:text:759.txt">نصيحت عباس به پسرش در اين باره</a></body></html>پيامبر ص و دعوت نمودن خويشاوندان نزديكش     

گفتار پيامبر ص براى فاطمه و صفيه و غير آنها
احمد از عائشه (رضي‏ الله  عنها) روايت نموده، كه گفت: چون اين آيه قرآن نازل شد: (وَ أنْذِر عَشِيْرَتَك الْاَقْرِبَين)، «اقارب نزديك‏ات را بيم بده» پيامبر خدا ص برخاسته گفت: «اى فاطمه دختر محمد، اى صفيه دختر عبدالمطّلب ،اى بنى عبدالمطّلب من از جانب خداوند مالك هيچ چيزى براى شما نيستم، از مالم آنچه را از من مي‏خواهيد، بخواهيد». مسلم اين را به تنهايى خود روايت كرده است.
حديث عمر (رض) در احترام امير و قصه وى با علقمه در اين باره
و يعقوب بن سفيان به اسناد صحيح كه به حسن مي ‏رسد روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) با عَلْقَمَه بن عُلاَثَه در دل شب روبرو گرديد، - عمر مشابه به خالدبن وليد (رض) بود - علقمه به او گفت: اى خالد، اين مرد تو را برطرف نمود! به درستى در اين عمل بخل ورزيده است، من و پسرعمويم نزدش آمده‏ايم كه چيزى از وى بخواهيم، اما از اين كه اين كار را نموده است(يعنى تو را بركنار نموده است.)  هرگز از وى چيزى نمي ‏خواهيم، عمر به وى گفت: بگو ديگر نزدت چيست؟ علقمه افزود: آنها  قومي ‏اند كه از ايشان بر ما حقى است، و ما حق شان را براى شان ادا مي ‏كنيم و اجر و پاداش مان بر خداست. هنگامي  كه صبح نمودند، عمر به خالد گفت: شب، علقمه به تو چه گفت؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، چيزى به من نگفته است. گفت: سوگند هم مي ‏خورى. و از طريق ابونضره مثل آن را روايت نموده، و افزوده است: علقمه به خالد مي ‏گفت: باز ايست، اى خالد و اين را سيف بن عمر از وجه ديگرى از حسن روايت نموده، و در آخر آن افزوده: عمر گفت: هر دوى شان راست گفتند. اين چنين اين را ابن عائذ روايت نموده، و افزوده است: براى علقمه اعطا نمود و ضرورت  وى را برآورده ساخت. و زبيربن بكار از محمّدبن سلمه از مالك روايت نموده، و مانند آن را به اختصار شديد ذكر كرده، و در آن گفته است: نزدت چيست؟ گفت: نزدم جز شنيدن و اطاعت نيست، و افزوده است: بعد عمر (رض) گفت: اگر كسانى كه در عقب من هستند بر رأى تو باشند، برايم از فلان چيز و فلان چيز محبوب‏تر است. اين چنين در الاصابه (504/2) آمده است.
 
قصه زنى مبتلا به جذام درباره احترام امير
و مالك از ابن ابى مليكه روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) زنى مبتلا به جذام را ديد، كه بر خانه [كعبه] طواف مي ‏نمود، به او گفت: اى كنيز خدا، مردم را اذيّت نكن، اگر در خانه‏ات بنشينى، [همين نشستن برايت بهتر است]، بعد آن زن [در خانه‏اش] نشست سپس مردى بر وى گذشت و گفت: كسى كه تو را نهى نموده بود، مرده است، حالا ديگر بيرون شو. پاسخ داد: من چنان نيستم كه در زندگى اش از وى اطاعت كنم، و بعد از مردنش از وى نافرمانى نمايم. اين چنين در كنزالعمال (192/5) آمده است.
 
خطر نافرمانى امير
و ابن ابى شيبه از شمر از مردى روايت نموده، كه گفت: من در زمان على (رض) مهتر و بزرگ  بودم(در عربى به او «عريف» گفته مى‏شود. و عريف كسى است كه از امور قبيله يا جماعت كه موظف به احوال آن‏ها است سركشى و وارسى مى‏كند، و امير از طريق وى احوال آن‏ها را به دست مى‏آورد.)، وى ما را به كارى دستور داد و گفت: آيا آنچه را بدان دستورتان دادم انجام داديد؟ گفتيم: نه، گفت: به خدا سوگند، يا آنچه را به آن مأمور مي ‏شويد انجام دهيد، يا اين كه يهود و نصارا بر گردن‏هاى‏تان سوار مي ‏شوند. اين چنين در الكنز (167/3) آمده است.
 
فرمان بردارى اميران از يكديگر  
قصه عمروبن العاص، ابوعبيده و عمر (رض) در اين باره
بيهقى از عروه بن زبير (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عمروبن العاص (رض) را به سوى ذات سلاسل از مشارف شام در بلى  و عبد اللَّه  و كسانى كه از قضاعه نزديك شان بودند فرستاد - بنى بلى پدر بزرگ‏هاى عاص بن وائل‏اند -. هنگامي  كه بدانجا رسيد، از كثرت دشمن خود ترسيد، بنابراين [كسى را]نزد رسول خدا ص جهت كمك خواستن فرستاد. و رسول خدا ص مهاجرين نخستين را براى اين كار فراخواند، و ابوبكر و عمر از سران مهاجرين (رضى‏ اللَّه  عنهم اجمعين) بيرون آمدند، و رسول خدا ص ابوعبيده بن جراح (رض) را برايشان امير مقرر نمود. هنگامي  كه نزد عمرو رسيدند، [عمرو] گفت: من اميرتان هستم، چون من نزد رسول خدا ص فرستاده بودم، و شما را از وى كمكى خواستم، مهاجرين گفتند: بلكه تو امير ياران خود هستى، و ابوعبيده امير مهاجرين است. عمرو گفت: شما نيروهاى كمكى هستيد كه به كمك من فرستاده شده‏ايد. وقتى كه ابوعبيده اين را ملاحظه فرمود - وى مرد نيكو اخلاق و نرم طبيعت بود - گفت: اى عمرو مي ‏دانى، آخرين چيزى كه رسول خدا ص به عهده من گذاشت، اين بود كه گفت: «وقتى كه نزد صاحبت رسيدى از همديگر خود اطاعت كنيد»، اگر تو از من نافرمانى نمودى، من از تو اطاعت خواهم نمود. و ابوعبيده امارت را براى عمروبن العاص تسليم نمود.  اين چنين در البدايه (273/4) آمده. و اين چنين اين را ابن عساكر از عروه، چنان كه در الكنز (310/5) آمده، روايت نموده است، و در آن مشارق عوض مشارف آمده است.( معركه ذات سلاسل پس از غزوه مؤته در جمادى الثانى سال هشتم هجرى براى تأديب و در هم كوبيدن قضاعه و قبيله‏ها و شاخه‏هاى مربوط به آن، و براى جلوگيرى و تخريب نقشه عملياتى آنها بر مدينه به تحريك روم، صورت گرفته بود، در قدم نخست رسول خدا ص براى برآورده ساختن اين هدف سيصد تن از بزرگان مهاجرين و انصار را كه سى اسب نيز با خود همراه داشتند، به سركردگى عمروبن العاص كه از اسلام آوردنش بيشتر از چهارماه نمى‏گذشت اعزام داشت، و مى‏توان علت و انگيزه ناخرسندى عمر (رض) را در روايت بعدى و در همين نقطه جستجو نمود، و در عين حال مى‏توان درس هايى را از اين واقعه درباره اهميت تخصص، گريز از اختلاف در چنان لحظات مهم، فرمان بردارى و اخلاق اصحاب آموخت. م.)
و همچنين از زهرى روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص دو لشكر را به طرف كلب و غسان و كفار عرب كه در مشارف  شام بودند اعزام داشت، و بر يكى از لشكرها ابوعبيده بن جراح را امير مقرر نمود، و بر لشكر ديگر عمروبن العاص (رضي الله عنهما) را امير گماشت، و در لشكر ابوعبيده ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) نيز بيرون آمدند، در وقت بيرون رفتن لشكر رسول خدا ص ابوعبيده و عمرو را طلب نمود و گفت: «از يكديگر نافرمانى نكنيد». هنگامي   كه از مدينه فاصله گرفتند، ابوعبيده با عمرو خلوت نمود و به او گفت: رسول خدا ص به من و تو عهد سپرده كه: «از يكديگر نافرمانى نكنيد»، يا از من اطاعت مي ‏كنى، يا اين كه از تو اطاعت مي ‏كنم. گفت: نه، بلكه از من اطاعت كن، و ابوعبيده اطاعت نمود، به اين صورت عمرو بر هر دو لشكر امير بود. آن گاه عمر (رض) از اين امر خشمگين شد و گفت: آيا از پسر نابغه  اطاعت مي ‏كنى(نابغه اسم مادر عمرو است.)، و او را بر نفس خود و بر ابوبكر و ما امير مي ‏گردانى؟ اين رأى نيست! ابوعبيده به عمر گفت: اى پسر مادرم رسول خدا ص براى من و براى او عهد سپرده است كه از هم ن