 آمده: گفتيم :اى رسول خدا، ما فرار كنندگان هستيم، فرمود: «بلكه شما دوباره بازگردندگان هستيد». گفتيم: اى نبى خدا، خواستيم به مدينه داخل نشويم، و راه بحر را در پيش گيريم. فرمود: «اين طور نكنيد، من گروه هر مسلمان هستم». اين را همچنين ابوداود و ترمذى روايت نموده‏اند، و ترمذى آن را حسن دانسته است، و ابن ماجه هم آن را به مثل روايت امام احمد، چنان كه در تفسير ابن كثير (294/2) آمده، روايت كرده، و ابن سعد (107/4) مانند آن را روايت نموده  است.
بيتابى مهاجرين و انصار به خاطر فرار در يوم جسر و قول عمر به آنها
ابن جرير (70/4) از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) را هنگام قدم عبداللَّه بن زيد (رض) شنيدم كه فرياد نمود: اى عبداللَّه بن زيد، چه خبر است؟ اين در حالى بود كه خودش داخل مسجد بود، و عبداللَّه از پهلوى دروازه حجره من ميگذشت، گفت: اى عبداللَّه بن زيد، با خود چه دارى؟ وى گفت: اى اميرالمؤمنين خبرى برايت آمده  است. هنگامى كه نزدش رسيد، خبر مردم را برايش بازگو نمود، و من از مردى نشنيدم كه در كارى حاضر بوده باشد، و بعداً از آن كار صحبت نمايد، و از او در بيان خبر ثابت‏تر باشد. هنگامى كه شكست خوردگان مردم آمدند، و عمر (رض) اندوه و بى تابى مسلمانان را، اعم از مهاجرين و انصار به خاطر فرار ديد، گفت: اى گروه مسلمين بيتابى نكنيد، من گروه شما هستم. شما فقط  به من پيوسته‏ايد.
 
بيتابى معاذ قارى از فرار در روز جسر وقول عمر برايش
اين جرير همچنين (70/4) از محمّد بن عبدالرحمن بن حصين و غير وى روايت نموده كه: معاذ قارى، بنى النجارى (رض) ،از جمله كسانى بود كه در روز واقعه جسر ابوعبيد حاضر بود، و در آن روز فرار نموده بود، و چون اين آيه را قرائت ميكرد:
 (و من يولّهم يومئذ دبره الا متحرّفاً، لقتال او متحيزّاً الى فئه  فقد باء بغضب من‏ اللَّه  و ماواه جهنم و بئس المصير. (الانفال: 16).
ترجمه: «و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند - جز در صورتى كه هدفش كناره‏گيرى از ميدان براى حمله مجدد و يا به قصد پيوستن به گروهى باشد -، گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و ماواى او جهنم است، چه بد جايگاهى است؟» 
گريه مينمود. و عمر (رض) به وى ميگفت: اى معاذ، گريه نكن، من گروه تو هستم، و تو فقط به من پيوسته‏اى.

رفتن سعدبن عبيد القارى براى پاك كردن آنچه از وى سرزده بود به سوى همان سرزمينى كه از آن فرار كرده بود
ابن سعد (300/3) از عبدالرحمن بن ابى ليلى (رض) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب به سعدبن عبيد (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) - ميگويد موصوف يكى از اصحاب رسول خدا ص بود، و در روزى كه ابوعبيد در آن به قتل رسيد، شكست خورده بود، و از هيچكس از اصحاب پيامبر خدا ص به غير از وى به نام  «القارى» نامبرده نميشد - گفت: آيا ميخواهى به شام بروى؟ چون مسلمانان در آن كم شده‏اند، و دشمن بر آنها جرأت يافته است، و شايد تو لكه و داغ فرار را از خود بشويى. گفت: خير، من فقط به همان سرزمينى كه از آن فرار نمودم، و به طرف همان دشمنانى كه آن عمل را در حق من انجام دادند ميروم. ميگويد و به قادسيه آمد و كشته شد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:619.txt">مجهز ساختن و كمك نمودن كسى كه در راه خدا حركت ميكند و خارج ميشود  </a><a class="text" href="w:text:620.txt">مردى از انصار و دادن توشه‏اش به مرد ديگرى هنگامى كه خود مريض گرديد</a><a class="text" href="w:text:621.txt">دلالت و رهنمايى به سوى كسى كه بيرون رونده در راه خدا را كمك ميكند</a><a class="text" href="w:text:622.txt">پيامبر ص و تشويق نمودن صحابه جهت كمك براى بيرون روندگان</a><a class="text" href="w:text:623.txt">يارى و كمك مردى از انصار به واثله بن اسقع</a><a class="text" href="w:text:624.txt">گفتار عبداللَّه درباره كمك در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:625.txt">جهاد در بدل مزد و دريافت پول  </a><a class="text" href="w:text:626.txt">حكايت مردى با يعلى بن منيه</a><a class="text" href="w:text:627.txt">درباره كسى كه توسط مال ديگرى جهاد ميكند  </a><a class="text" href="w:text:628.txt">عوض دادن در لشكر حكايت مردى با على (رض)</a></body></html>مجهز ساختن و كمك نمودن كسى كه در راه خدا حركت ميكند و خارج ميشود  
پيامبر ص و دادن سلاحش به اسامه و يا على هنگامى كه خود به جنگ نميرفت
امام احمد و طبرانى از جبله - يعنى پسر حارثه (رض) - روايت نموده ‏اند كه: وقتى پيامبر خدا ص به جنگ  نميرفت، سلاح خود را به على يا اسامه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) ميداد. هيثمى (283/5) ميگويد: رجال احمد ثقه ‏اند.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن قبايل عرب در مراسم حج     

پيامبر ص و دعوت نمودن بنى عامر و بنى محارب
ابونعيم در دلائل النبوه (ص 101) از عبداللَّه بن كعب بن مالك (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص مدّت سه سال بعد از بعثت خود مخفيانه زيست كرد، و در سال چهارم دعوت خود را آشكارا نمود. به مدت ده سال در موسم‏هاى حج دعوت مي‏نمود، و به دنبال حجّاج در اقامت گاه‏هاى آنان در عكاظ، مجنه و ذى المجاز  رفته آنها را فرا مي‏خواند تا از وى حمايت نمايند، تا باشد پيام پروردگارش را تبليغ نمايد، و براى آنها اذعان مي‏نمود كه پاداش اين نصرت براى آنها جنّت است.( عكاظ، مجنه و ذى المجاز، از مشهورترين بازارهاى مكه بودند، عربها را عادت برين بود كه در اوّل ماه ذى القعده الحرام بازار عكاظ را افتتاح مي‏نمودند، و مدّت بيست روز را در آنجا به سر مي‏بردند، و پس از آن به بازار مجنه آمده و ده روز را در آنجا سپرى مي‏كردند و چون ماه ذوالحجه نو مي‏شد به ذى المجاز مي‏آمدند و هشت شب را در آن جا مي‏ماندند، و پس از آن به عرفات مي‏رفتند ومناسك حج را به جاى مي‏آوردند، پيامبر خدا ص با استفاده ازين فرصت به هر يك ازين بازارها، در همان وقت‏هاى معين تشريف مي‏برد، و با سر زدن به اقامتگاه‏هاى قبايل، تحفه گرانبهاى دعوت را به آنها عرضه مي‏نمود. م.) امّا هيچ كسى را نمي‏يافت تا وى را مدد و يارى دهد، حتّى از قبايل و جاهاى آنها جداگانه مي‏پرسيد و آنها را دعوت مي‏كرد، تا اين كه به بنى عامر بن صعصعه رسيد، اذيت و آزارى را كه از آنها ديد از هيچ كسى نديده بود، به حدّى كه او از نزد آنها بيرون رفته بود، ولى با اين همه او را از پشت مي‏زدند، تا اين كه به بنى محارب بن خصفه رسيد، در ميان آنها پيرمردى را يافت كه يك صدوبيست سال عمر داشت، پيامبر خدا ص با وى صحبت نموده و او را به اسلام دعوت نمود، و از وى خواست تا از او حمايت نمايد، تا پيام و رسالت پروردگارش را تبليغ نمايد. آن پيرمرد پاسخ داد: اى مرد، قومت از احوال تو بهتر آگاهند، به خدا قسم كسى كه تو را به خانه خود ببرد، به اين معناست كه بدترين چيزى را از «موسم» با خود برده است. بنابراين خود را از ما دور كن، ابولهب كه در اين حالت ايستاده بود و سخن محاربى را مي‏شنيد، نزدش توقف نموده گفت: اگر همه اهل «موسم» چون تو مي‏بودند، وى اين دينى را كه بر آن است ترك مي‏نمود، او يك بى دين و دروغگوست. محاربى پاسخ داد: تو، به خدا سوگند وى را از من خوبتر مي‏شناسى، چون وى برادر زاده و پاره گوشت توست. بعد از آن 