ن بود، مردى از اهل ذمّه آمده به او اطّلاع داد كه مردم انگور او را به يغما مي ‏برند. عمر (رض) بيرون رفت، و با مردى از يارانش برخورد كه سپرى را حمل مي ‏كرد و در آن انگور بود، عمر پرسيد: تو هم همچنان؟! پاسخ داد: اى اميرالمؤمنين، دچار گرسنگى شديم، آن گاه عمر (رض) برگشت، و به صاحب آن دستور به پرداخت قيمت انگور را داد. اين چنين در كنزالعمال (299/2) آمده است.
 
داستان قضاوت وى به نفع يك يهودى برخلاف يك مسلمان
مالك از سعيد بن مسيب روايت نموده كه: يك مسلمان و يك يهودى نزد عمر (رض) دعوا نمودند، عمر حق را به جانب يهودى داد و به نفع وى حكم نمود. يهودى به او گفت: به خدا سوگند، به حق فيصله نمودى، عمر وى را با شلاق زد و گفت: تو از كجا مي ‏دانى؟ يهودى گفت: به خدا سوگند، ما در تورات مي ‏يابيم: هر قاضيى كه به حق قضاوت كند، يك ملك از طرف راست وى مي ‏باشد، و يك ملك از طرف چپش، و او را به راستى مي ‏كشانند و )به حق( موفقش مي ‏سازند، تا وقتى كه وى با حق باشد، و وقتى حق را ترك نمود بلند مي ‏شوند، و او را رها مي ‏كنند. اين چنين در الترغيب (455/3) آمده است.
 
داستان عمر و اياس بن سلمه (رضي الله عنهما)
طبرى (32/5) از اياس بن سلمه و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) در بازار عبور نمود و شلاق همراهش بود، مرا آهسته با آن زد، و در گوشه لباسم اصابت نمود، و گفت: از راه كنار باش، چون سال آينده فرارسيد با من روبرو شد و گفت: اى سلمه مي ‏خواهى حج كنى؟ گفتم: آرى. از دستم گرفت و با من به طرف منزلش روان شد، و ششصد درهم به من داد و گفت: از اين، در حج خود استفاده كن، و بدان كه، در بدل همان دره است كه تو را زدم. گفتم: اى اميرالمؤمنين، من آن را به خاطر نياوردم. گفت: ولى من آن را فراموش نكرده‏ام.
 
پياده رفتن پيامبر ص براى دعوت     

پياده بيرون رفتن پيامبر ص به طرف طائف
 طبرانى از عبداللَّه بن جعفر (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى ابوطالب وفات نموده بود، پيامبر خداص با پاى پياده به طرف طائف خارج شد تا آنها را به اسلام فرا خواند، ولى آنها دعوتش را نپذيرفتند، بدين خاطر پيامبر خدا ص (كه آنها خيلى‏ها اذيت و آزارش كرده بودند) دو باره برگشت، و در سايه درختى آمده و با به جاى آوردن دو ركعت نماز چنين فرمود: (اَللّهُمَّ اِنِّىْ أَشْكُو اِلَيْكَ ضَعْفَ قُوَّتِىْ، وَ هَوَ اِنىْ عَلَى النَّاسِ، أَرْحَمَ الرَّاحِمِين، أَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِين، اِلى مَنْ تَكِلْنى؟ اِلى عَدُوٍّ يَتَجَهَّمُنِى اَمْ اِلى قَرِيْبٍ مَلَّكْتَهُ اَمْرِى؟ اِنْ لَمْ تَكُنْ غَضْبَانَ عَلَي فَلاَ اُبَالِى، غَيَْر أَنَّ عَافِيَتَكَ أَوْسَعُ لِى. أَعُوْذُ بِوَجْهِكَ الَّذِىْ أَشْرَقَتْ لَهُ الظَّلَمَاتُ، وَ صَلُحَ عَلَيْهِ أَمْرُ الدُّنْيَا وَ الاْخِرَه أِنْ يَنْزِلَ بِىْ غَضَبُكَ، أَوْ يَحِلَّ بِىْ سَخَطُك، لَكَ الْعُتْبى حَتَّى تَرضي وَ لَا قُوَّه اِلّا بِااللَّه).
ترجمه: «بار خدايا، من از ضعف و ناتوانى خود، و از سبكى‏ام بر مردم نزد تو شكوه و شكايت ميكنم. يا ارحم الراحمين، تو مهربان‏ترين همه مهربانان هستى، تو مرا به كى مي‏سپارى؟ به دشمنى كه با خشونت و ترش رويى با من برخورد مي‏كند، و يا به نزديكى كه تو او را بر من قدرت داده و چيره ساخته‏اى؟ اگر بر من خشمگين نباشى پروا ندارم، ولى يقين دارم كه عافيت و حمايت تو برايم وسيع‏تر است. به آن وجه مباركت كه پرده ظلمات و تاريكى‏ها توسط آن دريده شده و به روشنى مبدّل شده و به بركت آن امور دنيا و آخرت صلاح يافته، پناه مي‏برم، از اين كه بر من غضب و قهرت نازل شود. خدايا خشوع و نيايش براى توست تا اين كه راضى شوى، و جز خدا ديگر كسى از نيرو و توانايى برخوردار نيست».
 هيثمي (35/6) گفته است: درين روايت ابن اسحاق آمده كه مدلّس ثقه مي‏باشد، ولى بقيه رجال وى ثقه‏اند. اين حديث از طريق زهرى و غير وى به شكل طولانى‏تر آن در بخش تحمّل سختيها در راه دعوت به سوى خداوند (جل جلاله) خواهد آمد.
عدالت عثمان ذى النّورين (رض)  
قصه وى با غلامش در اين باره
سمّان در الموافقه از ابوالفرات روايت نموده، كه گفت: عثمان (رض) غلامي  داشت، به او گفت: من گوش تو را ماليده بودم، از من قصاص بگير، غلام گوشش را گرفت، عثمان (رض) گفت: شديد به مال، چه خوب، قصاص در دنيا، نه قصاص در آخرت. اين چنين در الرياض النضره فى مناقب العشره (111/2) از محب طبرى آمده است.
 
قصه عدالت وى درباره پرنده‏اى
امام شافعى درمسند خود (ص47) از نافع بن عبدالحارث روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) وارد مكه شد، و در روز جمعه داخل دارالنّدوه گرديد، و خواست از آنجا رفتن به مسجد را نزديك سازد، آن گاه چادر خود را بر ديوارى  در خانه انداخت، و پرنده‏اى از اين كبوتران بالاى آن نشست، و او آن را پراند، آن گاه مارى آن را گرفت و كشتش. هنگامي  كه نماز جمعه را به جاى آورد، من و عثمان بن عفّان (رض) نزد وى داخل شديم، گفت: در چيزى كه من امروز انجام دادم، بر من حكم كنيد: من داخل اين منزل شدم، و خواستم رفتن به مسجد را نزديك سازم، و چادرم را بر اين ديوار انداختم، پرنده‏اى از اين كبوتران بر آن نشست، ترسيدم بر آن غايط خود را بيفكند، بنابراين از آنجا آن را پراندم، آن گاه بر (پشت) آن ديوار ديگر نشست، و مارى آن را گرفت و كشتش. من در نهاد خويش دريافتم كه من آن را از منزل و جايى كه در آن در امان بود، به جايى كه در آن مرگش طبيعى بود پراندم. به عثمان به عفّان (رض) گفتم: يك بز سه سال سرخ رنگ را چگونه مي ‏بينى، كه به آن بر اميرالمؤمنين حكم كنى؟ گفت: من آن را مناسب مي ‏بينم، عمر (رض) را بدان امر نمود.
 
عدالت على (رض)  
على (رض) و تقسيم مال اصفهان
بيهقى (348/6) و ابن عساكر از كُلَيب روايت نموده‏ اند كه گفت: مالى از اصفهان براى على (رض) آمد، او آن را به هفت سهم تقسيم نمود، آن گاه قرص نانى را يافت، و آن را هفت تكّه نمود، و هر تكّه آن را بر يكى از آن سهم‏ها انداخت، بعد از آن امراى هفتگانه را خواست و در ميان شان قرعه كشى نمود، تا ببيند براى كدام آن‏ها اول داده مي ‏شود. اين چنين در الكنز (116/3) آمده و آن را ابن عبدالبر نيز در الاستيعاب (49/3) روايت نموده است.
 
داستان وى (رض) با زن عربى و مولاى وى
بيهقى (349/6) از عيسى بن عبد اللَّه  هاشمي  از پدرش و او از جدّش روايت نموده، كه گفت: دو زن يكى عربى و ديگرى آزاد كرده شده آن زن، نزد على (رض) براى طلب چيزى آمدند، و براى هر يكى از آنها يك كُرّ  طعام و چهل درهم امر داد. آزاد كرده شده آنچه را داده شده بود گرفت و رفت. ولى زن عربى گفت: اى اميرالمؤمنين به من مثل آنچه را مي ‏دهى كه به اين دادى، در حالى كه من عرب و او كنيز آزاد كرده شده است؟ على (رض) به او گفت: من به كتاب خداوند عزوجل ديدم، و در آن تمييزى براى پسران اسماعيل بر پسران اسحق (عليهماالسلام) نديدم.
 
آنچه ميان على (رض) و جَعْده بن هُبَيره در اين باره واقع شد
ابن عساكر از على بن ربيعه روايت نموده، كه گفت: جعده بن هبيره نزد على (رض) آمد و گفت: اى ا