 اين باره</a><a class="text" href="w:text:774.txt">انكار و عيبگيرى بر بلندمنشى و پنهان شدن امير از نيازمندان  </a><a class="text" href="w:text:775.txt">نامه عمر به عمروبن العاص (رضي الله عنهما) در شكستن منبر</a><a class="text" href="w:text:776.txt">نامه عمر (رض) به عتبه بن فرقد كه بر رعيّت تكبّر و فخرفروشى نكند</a><a class="text" href="w:text:777.txt">عمر و (رض) مؤاخذه امير حمص به خاطر بنا نمودن بالاخانه</a><a class="text" href="w:text:778.txt">عمر و (رض) مؤاخذه سعد وقتى كه قصرى گرفت</a><a class="text" href="w:text:779.txt">آنچه ميان عمربن الخطاب (رض) و گروهى از صحابه در شام اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:780.txt">بازرسى از احوال مردم  قصه عمر و ابوبكر (رضي الله عنهما) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:781.txt">مؤاخذه و حكم به ظاهر اعمال  قول عمر (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:782.txt">نظارت و بررسى كار  قول عمر (رض) در اين باره</a></body></html>قول ابوموسى در اين باره
ابن عساكر و ابونعيم در الحليه از ابوموسى (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: اميرالمؤمنين عمربن الخطاب (رض) مرا (به طرف شما) فرستاده است، كه براى تان كتاب پروردگارتان (عزوجل) و سنت نبى تان (رض) را ياد بدهم، و راه‏هاى تان را (برايتان)  پاك كنم. اين چنين در الكنز (149/3) آمده. و طبرانى مثل آن را روايت كرده است هيثمي  (213/5) مي ‏گويد: رجال وى رجال صحيح‏اند.
 
انكار و عيبگيرى بر بلندمنشى و پنهان شدن امير از نيازمندان  
آنچه ميان عمر بن الخطاب و عمروبن العاص (رضي الله عنهما) در اين باره اتفاق افتاد
ابن عبدالحكم از ابوصالح غفارى روايت نموده، كه گفت: عمروبن العاص به عمربن الخطاب (رض) نوشت: ما برايت منزلى را نزد مسجد جامع تعيين نموده‏ايم. عمر (رض) برايش نوشت: چگونه براى مردى از حجاز منزلى در مصر مي ‏باشد، به او دستور داد تا آن را براى مسلمانان، بازار بگرداند. اين چنين در الكنز (148/3) آمده است.
 
نامه عمر به عمروبن العاص (رضي الله عنهما) در شكستن منبر
و ابن عبدالحكم از ابوتميم جيشانى (رض) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب به عمروبن العاص (رضي الله عنهما) نوشت:
(اما بعد: فانه بلغنى انك اتخذت منبراً ترقى به على رقاب الناس، او ما بحسبك ان تقوم قائماً و المسلمون تحت عقبيك. فعزمت عليك لما كسرته). ترجمه: «اما بعد: به من خبر رسيده كه منبرى گرفته‏اى و از فراز آن بر گردن‏هاى مردم بلند مي ‏شوى، آيا برايت كافى نيست كه ايستاده شوى و مسلمانان زيرپاهايت باشند. من تو را سوگند ميدهم كه آن را بشكنى». اين چنين در الكنز (166/3) آمده است.
 
نامه عمر (رض) به عتبه بن فرقد كه بر رعيّت تكبّر و فخرفروشى نكند
مسلم از ابوعثمان (رض) روايت نموده، كه گفت: در آذربايجان قرار داشتيم كه عمر (رض) به ما نوشت:
(يا عتبه بن فرقد، انه ليس من كدك و لا من كدأبيك و لا كدأمك، فاشبع المسلمين فى رحالهم مماتشبع منه فى رحلك، و اياكم و التنعم و زى أهل الشرك و لبوس الحرير).
ترجمه: «اى عتبه بن فرقد، آن نه از دست آورد توست، و نه از دست آورد پدرت، و نه از دست آورد مادرت، مسلمانان را در اقامتگاه‏هاى‏شان از آنچه سير كن كه خودت در اقامت گاهت از آن سير مي ‏شوى، و شما را از تنعم، لباس اهل شرك، و پوشيدن ابريشم بر حذر مي ‏دارم.». اين چنين در الترغيب (458/30)
 
عمر و (رض) مؤاخذه امير حمص به خاطر بنا نمودن بالاخانه
ابن عساكر از عروه بن رويم روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) درموسم حج به احوال مردم نگريست [و از آنها بازجويى و احوال پرسى به عمل آورد]، در اين جريان اهل حمص بر وى عبور نمود، و او گفت: اميرتان چگونه است ؟( اميرشان عبداللَّه بن قرط بود.) گفتند: بهترين امير است، جز اين كه بالاخانه‏اى ساخته و در آن مي ‏باشد. آن گاه نامه‏اى نوشت، و پيكى را فرستاد، و به او دستور داد كه آن را آتش زند. هنگامي  كه پيك به آن بالا خانه رسيد، هيزم را جمع نمود و دروازه‏اش را آتش زد. اين قضيه به [امير] خبر داده شد، و او گفت: بگذاريدش كه وى فرستاده شده است، بعد از آن [پيك] نامه را به او داد، و تا هنوز امير نامه را از دست خود نگذاشته بود كه به طرف عمر (رض) سوار گرديد. هنگامي  كه عمر (رض) وى را ديد گفت: در حَرَّه به من بپيوند - و شتران صدقه در آن بود -. عمر افزود: لباست را بكش، و به طرف وى چادر خط دارى را از چادرهاى [باديه نشينان] كه از پشم شتر بود انداخت و گفت: بكش  و اين شتران را آب بده، و تا آن وقت مي ‏كشيد  كه خسته شد، سپس عمر (رض) گفت: اين كار را از چه وقت به ياد دارى ؟ گفت: به تازگى، اى اميرالمؤمنين. افزود: به همين خاطر بالاخانه را ساختى، و توسط آن بر مسكين‏ها، بيوه‏ها و يتيمان بلندمنشى و بلندى اختيار نمودى. به كار خود برگرد، و دوباره اين را نكن. اين چنين در الكنز (166/3) آمده است.
 
عمر و (رض) مؤاخذه سعد وقتى كه قصرى گرفت
ابن مبارك، ابن راهويه و مُسَدَّد از عَتَّاب بن رفاعه روايت نموده‏ اند كه گفت: به عمربن الخطاب (رض) خبر رسيد كه سعد (رض) قصرى گرفته است، و بر آن دروازه‏اى ساخته، و گفته است: صدا قطع شد. آن گاه عمر (رض) محمّدبن مسلمه (رض) را فرستاد - و عمر (رض) چنان بود كه وقتى مي ‏خواست كار را چنان كه خواسته است، انجام شود او را مي ‏فرستاد - و گفت: نزد سعد برو و دروازه‏اش را بسوزان. وى به كوفه آمد، و هنگامي  كه به دروازه رسيد، آتش افروز خود را بيرون كرد، و آتش برافروخت و دروازه را سوزانيد، آن گاه نزد سعد كسى آمد و به او خبر داد، و بعد صفت محمّدبن مسلمه برايش بيان گرديد و سعد او را شناخت. سعد به سويش رفت، محمّد گفت: از تو خبر به اميرالمؤمنين رسيده است كه گفته‏اى: صدا قطع گرديد. سعد به خدا سوگند ياد نمود كه اين را نگفته است، بعد محمّد گفت: ما آنچه را بدان مأمور شده‏ايم انجام مي ‏دهيم، و از تو آنچه را مي ‏گويى ادا مي ‏نماييم.
سعد روى آورده به او اين را عرضه داشت كه توشه‏اى برايش فراهم آورد، ولى او ابا ورزيد، سپس سوارى خود را سوار گرديد، و به مدينه آمد. هنگامي  كه عمر (رض) وى را ديد گفت: اگر نيك گمانى و حسن ظن در قبالت نمي ‏بود، فكر نمي ‏كردم كه تو آن را [به اين سرعت] انجام داده باشى. وى متذكر گرديد كه در سير خود سرعت به خرج داده است، و افزود: من آن را انجام دادم، و او [سعد] معذرت مي ‏خواست، و به خدا سوگند مي ‏خورد كه نگفته است. عمر گفت: آيا به تو چيزى را امر نمود؟ گفت: (آنچه را ناپسند ديدم اين بود كه زمين عراق زمين نازك و نرمي  است، و اهل مدينه در اطرافم از گرسنگى مي ‏ميرند، بنابراين ترسيدم كه اگر چيزى را براى تو امر كنم، براى تو سرد باشد، و براى من گرم)  ، آيا از رسول خدا ص نشنيدى كه مي ‏گفت: «مؤمن به غير همسايه‏اش سير نمي ‏شود»( يعنى خود را در حالى كه همسايه‏اش گرسنه باشد سير نمى‏كند. م.) . اين چنين در الكنز (165/3) آمده، و آن را در الاصابه (384/3) كاملاً ذكر نموده، جز اين كه وى گفته است: از عبايه بن رفاعه. و اين چنين اين را هيثمي  (167/8) از عبايه به طول آن ذكر نموده، و بعد از آن گفته است: اين را احمد روايت نموده و ابويعلى هم بخشى از آن را روايت كرده است، و رجال وى رجال صحيح‏اند، جز اين 