وداع نمود، و اسماء به او گفت: اى پسرم، از تنازل نمودن در امرى از امور دين از ترس كشته شدن بر حذر باش.
ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) از نزد وى بيرون گرديد، و داخل مسجد شد، و دو پله در را بر حجرالاسودقرار داده بود، كه توسط آنها، حجرالاسود را از رسيدن منجنيق حفاظت مينمود، كسى نزد ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) درحالى كه كنار حجرالاسود نشسته بود، آمد و (به او) گفت: آيا دروازه كعبه را برايت باز نكنيم، كه بر آن بلند شوى؟ عبداللَّه به طرفش نگاه نمود و گفت: از هر چيز برادرت را ميتوانى حفظ كنى، مگر از مرگش، و آيا براى كعبه حرمتى است، كه براى اين مكان نيست؟ به خدا سوگند، اگر شما را در پرده‏هاى كعبه هم آويزان دريابند، به قتل تان ميرسانند. آن گاه به او گفته شد: آيا با ايشان درباره صلح صحبت نميكنى؟ گفت: آيا اين وقت صلح است؟ به خدا سوگند، اگر شما را در كعبه هم بيابند، همه شما را ذبح ميكند، و اين شعر را خواند:
و لست بمبتاع الحياه  بسبّه 
و لا مرتق من خشيه  الموت سلّما
انافس سهماً انه غير بارح
ملاقى المنايا اىّ حرف تيمّما
بعد از آن به آل زبير، در حالى كه ايشان را نصيحت مينمود، روى آورد و گفت: هر يكى شما از شمشيرش، چنان كه از رويش حفاظت ميكند، حفاظت نمايد، (شمشيرش) را نشكند، كه با دستش از خود مانند زن دفاع نمايد. به خدا سوگند، من هرگاه كه با هر لشكر انبوهى روبرو شده‏ام، در صف اول بوده‏ام، و من هرگز از جراحت درد نديده‏ام، اگر دردى هم ديده‏ام از دوا بوده  است. (راوى) ميگويد: در حالى كه آنها در اين حالت قرا رداشتند، ناگهان (قومى) برايشان‏از دروازه بنى جمح داخل گرديد، و در ميان شان يك سياه بود. پرسيد: اينها كيستند؟ گفته شد: اهل حمص، آن گاه بر آنها در حالى كه دو شمشير با خود داشت، حمله نمود، نخستين كسى كه با او روبرو گرديد، همان سياه بود، او را با شمشير خود زد، و پايش را قطع نمود، آن سياه به وى گفت: آخ، اى بچه زنا كار؟ ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به او گفت: خاموش اى پسر حام،( مورخين سياهان را به حام فرزند نوح عليه السلام منسوب مى‏كنند.)  اسماء زناكار است!؟ بعد آنها را از مسجد بيرون نمود و برگشت. ناگهان قومى از دروازه بنى سهم داخل شدند، گفت: اينها كيستند؟ گفته شد: اهل اردن، آن گاه بر آنها حمله نمود و ميگفت: 
 لا عهد لى بغاره  مثل السَّيْل
لا ينجلى غبارها حتى الليل
 آنها را هم از مسجد بيرون نمود، ناگهان قومى از باب بنى مخزوم داخل گرديدند، بر آنها نيز حمله نمود و ميگفت: 
لو كان قرنى و احداً كفيته
(راوى) گويد: در بام مسجد از ياران و پشتيبانانش كسى بود، كه دشمن را به خشت و غير آن ميزد، پس عبداللَّه بن زبير بر آنها حمله نمود، و خشتى بر فرق سرش اصابت نمود، و سرش را شكست، در اين حال او ايستاد و ميگفت: 
و لسنا على الاعقاب تدمى كلومنا
ولكن على اقدامنا تقطر الدّما
ميگويد: بعد از آن افتاد، و دو غلام آزاد كرده  او، بر وى چيره شدند، و هر دوى شان ميگفت‏ند: 
العبد يحمى ربّه و يحتمى
ميافزايد: بعد به طرفش آمدند، و سرش قطع گرديد. هيثمى (255/7) ميگويد: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن عبدالملك بن عبدالرحمن ذمارى آمده، او را ابن حبان و غير وى ثقه دانسته‏اند، و ابوزرعه و غير وى ضعيفش دانسته‏اند. اين را همچنين ابن عبدالبر در الاستيعاب (203/2) به شكل طولانى روايت كرده، و ابونعيم در الحليه  (331/1) مانند آن را به اختصار روايت نموده، و حاكم در المستدرك (550/3) بخشى از اول آن را روايت كرده  است.
ابونعيم و همچنين طبرانى از (اسحاق بن)  ابى اسحاق، روايت نموده ‏اند كه گفت: من در كشته شدن ابن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روزى كه در مسجد الحرام كشته شد حاضر بودم، ارتش‏ها از دروازه مسجد داخل ميشدند، و هرگاه قومى از دروازه‏اى وارد ميشد، او به تنهايى بر آنها حمله مينمود، و بيرون شان ميساخت، در حالى كه وى در اين حالت قرار داشت، ناگهان كنگره‏اى از كنگره‏هاى مسجد بر سرش افتاد، و او را بر زمين افكند، و او اين بيت‏ها را ميخواند:
اسماء ان قتلت لا تبكينى 
لم يبقَ الا حسبى و دينى
و صارم لانت به يمينى 
هيثمى (256/7) ميگويد: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن گروهى اند، كه ايشان را نشناختم.
عيب‏گيرى و انكار صحابه بر كسى كه از راه خدا فرار نموده  است  
عيب‏گيرى و انكار صحابه بر سلمه بن هشام
حاكم (42/3) از امّ سلمه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده كه روى به همسر سلمه بن هشام بن مغيره گفت: چرا سلمه را نميبينم كه در نماز با رسول خدا ص و مسلمانان حاضر شود؟ همسر سلمه پاسخ داد: به خدا سوگند، او نميتواند بيرون بيايد، هر گاهى كه بيرون آيد، مردم بر او فرياد ميزنند: اى فرارى‏ها، آيا از راه خداوند عزوجل فرار نموديد؟! به حدى كه در خانه خود نشسته است، و بيرون نميآيد، و اودر غزوه مؤته با خالدبن وليد (رض) بود. حاكم - كه ذهبى هم با وى موافقت نموده - ميگويد: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم روايتش ننموده‏اند. و ابن اسحاق، اين را به مثل آن، چنان كه در البدايه  (249/4) آمده، روايت كرده  است.
 
عيب‏گيرى و انكار مردى بر ابوهريره
حاكم (42/3) از طريق واقدى از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: در ميان من و پسر عمويم سخنى اتفاق افتاد، گفت: آيا فرارت در روز مؤته (به يادت هست)؟ آن گاه من ندانستم كه به او چه بگويم.

پشيمانى و بيتابى از فرار  
پشيمانى ابن عمر و يارانش به خاطر فرارشان در روز مؤته و قول پيامبر  ص براى آنان
امام احمد از عبداللَّه بن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: من در سريه‏اى از سريه‏هاى رسول خدا ص بودم، مردم جولانى به قصد فرار زدند، من هم از جمله كسانى بودم كه جولان زدند، آن گاه گفتيم: چه بكنيم، از مقابل دشمن فرار نموديم، و به غضب گرفتار شديم؟! بعد از آن گفتيم: اگر به مدينه داخل شويم، و شب را آنجا بخوابيم. بعد گفتيم: خود را بر رسول خدا ص عرضه ميكنيم، اگر توبه ما پذيرفته شد خوب، در غير اين صورت (پس) ميرويم، بدين خاطر قبل از نماز صبح نزدش آمديم، و او بيرون رفته گفت: «شما كيستيد؟» گفتيم: ما فرار كنندگان هستيم. فرمود: «خير، بلكه شما دوباره حمله كنندگان هستيد، و من گروه شما هستم، و من گروه مسلمانان هستم». ميگويد: آن گاه به وى نزديك شديم و دستش را بوسيديم.
و همچنين نزد وى از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه گفت: رسول‏خداص ما را به سريه‏اى فرستاد. هنگامى كه با دشمن روبرو شديم، در اول بامداد شكست خورديم، و با چند نفرى در شب به مدينه آمديم و پنهان شديم، بعد از آن گفتيم: اگر نزد رسول خدا ص برويم،و از وى معذرت بخواهيم (بهتر خواهد شد) آن گاه به طرفش رفته و با وى ملاقات كرديم و گفتيم: ما، اى رسول خدا، فرار كنندگان هستيم، فرمود: «بلكه شما دوباره باز گردندگان هستيد، و من گروه شما هستم». اسود افزوده: «و من گروه هر مسلمان هستم.» اين چنين در البدايه  (248/4) آمده  است.
و اين را بيهقى (77/9) از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به معناى آن روايت نموده، و در حديث و