 رويم، و اين آيه را دليل ميآوردند:
(انفروا خفاً و ثقالاً). (التوبه: 41).
ترجمه: «براى جهاد سبكبار و گرانبار بيرون رويد».
و ابونعيم در الحليه  (176/1) از ابوراشد حبرانى روايت نموده، كه گفت: با مقدادبن اسود (رض) سوار كار رسول خدا ص در حالى برخوردم، كه بر صندوقى از صندوق‏هاى صرافى‏ها در حمص نشسته بود، و از آن نظر به ضخامت جسمش اضافه ميكرد، وى به جنگ ميرفت، به او گفتم: خداوند تو را معذور داشته است. گفت: براى ما سوره بيرون رفتن آمده  است: (انفروا خفاً و ثقالاً). و اين را طبرانى از ابوراشد به مانند آن روايت نموده، هيثمى (30/7) ميگويد: در اين بقيه بن وليد آمده، و در وى ضعف ميباشد، و (از جانب بعضى) ثقه دانسته شده، و بقيه رجالش ثقه ‏اند. و اين را حاكم و ابن سعد (115/3) از ابوراشد به مانند آن روايت كرده‏اند. و حاكم (349/3) ميگويد: اين حديث صحيح الاسناد ميباشد، ولى بخارى و مسلم روايتش نكرده‏اند. و بيهقى (21/9) آن را از جبير بن نفير روايت نموده، كه گفت: نزد مقداد ابن اسود (رض) در دمشق در حالى نشستيم كه بر صندوقى نشسته بود، و در صندوق اضافى و جاى خالى از وى باقى نمانده بود. مردى به او گفت: اگر امسال از جنگ مينشستى بهتر بود. گفت: سوره خروج براى ما آمده  است، سوره توبه، خداوند تبارك و تعالى فرموده  است: (انفروا خفاً و ثقالاً). و من خود را سبكبار مييابم.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:462.txt">قصّه ابوطلحه در اين باب</a><a class="text" href="w:text:463.txt">قصّه ابوايوب در اين باب</a><a class="text" href="w:text:464.txt">قصّه ابوخيثمه در ترك نمودن نعمت دنيا و بيرون رفتن در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:465.txt">حكايت ابوليلى و عبداللَّه بن مغفّل</a><a class="text" href="w:text:466.txt">قصّه علبه بن زيد (رض)</a><a class="text" href="w:text:467.txt">انكار پيامبر ص براى ابن رواحه</a><a class="text" href="w:text:468.txt">انكار پيامبر ص بر يكى از يارانش كه در بيرون رفتن تأخير نموده بود</a><a class="text" href="w:text:469.txt">پيامبر ص و دستور خروج سريه در شب</a><a class="text" href="w:text:470.txt">انكار عمر برمعاذبن جبل به خاطر تأخير وى در خروج</a><a class="text" href="w:text:471.txt">داستان كعب بن مالك انصارى</a></body></html>قصّه ابوطلحه در اين باب
ابن عبدالبر در الاستيعاب (550/1) از حمادبن سلمه از ثابت بنانى و على بن زيد از انس روايت نموده، كه گفت: ابوطلحه (رض) سوره براءه  را قرائت نمود، و به اين قول خداوند تعالى آمد: (انفروا خفاً و ثقالاً). و گفت: چنان ميپندارم  كه پروردگارمان ما را چه جوان و چه پير به بسيج شدن فرا ميخواند، اى پسرانم، مرا آماده كنيد، مرا آماده كنيد. آنها گفتند: خداوند رحمت كند! تو همراه با رسول خدا ص جنگيدى تا اين كه درگذشت، و همراه با ابوبكر (رض) جنگيدى تا اين كه فوت نمود، و همراه با عمر (رض) جنگيدى تا آن كه درگذشت، حال ما را بگذار تا از طرف تو بجنگيم. گفت: خير، مرا آماده سازى، و در جنگ دريا شركت ورزيد، و در آن فوت نمود، و برايش جزيره‏اى، تا هفت روز نيافتند كه در آن دفنش كنند، و بعد در آن دفنش كردند، و تغيير نكرده بود. و اين را ابن سعد (66/3) از طريق ثابت و على از انس، به مانند آن و به شكل طولانى روايت نموده. و بيهقى (21/9) و حاكم (353/3) از طريق حماد از ثابت و على از انس به معناى آن را به اختصار روايت نموده‏اند، حاكم ميگويد: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم روايتش نكرده‏اند. و آن را همچنين ابويعلى، چنان كه در المجمع (312/9) آمده، به اختصار روايت نموده، و ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند.

قصّه ابوايوب در اين باب
حاكم (458/3) از محمدبن سيرين روايت نموده، كه گفت: ابوايوب در بدر با رسول خدا ص حاضر شد، بعد از آن، از جنگ‏هاى مسلمانان  ( به جز يك سال، تخلّف نورزيد (و ديگر در همه جنگ‏هاى آنان شركت ورزيد)، و يك سال بازنشستن وى از جنگ هم، به خاطر تعيين مرد جوانى بر ارتش بود، او در آن سال نشست، پس از آن (سال) آه و حسرت خورده ميگفت: به من چه، كه چه كسى (بر من) تعيين شده (- سه بار اين را تكرار نمود - ميگويد): بعد ابوايوب مريض گرديد، و در رأس سپاه يزيد بن معاويه قرار داشت. يزيد جهت عيادت وى نزدش داخل گرديد و گفت: چه نيازى دارى؟ گفت،نياز من اين است كه وقتى مردم، مرا بار كن و بعد از آن داخل خاك دشمن نما، و تا آنجايى كه پيش رفته توانستيم مرا با خود ببر، و وقتى كه ديگر راه پيشرفت نيافتى دفنم نما، و بعد از آن برگرد. (هنگامى كه وى درگذشت، بارش نمود، و در سرزمين دشمن حركتش داد، و راه پيشرفتى نيافت، بعد از آن وى را دفن نمود و برگشت). (راوى) ميگويد: ابوايوب (رض) ميگفت: خداوند عزوجل فرموده  است:(انفروا خفاً و ثقالاً) من خود را جز سبكبار و يا سنگين بار نمييابم.
و اين را همچنين ابن سعد (49/3) از محمد، به مانند آن، چنان كه در الاصابه  (405/1) آمده، روايت نموده، و ميگويد: اين را ابن اسحاق فزارى از محمّد روايت كرده، و آن جوان را عبدالملك بن مروان ناميده  است.
و ابن عبدالبر در الاستيعاب (404/1) از ابوظبيان از شيخ هايش از ابوايوب (رض) روايت نموده كه: وى به خاطر جنگ در زمان معاويه (رض) بيرون رفت و مريض شد. هنگامى كه مريضى اش شدّت يافت به ياران خود گفت: وقتى كه من مردم مرا بار كنيد، و هنگامى در مقابل دشمن صف بستيد، مرا در زير قدم هايتان دفن نماييد، و آنها اين كار را نمودند... و تمام حديث را متذكر شده.
اين را امام احمد، چنان كه در البدايه  )59/8( آمده، از ابوظبيان روايت نموده كه گفت: ابوايوب (رض) با يزيد بن معاويه به جنگ رفت. ميگويد: گفت: وقتى كه من مردم مرا به خاك و زمين دشمن داخل نماييد، و مرا در زير قدم هايتان، در جايى كه با دشمن روبرو ميشويد، دفن كنيد. ميافزايد: بعد از آن گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «كسى در حالى بميرد كه، به خدا چيزى را شريك نميآورد، داخل جنت ميشود».اين را ابن سعد (49/3) به مثل سياق ابن عبدالبر، روايت كرده  است.
 
قصّه ابوخيثمه در ترك نمودن نعمت دنيا و بيرون رفتن در راه خدا
ابن اسحاق متذكر گرديده كه ابوخيثمه - بعد از اين كه رسول خدا ص روزهايى راه پيمود(البته در غزوه تبوك.)  - در يك روز گرم به اهل خود برگشت، و دو همسر خود را در سايه بان‏هاى شان، در بستانش دريافت، كه هر يك از آنها سايه بانش  را آب پاشى نموده و براى (ابوخيثمه)  آبى را در آن سرد نموده، و طعامى را در آن برايش آمده كرده بود. هنگاميكه وى داخل گرديد بر دروازه سايه بان ايستاد، و به طرف هر دو همسرش و آنچه براى وى ساخته بودند نگاه نمود. آن گاه گفت: رسول خدا ص در تابش آفتاب و باد و گرما باشد، و ابوخيثمه در سايه سرد و طعام آمده شده و زن زيبا و (مقيم) در منزلش، اين انصاف نيست!! (بعد از آن گفت): به خدا سوگند، تا اين كه به رسول خدا ص نپيوندم به سايه بان يكى از شما داخل نميشوم، (برايم) توشه آماده كنيد، و آن دو اينطور نمودند. بعد از آن شتر خود را آورد، و پالانش نمود، و بعد در طلب رسول خدا ص بيرون رفت، تا اين كه وى را وقتى كه به تبوك پايين رسيده بود دريافت، ابوخيثمه درخلال راه با عميربن وهب جمحى كه در طلب رسول خدا ص بود، برخورد و هر دو با هم يك