض) روايت نموده‏اند: كه گفت: هنگامي پيامبر ص كسى را به سمت امير سريه و يا لشكرى مي‏فرستاد او را به ترس از خداوند (جل جلاله) در نفس خودش، و به خير و نيكويى در ارتباط به مسلمانان، سفارش كرده مي‏گفت: «هنگامي كه با دشمنت از كفّار برخوردى آنها را به قبول يكى ازين سه چيز دعوت كن، و چون هر يكى از اين سه چيز را از تو پذيرفتند، آن را از ايشان بپذير و دست از آنها ب