كار از قبول امارت  
قصه مقدادبن اسود در انكار از امارت و قول او و انس در اين باره
بزار از انس (رض) روايت نموده كه: رسول خدا ص مقدادبن اسود (رض) را بر حريده جبل  امير مقرر نمود. هنگامي  كه آمد گفت: چگونه ديدى؟ گفت: آنها را ديدم كه بلند مي ‏كنند و مي ‏گذارند، حتى گمان نمودم من آن  نيستم.( يعنى مرا آن قدر احترام مى‏كردند كه در خود احساس دگرگونى و بزرگى نمودم. م.) پيامبر ص فرمود: «آن همان است» مقداد گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده است، بر عملى ابداً كار نمي ‏كنم، بعد براى وى مي ‏گفتند: پيش شو براى ما نماز بده و او ابا مي ‏ورزيد. هيثمي  (201/5) مي ‏گويد: در آن سوار بن داود ابوحمزه آمده، وى را احمد، ابن حبان و ابن معين ثقه دانسته‏اند، و در وى ضعف است، ولى بقيه رجال وى رجال صحيح‏اند. و اين را ابونعيم در الحليه (174/1) از انس (رض) به مانند آن روايت نموده، و در روايتى گفته: من حمل كرده مي ‏شدم و گذاشته مي ‏شدم تا اين كه ديدم براى من بر قوم فضيلتى است. فرمود: «آن همان است، يا بگير يا بگذار». گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، ابداً بر دو تن هم امير نمي ‏شوم. و اين را همچنين از مقداد به اختصار روايت نموده است.
 
طبرانى و روايت قصه مقداد
و نزد طبرانى از مقدادبن اسود (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص مرا به جايى فرستاد، هنگامي  كه برگشتم به من گفت: خودت را چگونه مي ‏يابى؟ گفتم: همين طور بودم تا اين كه گمان نمودم، همراهانم برايم خدمه هستند، و به خدا سوگند، بعد از اين ابداً بر دو مرد امير نمي ‏شوم. هيثمي  (201/5) مي ‏گويد: رجال وى، به جز عمربن اسحاق كه ابن حبان و غير وى او را ثقه دانسته، و ابن معين و غير وى ضعيفش دانسته‏اند، رجال صحيح مي ‏باشند، و عبد اللَّه  بن احمد ثقه و مأمون است.
و نزد طبرانى از مردى روايت است كه گفت: رسول خدا ص مردى را بر سريه‏اى مقرر نمود، هنگامي  كه رفت، و دوباره به طرف وى برگشت، به او گفت: «امارت را چگونه يافتى؟» پاسخ داد: چون اقليت قوم بودم، وقتى كه سوار مي ‏شدم، سوار مي ‏شدند، وقتى كه پايين مي ‏آمدم پايين مي ‏آمدند. رسول خدا ص فرمود: «سلطان بر دروازه تباهى و مشكلات است، مگر كسى كه خداوند عزوجل او را نگه دارد». آن مرد گفت: به خدا سوگند، برايت كار نمي ‏كنم،( يعنى: وظيفه امارت و والى بودن را ديگر برايت به عهده نمى‏گيرم. م.)  و نه هم ابداً براى غيرت. آن گاه رسول خدا ص خنديد تا اين كه دندانهاى پسينش نمايان گرديد. هيثمي  (201/5) مي ‏گويد: در اين روايت عطاء بن سائب آمده، كه مختلط گرديده بود، ولى بقيه رجال وى ثقه‏ اند..
 
پيامبر ص و دعوت نمودن اَوْس و خَزْرَج
ابونُعيم در الدلايل (ص105) از طريق واقدى از اسحاق بن حُباب از يحيى بن يعلى روايت نموده، كه گفت: على بن ابى طالب (رض) روزى - در حالى كه فضيلت و سابقه انصار را بيان مي‏نمود - گفت: كسى كه انصار را دوست نمي‏دارد و حقوق آنها را نمي‏شناسد، مؤمن نيست. به خدا سوگند، آنها اسلام را چنان كه يك كره اسب با دست باز و عنايت كامل پروريده مي‏شود، با شمشيرها و زبان و سخاوت شان پرورش دادند. پيامبر خدا ص در موسم حج خارج مي‏شد و قبايل را دعوت مي‏نمود، ولى هيچ يك از مردم به وى پاسخ مثبت نمي‏دادند، و دعوتش را نمي‏پذيرفتند. او در نزد قبايل در مَجَنَّه، عكاظ و منى مي‏آمد، حتّى سالى پس از سال ديگر مكرراً نزد قبايل رفته آنها را دعوت مي‏كرد، به حدّى كه بعضى از قبايل گفتند: اكنون هم وقت آن نرسيده است كه از ما مأيوس شوى؟ اين حرف را به خاطر كثرت مراجعه پيامبر ص، و عرضه نمودن خودش به آنها مي‏گفتند، تا اين كه خداوند (جل جلاله) اين قريه انصار را انتخاب نمود، و پيامبر ص دعوت اسلام را به آنان عرضه داشت، و آنها دعوت را پذيرفته، و در اين كار از خود عجله و شتاب به خرج دادند. پيامبر خدا ص را جاى داده، و او را مدد كردند، و با وى مواسات و همدردى نشان دادند - خداوند (جل جلاله) آنها را پاداش نيكو دهد - ما نزد آنها آمديم، و در منازل شان سكونت اختيار نموديم، و در اين كه ما را با خود داشته باشند از خود حرص و علاقه‏مندى نشان دادند، حتّى در داشتن ما با خود قرعه كشى مي‏كردند. گذشته از اين ما از اموال آنان آن قدر مستفيد مي‏شديم كه خود آنان بهره‏مند نمي‏شدند آن هم به خوشى و رضاى ايشان. وى افزود علاوه بر اين آنها جان‏هاى خود را در حمايت از پيامبر خود قربان نمودند، كه رحمت خدا بر همه آنها نازل باد.
ابونعيم همچنان در الدلايل (ص105) از ام سعد بنت سعد بن ربيع (رضي‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص درمكّه تا يك مدّتى توقّف نمود، و قبايل را به خداوند عزوجل دعوت مي‏كرد، و درين راستا اذيت شده، به وى ناسزا گفته مي‏شد؛ تا اين كه خداوند عزوجل خواست اين كرامت نصيب گروه انصار گردد، پيامبر خدا ص نزد چند تن از آنها در عَقَبَه - جايى است در منى - در حالى كه سرهاى خود را مي‏تراشيدند، تشريف آورد، پرسيدم: اى مادر، آنها كى بودند؟ گفت: شش و يا هفت تن بودند، سه تن آنها از بنى نجار بود كه عبارتند از: اسعد بن زُراره و دو پسر عَفْراء، ولى بقيه آنها را برايم نام نبرد. آن زن افزود: آن گاه پيامبر خدا ص نزدشان نشست، و آنها را به‏سوى خداوند عزوجل فرا خواند، و قرآن را براى‏شان تلاوت نم‏ود، و آنها دعوت خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص را پذيرفتند، و در سال آينده نيز به زيارت وى شتافتند، كه (همين آمدن دوم شان در سال بعدى) به نام بيعت عقبه اوّل ياد مي‏شود، كه بعد از آن، (بيعت) عقبه دوم اتفاق افتاد. من از ام سعد پرسيدم: پيامبر ص در مكّه چه مدّت سكونت نمود؟ پاسخ داد: آيا قول ابوصِرمه قيس بن ابى انس را نشنيدى؟ گفتم: نه، نمي‏دانم كه وى چه گفته است، آن زن گفته وى را برايم خواند:
ثَوَى فِى قُرَيْشٍ بِضْعَ عَشْرَه حِجَّه 
يُذَكَّرَ لَوْ لاقى صَدِيْقاً مُواتِياً 
ترجمه: «او ده سال و اندى درميان قريش توأم با انجام دعوت و رسانيدن رسالت الهى، به اين اميد زيست، تا باشد براى خود رفيق و هنوايى بيابد».
و ابياتى را ذكر نمود، چنان كه در باب نصرت و يارى رسانيدن، در حديث ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) در ما بعد خواهد آمد.
ابونُعيم همچنان در الدلائل (ص105) از عَقِيل بن ابى طالب (رض) و زُهرى (رض) روايت نموده، كه گفت: چون مشركين حالت دشوار و ناگوارى را بر پيامبر ص آوردند، وى به عمويش عبّاس بن عبدالمطّلب (رض) گفت: «اى عمو، خداوند دين خود را توسط قومي نصرت و يارى مي‏دهد كه ذليل ساختن قريش براى آنها به خاطر عزت دين خدا كار ساده و آسان خواهد بود. بيا با من تا به عُكاظ برويم و اقامتگاه‏هاى قبايل عرب را به من نشان بده، تا آنها را به سوى خداوند عزوجل دعوت كنم، تا باشد آنها از من حمايت نموده و مرا جاى دهند كه ازين طريق آنچه را خداوند عزوجل مرا بدان مأمور ساخته است، تبليغ نمايم». وى مي‏گويد: عبّاس در جواب گفت: اى برادرزاده‏ام، بيا به طرف عُكاظ حركت كنيم، من همراهت مي‏آيم تا اقامتگاه‏هاى قبايل عرب را به تو نشان 