ه  (93/1) از سعد (رض) روايت نموده، كه گفت: ما قومى بوديم، كه در مكه به ما همراه با رسول خدا ص شدّت و سختى زندگى ميرسيد، وقتى كه آزمايش و سختى به سراغمان آمد، خود را با آن آشنا ساختيم و با مداومت بر آن، به آن عادت نموده صبر پيشه كرديم. و من خود را با رسول خدا ص در مكه در حالى يافتم كه در وقت شب براى بول نمودن بيرون گرديدم، و صداى ترك ترك چيزى را در زير ادرار خود شنيدم، متوجه شدم كه قطعه‏اى از پوست شتر است، آن را برداشتم و شستم، بعد از آن، آن را سوزانيدم، و در ميان دو سنگ قرار دادم (و آرد نمودم)، سپس آن را همانطور خشك به دهان انداخته فرو بردم، و بر آن آب نوشيدم، و سه روز را با همان خوردن سپرى كردم. 
شيخين (بخارى و مسلم) از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: من نخستين كسى از عرب هستم كه در راه خدا تيرى انداخته‏ام. و ما با رسول خدا ص غزا مينموديم، و جز برگ درخت حبله و اين سمر  طعام ديگرى نداشتيم، حتى فردى از ما چون گوسفند (پشكل) به طرف بيرون مينشست، كه اجزاى آن به هم خلط نميشد. اين چنين در الترغيب (179/5) آمده. و ابونعيم آن را در الحليه  (18/1)، و ابن سعد (99/3) مانند آن را، روايت نموده‏اند.
 
گرسنگى مقداد بن اسود و دو تن از همراهانش 
ابو نعيم در الحليه  (173/1) از مقداد بن اسود (رض) روايت نموده، كه گفت: من و دو تن از همراهانم، كه نزديك بود، شنوايى و بينايى مان از شدّت سختى و رنجى كه براى مان رسيده بود از بين برود، آمديم و خود را بر اصحاب رسول خدا ص عرضه ميكرديم، ولى هيچ يكى ما را قبول نميكرد، تا اين كه رسول خدا ص ما را به اقامتگاه خود برد - آل محمّد ص در آن وقت سه رأس بز داشتند كه آنها را ميدوشيدند -.  و رسول خدا ص شير را در ميان ما تقسيم مينمود، و ما سهم رسول خدا ص را ميبرداشتيم. وى ميآمد و سلامى ميداد كه بيدار را ميشنوانيد، و خواب رفته را بيدار نميكرد. شيطان به من گفت: اگر اين جرعه را (كه حق پيامبر ص است) بنوشى (بهتر خواهد شد) چون پيامبر خدا ص نزد انصار ميرود و آنها به او هديه ميدهند، شيطان تا وقتى برمن وسوسه نمود كه آن را نوشيدم. و هنگامى كه آن را نوشيدم پيشمانم گردانيده گفت: چه كردى؟ محمّد ص ميآيد  و سهم نوشيدنى خود را نمييابد، و بر تو دعا ميكند و هلاك ميشوى. آن دو همراهم سهم خود را نوشيدند و به خواب رفتند، و مرا خواب نبرد، و بر من عبايى از خودم بود كه وقتى آن را بر سرم ميگذاشتم قدم‏هايم از آن آشكار ميشد، و وقتى كه بر قدم هايم ميگذاشتم سرم برهنه ميشد. رسول خدا ص تشريف آورد، و آنقدر كه خدا خواسته بودنماز بخواند، نماز خواند، بعد از آن به طرف نوشيدنى خود نگاه كرد، و در آن چيزى را نديد، آن گاه دست خود را بلند نمود. (با خود) گفتم: اكنون بر من دعا ميكند و هلاك ميشوم. رسول خدا ص فرمود: «بار خدايا، آن كس را كه به من طعام داده طعام بده، و آن كس را كه به من نوشانيده بنوشان». آن گاه من كارد و عبا را گرفته، به طرف بزها رفتم، آنها را ميديدم كه كدام شان چاق است، تا همان را براى رسول خدا ص ذبح كنم. ناگاه (ديدم) كه پستان‏هاى همه شان پر از شير است، كاسه‏اى را از آل محمّد ص گرفتم، كه ميخواستند در آن بدوشند، و در آن دوشيدم تا اين كه لبريز شد. بعد از آن نزد رسول خدا ص آمدم، و او نوشيد، بعد براى من داد و نوشيدم، باز آن را به وى دادم و نوشيد، باز به من داد و نوشيدم، بعد از آن خنديدم طورى كه به زمين افتادم رسول خداص به من گفت: «اين يكى از كارهاى ناپسنديده‏ات است اى مقداد»، من شروع به بيان آنچه نمودم كه برايش انجام داده بودم. رسول خدا فرمود: «اين به جز رحمتى از خداوند عزوجل چيزى ديگرى نبوده، اگر دو همراهت را بيدار ميكردى، و از اين مينوشيدند بهتر ميشد.» گفتم: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، اين كه تو آن را نوشيدى، و من باقى مانده را نوشيدم، ديگر باكى ندارم كه كى را از مردم گذاشته‏ام. وى همچنان از طريق طارق از مقداد (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه به مدينه وارد شديم، ما را رسول خدا ص ده ده تن - يعنى در هر خانه - تقسيم نمود ميگويد: من در همان ده تنى بودم كه رسول خدا ص در ميان آنها قرار داشت. ميافزايد: ما جز گوسفندى كه شير آن را تقسيم ميكرديم ديگر چيزى نداشتيم. اين چنين در الحليه  (174/1) آمده.
 
گرسنگى ابوهريره (رض)   

(ابوهريره و بستن سنگ بر شكمش از گرسنگى)
احمد از مجاهد روايت نموده: كه ابوهريره (رض) ميگفت: به خدا سوگند، من بر جگرم - (شكمم) - از شدّت گرسنگى بر زمين تكيه ميكردم، و سنگ را از گرسنگى بر شكمم ميبستم. و روزى در راه آنها كه از آن بيرون ميرفتند، نشستم، ابوبكر گذشت و او را از آيه‏اى از كتاب خداوند عزوجل پرسيدم، او را فقط به خاطر اين پرسيدم كه مرا با خود ببرد ولى اين طور نكرد، بعد عمر گذشت، و او را از آيه‏اى ازكتاب خداوند عزوجل پرسيدم، او را فقط به خاطر اين پرسيدم كه مرا با خود ببرد، ولى اين كار را نكرد، آن گاه ابوالقاسم ص عبور نمود، و آنچه را در روى و نفسم بود دانست و گفت: «ابوهريره»، به او گفتم: لبيك، اى رسول خدا، فرمود: « (به من) به من بپيوند»، من اجازه خواستم، و به من اجازه داد، و شيرى را در يك كاسه يافتم. رسول خدا ص فرمود: «اين شير را از كجا آورديد؟» گفتند: فلان - يا آل فلان - آن را به ما اهدا نموده  است. گفت: «اباهر»، گفتم: لبيك، اى رسول خدا، فرمود: «نزد اهل صفحه برو، و آنها را نزدم فراخوان»، ميگويد: - و اهل صفحه مهمانان اسلام بودند، نه به اهلى پناه برده بودند و نه به مالى، وقتى كه هديه‏اى براى رسول خدا ميرسيد، خود از آن استفاده ميكرد، و براى آنها نيز از آن ميفرستاد، و وقتى كه برايش صدقه ميآمد، بدون اين كه خود از آن استفاده كند، براى آنها ميفرستاد -. ابوهريره ميگويد: اين حرف مرا خفه ساخت، و ميخواستم از آن شير چيزى بنوشم تا توسط آن بقيه روز و شبم را با توانايى سپرى نمايم. و (باخود) گفتم: من فرستاده (رسول خدا) هستم، وقتى كه قوم بيايد، اين من هستم كه به آنها ميدهم، و گفتم: از اين شير چيزى برايم نميماند! ولى از طاعت خدا و رسولش گزيرى نبود. رفتم و آنها را فراخواندم، آمدند و اجازه خواستند، و به آنها اجازه داد، و جاهاى خويش را در خانه گرفتند. بعد از آن رسول خدا ص گفت: «اباهر»، بگير و به آنها بده»، من كاسه را گرفتم، و شروع به دادن آن براى آنها نمودم، آن گاه هر شخص كاسه را ميگرفت و مينوشيد، تا اين كه سير ميشد و باز كاسه را مسترد مينمود، تا اين كه به آخرين فرد آنها رسيدم، و (كاسه را) به رسول خدا ص دادم، وى كاسه را گرفت و آن را در دست خود گذاشت و در آن چيزى زيادتى باقى مانده بود، بعد سر خود را بلند نمود، و به من نگريسته تبسّمى نموده گفت: «اباهر» گفتم: لبيك، اى رسول خدا، فرمود: «من و تو باقى مانديم». گفتم: راست گفتى اى رسول خدا، گفت: «بنشين و بنوش»، ميگويد: نشستم و نوشيدم، بعد به من گفت: «بنوش»، و نوشيدم و پياپى به من ميگفت: «بنوش»، و مينوشيدم، تا اين‏گفتم: نه، سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، جاى رفتن براى آن در خود نميي