 گرديد. شيخ گفت: اى رسول خدا،  اگر ترس اين برايم نبود، كه بخوابم و به آن قيام نكنم، حتماً آن را مي ‏آموختم، رسول خدا ص فرمود: «مثال قرآن چون كيسه‏اى است كه آن را پر از عطر نموده باشى و بوى آن برآيد اين چنين است مثال قرآن وقتى كه آن را بخوانى و در سينه ات باشد». هيثمي  (161/7) مي ‏گويد: در اين يحيى بن سلمه‏بن كهيل آمده، كه جمهور او را ضعيف دانسته است، و ابن حبان وى را ثقه دانسته، و گفته است: در احاديث پسرش از وى منكرهاى است، مي ‏گويم [مؤلف]: اين از روايت پسرش از وى نيست.
 
انكار و ناخشنودى ابوبكر(رض) از امير نمودن اصحاب بدر و قول عمر(رض) در اين باره
و ابونعيم در الحليه و ابن عساكر از ابوبكر بن محمّد انصارى روايت نموده‏ اند كه: براى ابوبكر (رض) گفته شد: اى خليفه رسول خدا، آيا اهل بدر را امير تعيين نمي ‏كنى؟ گفت: من جايگاه آنها را مي ‏دانم، وليكن درست نمي ‏دانم كه آنها را به دنيا آلوده و لكه‏دار سازم. اين چنين در الكنز (146/1) آمده است. و ابن سعد (60/3) از عمران بن عبد اللَّه  روايت نموده، كه گفت: ابى بن كعب براى عمربن الخطاب ن گفت: تو را چه شده است كه مرا امير نمي ‏كنى؟ گفت: درست نمي ‏دانم كه دينت آلوده و لكه دار شود.
 
نامه عمر(رض) در تعيين نمودن اميران و قول وى در صفات امير
ابن سعد، حاكم و سعيدبن منصور از حارثه بن مضرّب روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) براى ما نوشت:
(اما بعد: فانى قدبعثت اليكم عماربن ياسر اميرا، و عبد اللَّه  بن مسعود معلما و وزيرا، و هما من النجباء من اصحاب محمّد ص من اهل بدر، فتعلموا منهما، و اقتدوا بهما، و انى آثرتكم بعبد اللَّه  على نفسى. و بعثت عثمان بن حنيف على السواد و رزقتهم كل يوم شاة، فاجعل شطرها و بطنها لعماربن ياسر و الشطر الثانى بين هؤلاء الثلاثة).
«اما بعد: من عماربن ياسر را به عنوان امير به طرف شما فرستادم، و عبد اللَّه  بن مسعود را به عنوان معلم و همكار ارسال داشتم، و آن دو از نيكوان و نجباى اصحاب محمّدص از اهل بدراند، بنابراين از آن دو بياموزيد، و به هر دوى آنها اقتدا كنيد، و من عبد اللَّه  را با وجود ضرورتم به وى با ايثارگرى براى شما فرستادم . و عثمان بن حنيف را بر سواد عراق اعزام داشتم،( او را به خاطر اندازه و جريب كردن روان كرده بود.)  و براى شان هر روز يك گوسفند )اعاشه مقرر نمودم(، نصف آن را و شكمش را براى عماربن ياسر مي ‏گردانم، و نصف دوم را در بين آن سه تن». ( شايد هدف از نفر سوم خذيفه بن يمان باشد، زيرا او را نيز عمر (رض) با عثمان بن حنيف فرستاده بود.)
اين چنين در الكنز (314/2) آمده است، و طبرانى مثل اين را روايت نموده، مگر اين كه وى متذكر نشده: و عثمان را فرستادم... تا آخر آن. هيثمي  (291/9) مي ‏گويد: رجال آن، رجال صحيح مي ‏باشد. غير حارثه كه ثقه است، و اين را بيهقى (136/9) نيز به سياق ديگرى طولانى‏تر روايت نموده است.
و حاكم در الكنى از شعبى روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود: مرا به مردى دلالت كنيد، كه وى را بر امرى از امر مسلمانان كه مرا به خود مشغول ساخته و برايم مهم است مقرر كنم. گفتند: عبدالرحمن بن عوف. گفت: ضعيف است. گفتند: فلان. گفت: به آن نيازى ندارم. گفتند: چه كسى را مي ‏خواهى؟ گفت: مردى را كه وقتى اميرشان باشد، گويى مردى از آنهاست، و وقتى كه اميرشان نباشد، گويى اميرشان است. گفتند: جز ربيع بن زياد حارثى را به اين [صفت ديگرى را]نمي ‏دانيم. فرمود: راست گفتيد. اين چنين در الكنز (164/3) آمده است.
 
چه كسى در امارت رستگار و كامياب مي ‏شود
طبرانى از ابووائل شقيق بن سلمه روايت نموده، كه: عمربن الخطاب (رض) بشربن عاصم (رض) را بر صدقات هوازن مقرر نمود، ولى بشر تخلّف ورزيد و عمر همراهش روبرو گرديده گفت: چه چيز تو را به تخلّف وا مي ‏داشت؟ آيا شنيدن و اطاعت از ما [بالاى شما لازم] نيست؟ گفت: بلى هست، وليكن از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «كسى كه به چيزى از امر مسلمانان مقرر شود، روز قيامت آورده مي ‏شود، تا اين كه او را بر پل جهنم متوقف مي ‏كنند، اگر نيكوكار باشد كامياب مي ‏شود، و اگر بدكار باشد، پل پاره مي ‏گردد، و او هفتاد خزان  در آن فرو مي ‏رود».( هفتاد خزان: هفتاد سال. م.) مي ‏گويد: آن گاه عمر(رض) اندوهگين و جگرخون بيرون گرديد، و در اين اثنا ابوذر (رضى  اللَّه  عنه) همراهش روبرو گرديد وگفت: چرا من تو را پريشان و جگرخون مي ‏بينم؟ پاسخ داد: چرا پريشان و جگرخون نباشم، در حالى كه از بشربن عاصم شنيدم مي ‏گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «كسى كه به چيزى از امر مسلمانان مقرر شود، روز قيامت آورده مي ‏شود، تا اين كه او را بر پل جهنم متوقّف مي ‏سازند، اگر نيكوكار باشد كامياب مي ‏شود، و اگر بدكار باشد، پل شكسته مي ‏شود، و او هفتاد خزان در آن فرو مي ‏رود؟!» ابوذر(رض) گفت: آيا اين را از پيامبر خدا ص نشنيدى؟ گفت: خير. ابوذر گفت: شهادت مي ‏دهم كه از رسول خدا ص شنيدم  كه مي ‏گويد: «كسى كه يكى از مسلمانان را والى مقرر كند، روز قيامت آورده مي ‏شود، تا اين كه او را بر پل جهنم متوقّف مي ‏سازند، اگر نيكوكار باشد نجات مي ‏يابد، و اگر بدكار باشد پل شكسته مي ‏شود، و او در آن هفتاد خزان فرو مي ‏رود، و جهنم سياه و ظلماتى مي ‏باشد». كدام يك از اين دو حديث براى قلبت درد دهنده‏تراند. فرمود: هر دوى شان قلبم را دردمند ساخته‏اند، با اين حال اين [خلافت] را با آنچه در آن است كى مي ‏گيرد؟ ابوذر (رض) گفت: كسى كه خداوند بينى اش را قطع نموده باشد و گونه‏اش را بر زمين چسبانيده باشد، اما ما جز خير  نمي ‏دانيم، و شايد اگر كسى را بر آن مقرر كنى  كه در آن عدالت ننمايد، از گناه آن نجات نيابى. اين چنين در الترغيب (441/3) آمده. هيثمي  (205/5) مي ‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن سويدبن عبدالعزيز آمده، كه متروك مي ‏باشد. و اين را همچنين عبدالرزاق، ابونعيم، ابوسعيد نقاش، بغوى و دار قطنى در المتفق از طريق سويد، چنان كه در الكنز (163/3) آمده، روايت نموده‏ اند. و ابن ابى شيبه و ابن منده از غير طريق سويد اين را، چنان كه در الاصابه (152/1) آمده، روايت كرده‏ اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:728.txt">اجتناب و انكار از قبول امارت  </a><a class="text" href="w:text:729.txt">طبرانى و روايت قصه مقداد</a><a class="text" href="w:text:730.txt">وصيت ابوبكر(رض) براى رافع طائى درباره امارت</a><a class="text" href="w:text:731.txt">آنچه ميان ابوبكر(رض) و رافع درباره امارت اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:732.txt">صحابه و ترجيح دادن جهاد بر امارت</a><a class="text" href="w:text:733.txt">آنچه ميان عمروابان بن سعيد درباره امارت اتفاق افتاد و فرستادن علاء بن حضرمي  به سوى بحرين</a><a class="text" href="w:text:734.txt">انكار ابوهريره از قبول امارت</a><a class="text" href="w:text:735.txt">انكار ابن عمر از قضاوت در ميان مردم</a><a class="text" href="w:text:736.txt">آنچه ميان ابن عمر و ام المؤمنين حفصه(رضي الله عنهما) درباره دومه الجندل اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:737.txt">انكار عمران بن حصين(رض) از قبول امارت</a></body></html>اجتناب و ان