امبر خدا ص آمد، پيامبر ص برايش نامه‏اى نوشت كه در آن چنين آمده بود:
(مِنْ مُحَمَّد رَسُولِ‏ الله  لِرَفَاعَه بن زيَد: اِنّىِ بُعْثِتْهُ اِلى قَومِهِ عَامَه وَ مَنْ دَخَلَ فِيْهِم، يَدْعُوْهُم اِلى‏ الله  و اِلى رَسُولِه، فَمَنْ آمَنَ فَفِىْ حِزْبِ‏ الله  وَ حِزْبَ رَسُوْلِهِ، وَ مَنْ اَدْبَرَ فَلَهُ اَمَانُ شَهْرَيْن).
«از محمّد رسول خدا براى رفاعه بن زيد: من وى را براى قومش به شكل عام، و كسى كه شامل آنها مي‏شود فرستادم، او ايشان را به سوى خدا و به سوى رسولش دعوت مي‏كند، كسى كه ايمان آورد، وى در حزب خدا و حزب رسول اوست، كسى كه روى گردانيد، براى وى به مدت دو ماه امان است.»
چون موصوف نزد قومش رفت، دعوت او را پذيرفتند.... و حديث را متذكر شده. هيثمي (310/5) مي‏گويد: طبرانى اين را به اين صورت متصل، و همچنان منقطع از ابن اسحاق به اختصار روايت نموده، در سند متصل وى گروهى است كه من آنها را نمي‏شناسم ولى اسناد هر دوى آنها تا ابن اسحاق جيد است.
اين حديث را اموى نيز درالمغازى از طريق ابن اسحاق از روايت عمير بن معبد بن فلان جذامي از پدرش همانند اين، چنانكه در الاصابه (441/3) آمده، روايت كرده است.
    
حالت فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها)
ابن سعد  از ابوجعفر (رض) روايت نموده، كه گفت: فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) را پس از درگذشت پيامبر خدا ص ديگر خندان نديدم، مگر اينكه گاهى خنده در يك طرف دهنش اندكى ظاهر مي ‏شد.
 آنچه اصحاب درباره وفات پيامبر ص گفتند  قول ابوبكر: امروز وحى را از دست داديم
 ابواسماعيل هروى در دلائل التوحيد از محمدبن اسحاق از پدرش روايت نموده كه: ابوبكر صديق (رض) هنگام درگذشت پيامبر ص گفت: امروز وحى و سخن خداوند عزوجل را از دست داديم. 
 
قول ام ايمن درباره فقدان وحى
احمد از انس روايت نموده  كه: ام ايمن (رضى‏ اللَّه  عنها) هنگامى كه پيامبر خدا ص وفات كرد گريه نمود، به او گفته شد: چه چيز باعث گريه تو بر پيامبر ص مي ‏شود؟ گفت: من مي ‏دانستم كه رسول خدا ص وفات مي ‏كند، ولى بر وحى كه از ما برداشته شد گريه مي ‏كنم.
و نزد بيهقى از انس (رض) روايت است كه: ابوبكر (رض) پس از درگذشت پيامبر ص به عمر (رض) گفت: بيا نزد ام ايمن برويم و زيارتش كنيم. هنگامى كه نزدش رسيديم گريه نمود، به او گفتند: چه تو را مي ‏گرياند؟ آنچه نزد خداست، براى پيامبرش بهتر است، گفت: به خدا سوگند، من به اين لحاظ گريه نمى‏كنم كه ندانم آنچه نزد خداست براى پيامبرش بهتر است، ولى به خاطر اين گريه مي ‏كنم كه وحى از آسمان قطع شده است، اين حرف وى آن دو را نيز به گريه آورد، و هر دو گريه نمودند. 
 
قول معن بن عدى
و مالك از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: مردم بر پيامبر خدا ص هنگامى كه وفات نمود گريه نمودند و گفتند: به خدا سوگند، دوست داشتيم كه قبل از وى مي ‏مرديم، چون مي ‏ترسيم كه پس از وى در فتنه بيفتيم. معن بن عدى گفت: ولى من به خدا سوگند، دوست ندارم قبل از وى وفات كنم، تا او را چنانكه در زندگى‏ اش تصديق نمودم، بعد از مرگش نيز تصديق كنم. 
 قول فاطمه دختر پيامبر ص
بخارى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مريضى پيامبر ص شديد شد، سختى و شدت او را مي ‏گرفت، فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: واى از سختى و مشكل پدرم! پيامبر ص به او گفت: «بعد از امروز بر پدرت هيچ سختى و مشكلى نيست»، و هنگامى كه پيامبر ص درگذشت، گفت: اى پدرم، پروردگارى را پاسخ دادى كه طلبت نموده بود. اى پدرم، جنت الفردوس جايت است. اى پدرم، خبر مرگت را به جرئيل مي ‏رسانيم، و هنگامى كه پيامبر ص دفن شد، فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: اى انس آيا نفس‏هاى تان پسنديد، كه بر روى پيامبر خدا ص خاك اندازيد؟!.
و نزد احمد روايت است كه فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: اى انس، آيا نفس‏هاى‏تان پسنديد كه پيامبر خدا ص را در خاك دفن نموديد و برگشتيد؟! حماد مي ‏گويد: ثابت  وقتى اين حديث را بيان مي ‏نمود، آنقدر گريه مي ‏كرد، كه پهلوهايش بهم مي ‏خورد. 
 
اشعار صفيه عمه پيامبر ص
و طبرانى از عروه روايت نموده، كه گفت: صفيه بنت عبدالمطلب (رضى‏ اللَّه  عنها) در رثاء پيامبر خدا ص گفت: 
لَهْفَ نفسى وبِتُّ كالمسلوب
اَرقُبُ الليل فعلة المحروب
من هموم و حسرة ارقتنى 
ليت انى سُقيتها بشعوب
حين قالوا ان الرسول قد امسى
وافقته منية المكتوب
حين جئنا لال بيت محمد
فاشاب القذال اى مشيب
حين رأينا بيوته موحشات
ليس فيهن بعد عيش غريب
فعرانى لذاك حزن طويل
خالط القلب فهو كالمرعوب

و همچنان گفته است،

الا يا رسول‏ اللَّه  كنت رخاء نا
و كنت بنابرا و لم تك جافيا
و كان بنابرا رحيما نبينا
لبيك عليك اليوم من كان باكيا
لعمرى ما  ابكى النبى لموته
ولكن لهوجٍ كان بعدك آتيا
كان على قلبى لفقد محمد
و من حبه من بعد ذاك المكاويا
افاطِمَ صلى‏ اللَّه  رب محمد
على جَدَثٍ امسى بيثرب ثاويا
ارى حسنا ايتمته و تركته
يبكى و يدعوجده اليوم نائيا
فدى لرسول‏ اللَّه  امى وخالتى
و عمى و نفسى قصره و عياليا
صبرتَ و بلغت الرسالة صادقا
ومُتَّ صليب الدين ابلج صافيا
فلوان رب العرش ابقاك بيننا
سعدنا ولكن امره كان ماضيا
عليك من‏ اللَّه  السلام تحية
وادخلت جنات من العدن راضيا
هيثمى  مي ‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و اسناد آن حسن است. و نزد طبرانى از محمدبن على بن حسين روايت است كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفت نمود، صفيه (رضى‏ اللَّه  عنها) در حالى بيرون شد كه به چادر خود اشاره مي ‏نمود و مي ‏گفت:
قدكان بعدك انباء و هَنْبَثَة
لوكنت شاهدها لم تكثرالخطب
هيثمى  مي ‏گويد: رجال وى رجال صحيح اند، مگر محمد، صفيه را درك ننموده است. و بخارى و بغوى از غُنَيم بن قيس روايت نموده‏اند، كه گفت: از پدرم كلماتى را شنيدم كه آن‏ها را هنگامى كه پيامبر ص وفات نمود گفت و آن چنين است: 
الالى الويل على محمد
قدكنت فى حياته بمقعد
ابيت ليلى آمنا الى الغد
گريه نمودن اصحاب در وقت به ياد آوردن پيامبر ص  
آنچه ميان عمر (رض) و پيرزنى در اين باره اتفاق افتاد
ابن المبارك و ابن عساكر از زيدبن اسلم روايت نموده‏اند كه گفت: عمر بن خطاب (رض) شبى براى حراست بيرون شد، و چراغى را در خانه‏اى ديد، به آن نزديك شد و ديد كه پيرزنى مويى را چوبمي ‏زند، تا آن را بريسد، ومي ‏گويد: 
على محمد صلاة الابرار
صلى عليك المصطَفَون الاخيار
قدكنتَ قواما بَكِىَّ الاسحار
يا ليت شعرى والمنايااطوار
هل تَجْمَعُنى وحبيبى الدار
هدفش پيامبر ص است، آن گاه عمر (رض) نشست و گريه نمود، و مدتى گريست سپس در را زد، آن زن پرسيد: كيست؟ پاسخ داد، عمربن خطاب، گفت: مرا به عمر چه كار؟ و عمر را چه چيز در اين ساعت اينجامي ‏آورد؟ گفت: باز كن، خدا رحمتت كند، بر تو باكى نيست، آن گاه در را براى وى باز نمود، و او داخل شد، و گفت: همان كلماتى را كه اندكى قبل گفتى برايم تكرار كن، و او آنها را برايش تكرار نمود. هنگامى كه به آخر آن رسيد، عمر گفت: از تومي ‏خواهم كه مرا نيز با خودتان  شامل كنى، گفت: (و عمر، فاغف