 بزرگ جلوه نكند،( طرف فارس براى شان از بدترين و گرانترين طرف‏ها بود، البته به خاطر قدرت و شوكت آنها و سيطره و غلبه شان بر ملت‏ها، به نقل از طبرى. و عمربن الخطاب (رض) سه روز آنها را بدين طرف دعوت نمود و هيچ كس جواب نداد، و در روز چهارم پاسخ مثبت دادند.)  چون ما زمين مزروعه فارس را تصرّف نموده‏ايم، و از دو بخش عراق بر بخش بهتر آن ما بر آنها غلبه كرده  ايم،( يعنى: اگر عراق را دو نيم كنى، ما بر نصف بهتر و خوب آن دست يافته‏ايم، و جانب نه چندان خوب آن تحت تصرّف آنهاست. م.)  و عراق را با آنها نصف نموده‏ايم و از ايشان به دست آورده‏ايم، وكسى كه طرف ما بود برايشان جرات گرفته‏اند، و ما بعد آن هم ان شاءاللَّه همين طور خواهد بود. و عمر (رض) در ميان مردم برخاست و گفت: حجاز براى شما جز به صورت چراگاهى منزل نيست، و ساكنان آن غير از اين ديگر استفاده‏اى از آن نميتوانند، مهاجرينى كه وارد ميدان ميشدند، اكنون در اين وعده خدا كجااند؟ سوى زمينى كه خداوند در كتاب براى تان وعده داده  است كه آن را براى تان به ميراث دهد، حركت كنيد، چون گفته است:
(ليظهره على الدين كله). (الفتح: 28)
ترجمه: «تا آن را بر هر دين غالب گرداند».
و خداوند پيروز گرداننده دينش، غزت دهنده ناصر خود است، و اهل خود را بر ميراث‏هاى امت‏ها مستولى ميگرداند، بندگان صالح خدا كجااند؟
آن گاه: نخستين كسى كه به جنگ حاضر گرديد ابوعبيدبن مسعود بود، بعد از آن دومين كس سعدبن عبيد - يا سليط بن قيس - ن بود،هنگامى كه آن لشكر جمع گرديد، به عمر گفته شد: بر آنها مردى از سابقه داران مهاجرين و انصار را امير مقرر كن. عمر گفت: نه، به خدا سوگند، چنين نميكنم، خداوند شما را به خاطر سبقت و سرعت تان به سوى دشمن بلند نموده  است، وقتى كه ترسيديد و روبرو شدن (با دشمن) را سخت دانستيد در اين صورت به رياست كسى از شما اولى است كه به پاسخ دادن به سوى جهاد سبقت نموده، و به دعوت جواب مثبت داده  است. به خدا سوگند، جز نخستين ايشان را كه به جنگ حاضر شده بود، ديگرى را بر ايشان امير مقرر نميكنم، بعد از آن ابوعبيد، سليط و سعد را خواست و گفت: اگر شما دو تن از وى سبقت مينموديد، شما را متولّى اين كار مينمودم، و پيشوايى خويش را با آن انتصاب درك مينموديد، آن گاه ابوعبيد را بر ارتش امير مقرر نمود، و به وى گفت: از اصحاب پيامبر ص بشنو، و آنها را در امر شريك ساز، و تا اين كه درست معلومات كسب نكرده‏اى به سرعت و عجله تلاش نكن، چون اين جنگ است، و براى جنگ جز مرد متين و با آرامش، كه فرصت رفتن به جنگ و خوددارى از آن را ميداند، ديگرى در كار و شايسته نيست. و اين را همچنين طبرى (61/4) از طريق شعبى روايت نموده، و در حديث وى آمده: براى عمر(رض) گفته شد: كسى را كه از صحبت رسول خدا بهره‏مند باشد، بر آنها امير مكرّر كن. عمر گفت: فضل صحابه فقط در سرعت ايشان به سوى دشمن و جنگيدن در مقابل روى گردانان است، و چون عمل ايشان را قوم (ديگرى) انجام دهد، و آنان سهل انگارى كنند، در آن صورت كسانى كه سبكبار و گرانبار بيرون ميشوند، از آنها براين (امارت) بهتراند، به هدا سوگند، كسى را براى‏شان جز نخستين ايشان كه به جنگ آمادگى نشان داد نميفرستم، بنابراين ابوعبيد را امير مقرر نمود، و او را در خصوص عسكرش توصيه كرد.
 
مشورت عمر(رض) با اصحاب درباره خروج به سوى فارس
همچنين طبرى (83/4) از عمربن عبدالعزيز روايت نموده، كه گفت: وقتى كه خبر كشته شدن ابوعبيدبن مسعود و توافق و گرد آمدن اهل فارس بر مردى از آل كسرى به عمر رسيد، در ميان مهاجرين و انصار فرياد نمود، و بيرون رفت، تا اين كه به صرار  رسيد. و طلحه را پيش فرستاد تا خود را به اعوص برساند، و به طرف راست خود عبدالرحمن بن عوف را تعيين نمود، و به طرف چپش زبير بن عوام(رضي‏ اللَّه ‏عنهم) را، و على (رض) را جانشين خود در مدينه گذاشت، و از مردم مشورت خواست، و همه آنها به وى مشورت رفتن به فارس را دادند، و او اين مشورت را قبل از رفتن صرار و و عودت طلحه نكرده بود، (و وقتى به اينجا رفت و طلحه عودت نمود) با اصحاب رأى مشورت نمود، طلحه از كسانى بود كه از مردم متابعت نمود، و عبدالرحمن بن عوف از كسانى بود كه وى را بازداشت و نهى نمود. عبدالرحمن گفت: من پدر و مادرم را براى هيچ كس بعد از پيامبر، قبل از آن روز و نه هم بعد از آن، فدا نكرده بودم. گفتم: پدر و مادرم فدايت، عجز و ناتوانى اين را به من واگذار،( يعنى اگر مردم گفتند: اميرالمؤمنين عاجز آمد، به آنها بگو: اين رأى عبدالرحمن است.)  خودت باش و عساكر را بفرست، و تو خودت قضا و فيصله خداوند را درباره عساكرت در قبل و بعد ديده‏اى، چون اگر ارتشت شكست بخورد، مانند شكست تو نيست، ولى اگر تو در ابتداى امر كشته شوى يا شكست بخورى، ميترسم كه مسلمانان ديگر تكبير نگويند، و ديگر ابداً شهادت و گواهى ندهند، كه معبودى جز خدا نيست، وى در حالى كه مردى را جستجو مينمود، نامه سعد كه مسؤول جمع آورى صدقات در نجد بود، در جريان مشورت شان، مواصلت ورزيد. عمر گفت: مردى را برايم پيدا كنيد. عبدالرحمن گفت: وى را يافتم. پرسيد: كيست؟ گفت: شير چنگال، سعدبن مالك،  و اهل رأى همراهش موافقت نمودند. (سعدبن مالك همان صحابى جليل القدر و مشهور به سعد بن ابى وقاص مى‏باشد.)

عثمان بن عفّان (رض) وترغيب نمودن به جهاد
امام احمد (65/1) از ابوصالح مولاى عثمان بن عفاان (رض) روايت نموده، كه گفت: از عثمان شنيدم كه بر منبر ميگفت: اى مردم، من از شما حديثى را كه از رسول خدا ص شنيده بودم پنهان نمودم، البته به خاطر ناخوشايندى پراكندگى تان از نزدم، بعد از آن چنين به فكرم رسيد كه آن را براى تان بيان كنم، تا هر كس آنچه را به فكرش ميرسد براى خود انتخاب و اختيار نماد. از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «يك روز استقامت و پايدارى در راه خداوند تعالى از هزار روز در ما سواى آن از منازل بهتر است».
 و اين را همچنان امام احمد (61/1) از مصعب بن ثابت بن عبداللَّه بن زبير (رض) روايت نموده، كه گفت: عثمان بن عفان (رض) - در حالى كه بر منبر خود خطبه ايران مينمود - فرمود: من براى تان حديثى را بيان ميكنم، كه آن حديث را از رسول خدا ص شنيدم، و از بيان آن براى تان مرا جز حريض بودنم به نزديك شما به من چيز ديگرى باز نميداشت، من از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «يك شب نگهبانى در راه خداوند تعالى از هزار شبى، كه شب آن قيام شود و روزش روزه گرفته شود، بهتر است».
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:440.txt">ترغيب نمودن على بن ابى طالب (رض) به جهاد</a><a class="text" href="w:text:441.txt">تحريك و تشويق نمودن على (رض) در روز صفين</a><a class="text" href="w:text:442.txt">على (رض) و تحريك نمودن به قتال خوارج</a><a class="text" href="w:text:443.txt">خطبه على (رض) درباره سستى آنها در بيرون رفتن به جهاد</a><a class="text" href="w:text:444.txt">فرياد حوشب حميرى خطاب به على در روز صفين و جواب على به وى</a><a class="text" href="w:text:445.txt">سعدبن ابى وقاص (رض) و ترغيب به جهاد  بيانيه سعد در روز قادسيه</a><a class="text" href="w:text:446.txt">خطبه عاصم بن عمرو در روز ق