 حديث ديگر نشنيده  است، و اين حديث از جمله آنها نيست. اين چنين در البدايه  (242/4) آمده.
 
انكار پيامبر ص بر يكى از يارانش كه در بيرون رفتن تأخير نموده بود
امام احمد همچنين از معاذ بن انس (رض) و او از رسول خدا ص روايت نموده كه: وى ياران خود را به جنگ دستور داد. مردى به اهل خود گفت: من ميباشم، تا با رسول خدا ص نماز بخوانم، بعد از آن به وى سلام بدهم، و همراهش وداع گويم، و او برايم دعايى كند، كه روز قيامت در پيش من قرار داشته باشد. هنگامى كه رسول خدا ص نماز خواند،آن مرد در حال يكه به وى سلام ميداد به طرف او روى آور. رسول خدا ص به او گفت: «آيا ميدانى كه يارانت چقدر از تو سبقت نموده‏اند؟» گفت: بلى، فقط همين روز را به خاطر بيرون شدنشان در وقت صبح ازمن سبقت نموده؟» پيامبر ص گفت: سوگند به ذاتى كه جانم دردست اوست،آنها در فضيلت به فاصله دورتر از ميان مشرقين و مغربين از تو سبقت جسته‏اند». هيثمى (384/5) ميگويد: در اين زبّان بن فائد آمده، وى را ابوحاتم ثقه دانسته، و گروهى ضعيفش دانسته‏اند، و بقيه رجال وى ثقه گفته‏اند. 
 
پيامبر ص و دستور خروج سريه در شب
بيهقى (158/9) از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص سريه‏اى را دستور داد كه خارج شود، گفتند: اى رسول خدا، آيا در شب بيرون رويم، و يا توقّف نماييم تا صبحگاهان حركت كنيم؟ فرمود: «آيا دوست نداريد كه باغچه‏اى  از باغچه‏هاى جنت بخوابيد؟» اين را همچنين طبرانى از ابوهريره (رض) مانند آن روايت نموده  است. و هيثمى (276/5) ميگويد: شيخ وى بكر بن سهل دمياطى است، ذهبى گفته: موصوف مقارب الحديث ميباشد، ونسائى ميگويد: ضعيف است، و در آن ابن لهيعه نيز آمده  است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن عَدِى بن حاتم (رض)
 احمد از عدى بن حاتم روايت نموده، كه گويد: هنگامي خبر بعثت  پيامبر ص برايم رسيد(خبر بعثت پيامبر ص در اينجا مي‏تواند دو احتمال داشته باشد، يكى: برانگيخته شدن جنابشان از طرف خداوند (جل جلاله). و دوم اين كه خبر فرستادن سريه‏اى از طرف پيامبر ص به سوى طيى، قبيله عدى بن حاتم.)، ظهور وى را خيلى‏ها بد ديدم و از آن نفرت و انزجار نمودم، به اين لحاظ از منطقه خود بيرون رفته و در ناحيه‏اى از روم سكونت گزيدم - و در روايتى آمده: تا اين كه نزد قيصر رفتم - مي‏گويد: بودنم در آنجا بدتر و ناخوشايندتر از خروج پيامبر ص برايم جلوه نمود. مي‏افزايد، با خود گفتم: به خدا سوگند، چرا نزد اين مرد نروم، اگر دروغگو باشد طبيعى است كه برايم ضررى نمي‏رساند، و اگر راستگو باشد اين را نيز مي‏دانم. مي‏گويد: بدين خاطر نزد پيامبر ص آمدم، چون فرا رسيدم مردم گفتند: عدى بن حاتم، عدى بن حاتم!! مي‏افزايد: بعد از آن نزد پيامبر خدا ص وارد شدم، وى فرمود: «اى عدى بن حاتم، اسلام بياور تا سلامت باشى» - اين را سه مرتبه تكرار نمود - وى گويد: عرض كردم: من نيز بر دينى هستم و براى خود آيينى دارم، پيامبر ص به من فرمود: «من از تو نسبت به دينت عالمتر هستم» در جوابش گفتم: تو از من به دينم عالم‏تر هستى؟!، پاسخ داد: «بلى، آيا تو از اهل ركوسيه ( دينى است كه در بين نصرانيت و دين صابئين قرار دارد.) و همان كسى نيستى كه چهارم سهم غنيمت قومت را مي‏خورى؟» جواب دادم: بلى، فرمود: «اين كار در دينت براى تو حلال نمي‏باشد». مي‏افزايد: پيامبر ص هنوز اين سخنانش را تمام نكرده بود، كه در مقابل آن تابع شدم و برمن اثر كرد، آن گاه جنابش فرمود: «من آن چيزى را كه تو را از اسلام آوردن بازمي داردمي دانم، تو مي‏گويى: وى را مردمان ضعيف پيروى نموده‏اند، آنانى كه، هيچ قوّتى ندارند، و عرب‏ها آنها را رانده‏اند. و تو حِيْره  را مي‏شناسى؟» گفتم: من آن را نديده‏ام، ولى از آن شنيده‏ام. پيامبر ص در ادامه سخنان قبلى خود گفت: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، خداوند حتماً اين دين را به اتمام مي‏رساند طورى كه زن از حيره سوار بر هودج خود خارج شده و بدون حمايت هيچ كسى مي‏تواند خانه خدا را طواف نمايد، و حتماً كنزهاى كسرى بن هرمز فتح مي‏شود» وى مي‏گويد: گفتم: كسرى بن هرمز؟! پاسخ داد: «بلى، كسرى بن هرمز، و آن قدر مال زياد شده و از طرف مردم بذل و عطا مي‏گردد، كه كسى آن را قبول نمي‏كند».
 عدى بن حاتم مي‏گويد: الحال زن سوار بر هودج از حيره بدون اين كه در حمايت كسى باشد آمده و طواف كعبه را مي‏كند، و من خودم از جمله كسانى بودم كه گنج‏هاى كسرى را گشودند، و سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، سومي آن نيز تحقق خواهد يافت، چون آن را پيامبر ص گفته است. اين چنين در البدايه (66/5) آمده، و بغوى نيز اين را با معنى در معجم خود، چنان كه در الاصابه (468/2) آمده، روايت كرده است.
احمد همچنان از عدى بن حاتم روايت نموده كه گفت: سواران پيامبر ص در حالى آمدند كه من در "عقرب" حضور داشتم، و عمّه‏ام را با عدّه ديگرى با خود بردند، و هنگامي كه آنها را نزد پيامبر خدا ص آوردند، وى مي‏گويد: همه آنها در مقابل پيامبر خدا ص صف بستند، عمّه‏ام گفت: اى پيامبر خدا ص مددكار دور شده، و ارتباط پسرم نيز با من قطع گرديده، و خودم يك پيره زن بزرگ سالى هستم كه از من خدمتى ساخته نيست، بنابراين بر من منّت گذار، خداوند بر تو منّت گذارد. پيامبر خدا ص پرسيد: «مددكار تو كيست؟»، گفت: عدى بن حاتم، پيامبر ص فرمود: «همان كسى كه از خدا و پيامبرش فرار نموده است؟». (وى درخواست خود را تكرار نمود) گفت: تو بر من احسان كن، پيامبر ص براى كارى رفت و چون برگشت، مردى در كنارش بود، - كه گمان مي‏كنم او حضرت على (رض) بود - وى گفت: از پيامبر ص براى خود سوارى نيز خواهش كن. راوى گويد: آن زن از وى اين خواهش را نمود، و پيامبر ص برايش امر اعطاى يك مركب را داد، عدى مي‏گويد: آن عمه‏ام نزد من آمده گفت: تو كارى را انجام داده‏اى كه پدرت  آن را انجام نمي‏داد(پدرش همان حاتم طائى مشهور به سخاوت است، كه حمايت‏هاى وى زبان زد عام و خاص مي‏باشد، و او شب و روز خود را درين سپرى مي‏نمود، تا مسافران و مهمانان را به خانه خود راهنمايى نموده و از آنها ميزبانى نمايد.م.)، و افزود: به رغبت و يا به خوف حتماً نزد وى مي‏روى چون فلان و فلان نزدش آمدند و از جنابش بهره بردند. عدى گويد: من نزد وى آمدم، ديدم نزدش يك زن و دو طفل حضور داشتند - يا اين كه طفلى - ، و قرابت آنها را پيامبر ص براى خود متذكّر شد، بعد دانستم كه اين پادشاهى كسرى و قيصر نيست. پيامبر ص به عدى گفت: «اى عدى بن حاتم، چه باعث شد كه تو فرار كنى؟! آيا اين تو را به فرار واداشت كه گفته شود: «معبود بر حقّى جز يك خدا نيست، و آيا معبودى جز يك خدا وجود دارد؟! چه چيز تو را به فرار واداشت؟ تو را اين به فرار واداشت كه گفته شود: خدا بزرگتر است، و آيا چيزى وجود دارد كه از خداوند عزّوجل بزرگتر باشد؟»، عدى مي‏گويد: اينجا بود كه من اسلام آوردم، و چهره پيامبر ص را ديدم كه شادمان گرديده گفت: «آنهايى كه بر آنها غضب خداوند شامل شده يهود هستند، و گمراهان، قوم نصارى مي‏باشند».
وى مي‏افزايد: بعد از آن بعضى آنها از پيا