كه عبايه بن رفاعه از عمر نشنيده است. و اين را طبرانى از ابوبكر و ابوهريره (رضي الله عنهما) به اختصار روايت نموده، جز اين كه در حديث وى چنين واقع شده است: و به عمر (رض) خبر رسيد كه وى از آنها پنهان مي ‏شود، و دروازه را بر روى شان مي ‏بندد. آن گاه عماربن ياسر (رض) را اعزام نمود، و به او دستور داد كه اگر وى رسيد، و دروازه بند بود، آن را به آتش بكشد. هيثمي  (168/8) مي ‏گويد: در آن عطا بن سائب آمده: و او مختلط شده بود.
 
آنچه ميان عمربن الخطاب (رض) و گروهى از صحابه در شام اتفاق افتاد
ابن عساكر ويشكرى از جويريه (رض) - مي ‏گويد بعضى آن از نافع و بعض آن از مردى از پسران ابودرداء است - روايت نموده‏ اند كه گفت: ابودرداء از عمر اجازه خواست تا به طرف شام برود. عمر (رض) گفت: من به تو اجازه نمي ‏دهم مگر اين كه كار كنى،( يعنى والى شوى و كار ولايت را پيش ببرى.)  گفت: من كار نمي ‏كنم. عمر (رض) افزود: من به تو اجازه نمي ‏دهم. ابودرداء گفت: من مي ‏روم و براى مردم سنت نبى شان ص را مي ‏آموزم و ياد مي ‏دهم و براى شان نمازمي  گزارم، بنابراين به او اجازه داد. [بعد از مدتى] عمر (رض) به طرف شام خارج گرديد، و هنگامي  كه به آنها نزديك گرديد توقف نمود، تا اين كه بيگاه كرد. هنگامي  كه شب فرايش گرفت، گفت: اى يرفأ(وى غلام و محافظ عمر (رض) بود.)  به طرف يزيدبن (ابى) سفيان حركت كن، وى را ببين كه نزدش افسانه گويان اند، چراغ است، و ديبا و ابريشمي  را از غنيمت مسلمانان براى خود فرش نموده است، به وى سلام مي ‏دهى، سلام را به تو پاسخ مي ‏دهد،  و اجازه طلب مي ‏كنى، ولى تا اين كه نداند تو كيستى به تو اجازه نمي ‏دهد. آن گاه حركت نموديم تا اين كه به دروازه وى رسيديم، گفت: السلام عليكم. پاسخ داد: و عليكم السلام. گفت: داخل شوم؟ پرسيد: تو كيستى؟ يرفأ گفت: اين كسى است كه تو را [آمدنش] غمگين مي ‏سازد، اين اميرالمؤمنين است. آن گاه دروازه را باز نمود. كه افسانه گويان و چراغ وجود داشت، و ديبا و ابريشمي  را فرش نموده بود. عمر (رض) گفت: اى يرفأ، دروازه، دروازه.( يعنى دروازه را بگير، و نگذار كسى بيرون شود. م.)  آن گاه شلاق را در ميان هر دو گوش وى نواخت و زد، و آن چيزها را جمع نموده پيچانيد و در ميان خانه گذاشت، بعد از آن به قوم گفت: تا بازگشتم به سوى تان هيچ كس از شما خارج نشود.
بعد هر دوى شان از نزد وى بيرون آمدند، گفت: اى يرفأ ما را نزد عمروبن العاص ببر، و ببين كه نزد وى افسانه گويان  اند، چراغ است و ديبايى را از غنيمت مسلمانان فرش نموده است، به او سلام مي ‏دهى و او جواب آن را به تو مي ‏دهد، و بر وى اجازه دخول مي ‏خواهى، ولى تا اين كه نداند تو كيستى به تو اجازه نمي ‏دهد. بعد ما به دروازه وى رسيديم، عمر گفت: السلام عليكم. پاسخ داد: و عليكم السلام. افزود: داخل شوم؟ پرسيد: تو كيستى؟ يرفأ پاسخ داد: اين كسى است كه تو را [آمدنش]غمگين مي ‏سازد، اين اميرالمؤمنين است. آن گاه دروازه را گشود. و در آن افسانه گويان، چراغ و ديبا بود، و ابريشمي  را فرش نموده بود. عمر گفت: اى يرفأ دروازه، دروازه. بعد از آن شلاق را در ميان هر دو گوش وى نواخت و زد، بعد متاع را جمع نموده، پيچانيد و در ميان خانه گذاشت. و به قوم گفت: تا نزدتان برنگشته‏ام، جايى نرويد.
آن گاه هر دو از نزد وى بيرون آمدند، عمر (رض) گفت: اى يرفأ ما را نزد ابوموسى ببر، وى را ببين كه نزدش افسانه گويان‏اند، چراغ است و پشمي  را از مال غنيمت مسلمانان فرش نموده است، تو از وى اجازه مي ‏خواهى، ولى تا نداند تو كيستى اجازه نمي ‏دهد. آن گاه به طرف وى به راه افتاديم و نزدش افسانه گويان و چراغ بود، و پشمي  را فرش نموده بود، آن گاه شلاق را درميان هر دو گوشش حواله نمود و زد، و گفت: تو  همچنين اى ابوموسى؟!( يعنى تو هم اين قسم عمل كردى. م.) پاسخ داد: اى اميرالمؤمنين، اين است، و تو خود آنچه را يارانم انجام داده‏ اند ديدى، به خدا سوگند من هم آنچه را آنان به دست آورده‏ اند، به دست آورده بودم، پرسيد: پس اين چيست؟ گفت: اهل اين شهر مي ‏گويند، كه جز اين نمي ‏سزد(يعنى براى والى زندگى پايين‏تر از اين نمى‏سزد. م.) . آن گاه متاع را جمع نموده پيچيانيد و در ميان خانه گذاشت و  به قوم گفت: هيچ كس از شما تا اين كه من نزدتان برنگشته‏ام بيرون نرود.
هنگامي  كه از نزد وى بيرون آمديم گفت: اى يرفأ ما را نزد برادرم ببر و او را خواهيم ديد، كه نه نزدش افسانه گويان‏اند، نه چراغ است و نه بر دروازه‏اش بند است. فرشش زمين است و بر پالانى تكيه نموده است، و جامه نازكى بر روى او است و سرما خورده است. به وى سلام مي ‏دهى سلامت را به تو پاسخ مي ‏دهد، و بر وى اجازه مي ‏خواهى و قبل از اين كه بداند تو كيستى به تو اجازه مي ‏دهد. آن‏گاه به راه افتاديم تا اين كه بر دروازه‏اش ايستاديم، عمر (رض) گفت: السلام عليكم. پاسخ داد: و عليك السلام. گفت: آيا داخل شوم؟ گفت: داخل شو. دروازه را فشار داد و ديد كه بندى ندارد، و ما در يك خانه تاريك داخل شديم، و عمر (رض) به پيدا نمودن وى پرداخت تا اين كه به روى وى افتاد، و دست خود را بالش نمود كه پالان است، و به فرشش دست برد كه زمين است، و و به لحافش  دست برد كه جامه نازكيست. ابودرداء (رض) گفت: اين كيست، اميرالمؤمنين است؟ گفت: بلى. ابودرداء افزود: - به خدا سوگند - يكسال مي ‏شود كه انتظارت را مي ‏كشم. عمر (رض) گفت: خداوند تو را رحمت كند، آيا برايت فراخى نياورده بودم؟ آيا برايت نكردم؟ ابودرداء (رض) به او گفت: اى عمر آيا حديثى را كه رسول خدا ص براى ما بيان نموده به ياد دارى؟ پرسيد: كدام حديث؟ گفت: «بايد دست داشته هر يكى از شما از دنيا چون توشه سواركار باشد». گفت: آرى. ابودرداء افزود: اى عمر ما بعد از وى چه كرديم؟ مي ‏افزايد: آن گاه با يكديگر گريه كنان گفتگو مي ‏كردند تا اين كه صبح شد. اين چنين در كنزالعمال (77/7) آمده است.
 
پيامبر ص و گرد آوردن خويشاوندان و اهل بيتش بر طعام جهت دعوت آنها به سوى اسلام
احمد همچنين از على (رض) روايت نموده، كه گفت: چون اين آيه نازل شد: (وَ أنْذِر عَشِيْرَتَك الْاَقْرِبَين)پيامبر ص اهل بيت خود را جمع كرد، كه سى تن از آنها گرد آمدند، همه خوردند و نوشيدند، على (رض) مي‏گويد: پيامبر ص به آنها گفت: كى دين‏هاى مرا و وعده هايم را به گردن مي‏گيرد و بعد از من سرپرستى اهلم را مي‏كند تا با من در جنّت همنشين باشد؟» مردى گفت: اى پيامبر خدا تو بحر بودى، و كى مي‏تواند به اين كار اقدام نمايد؟ على مي‏گويد: بعد از آن پيامبر ص اين گفته خود را - سه مرتبه - تكرار نمود. مي‏گويد: پيامبر خدا ص آن را بار ديگر بر اهل بيت خود عرضه نمود، در اين ميان على (رض) گفت: من اين مسؤوليت را انجام مي‏دهم.
احمد همچنين از على (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص بنى عبدالمطّلب را كه يك گروهى را تشكيل مي‏دادند، جمع - يا دعوت - نمود كه هر يك از آنها تقريباً يك بره گوسفند و يا بز، و مقدار زيادى آب را به تنهايى خود مي‏نوشيد، آن گاه پيامبرص براى آنها يك پيمانه طعام را پخت، آن را خ