دى بن نجار، كه از صف جلوتر ايستاده بود - عبور نمود، با تير به شكم وى زد و گفت: «برابر باش، اى سواد»، گفت: اى رسول خداص اذيّتم نمودى، و خداوند تو را به حق و عدل مبعوث نموده است، قصاصم را بده، آن گاه پيامبر خدا ص شكم خود را برهنه ساخت و گفت: «قصاص خود را بگير»، مي ‏گويد: او پيامبر ص را در آغوش گرفت و شكمش را بوسيد، پيامبر ص پرسيد: «اى سواد چه تو را به اين كار واداشت؟» گفت: اى رسول خدا، اين چيزى را كه مي ‏بينى فرا رسيده است،  بنابراين خواستم در آخرين لحظات بودنم با تو، پوستم با پوستت تماس حاصل كند، آن گاه پيامبر خدا ص برايش دعاى خير نمود، و به او خير گفت. 
 
قصه صحابى ديگرى در بوسيدن شكم پيامبر ص
عبدالرزاق از حسن روايت نموده كه: پيامبر ص با مردى كه خود را با رنگ زردى رنگ نموده بود، روبرو گرديد و در دست رسول خدا ص شاخه‏اى از خرما بود، پيامبر ص گفت: «وَرْس  را دور كن» و با آن شاخه خرما به شكم آن مرد زد و گفت: «آيا تو را از اين منع نكرده بودم؟» در اثر آن ضربه شكمش خونين شد، آن گاه آن مرد گفت: قصاصم را بده، اى پيامبر خدا، مردم گفتند: آيا از پيامبر خدا قصاص مي ‏گيرى؟ گفت: پوست هيچكس بر پوست من فضيلت ندارد. آن گاه پيامبر ص شكم خود را برهنه نمود و گفت: «قصاص بگير» در اين موقع آن مرد شكم پيامبر ص را بوسيد و گفت: اين را برايت مي ‏گذارم تا در روز قيامت برايم شفاعت كنى. 
 
قصه سواد بن عمرو در بوسيدن شكم پيامبر ص 
ابن سعد  از حسن روايت نموده كه: پيامبر خدا ص سوادبن عمرو را به اين صورت ديد - اسماعيل گفته است: پيچيده در چادر - و گفت: خط خط  ورس ورس، بعد از آن با چوبى، يا مسواكى به شكم وى زد، و آن به شكم وى اصابت نمود و در شكمش اثر گذاشت... و مانند آن را متذكر شده است.
و عبدالرزاق همچنان،  از حسن روايت نموده، كه گفت: مردى از انصار كه به او سواده بن عمرو  گفته مي ‏شد خود را با مركبى از زعفران زينت مي ‏داد، و خود را آن چنان مي ‏ساخت كه گويى شاخه درخت است، و هنگامى كه پيامبر ص وى را مي ‏ديد، سر خود را براى او حركت مي ‏داد، روزى در حالى آمد كه تزيين نموده بود، پيامبر ص تكه چوبى را كه در دست داشت به سوى او انداخت و مجروحش ساخت، و او به پيامبر ص گفت: اى رسول خدا قصاص بده، پيامبر ص تكه چوب را به او داد - بر تن پيامبر ص دو پيراهن بود - و به بلند نمودن آن‏ها شروع نمود، مردم وى را تهديد و زجر نمودند و او از پيامبر ص دست بازداشت تا اينكه رسول خدا ص [در بالا نمودن پيراهنش] به همان جايى رسيد، كه وى را مجروح ساخته بود، آن گاه شاخه را انداخت، و خود را بر وى آويزان نمود و مي ‏بوسيدش، و گفت: اى نبى خدا، آن را برايت مي ‏گذارم، تا در روز قيامت مرا در بدل آن شفاعت كنى. 
 
طلحه بن براء و بوسيدن قدم پيامبر ص
در محبت پيامبر ص در  مي ان اصحابش از حُصَين بن وَحْوَح گذشت كه: طلحه بن براء (رضى‏ اللَّه  عنهما) هنگامى كه با پيامبر ص روبرو مي ‏شد، خود را به او مي ‏چسبانيد، و قدم هايش را مي ‏بوسيد. و بوسيدن ابوبكر (رض) از پيشانى پيامبر ص پس از وفات وى، خواهد آمد.

نامه پيامبر ص به اسقف ابوحارث
(بِسمِ‏ الله  الرَّحمنِ الرَّحِيمِ. مِنْ مُحَمَّدِ النَّبِىّ لِلْاُسْقُف اَبى الْحَارِث، وَ اُسَاقِفَه نَجْران، وَ كَهَنَتِهِم وَ رُهْبَانِهِم، وَ كُلَّ مَا تَحْتَ أَيْدِيْهم مِنْ قَلِيْلٍ وَ كَثِيْر: جَوَاراللَّهِ وَ رَسُوْلِهِ، لاَ يُغَيَّرُ اُسْقُفٌ مُنْ اُسْقُفَتِه وَ لَاَ رَاهِبٌ مِنْ رُهْبَانِيَتِهِ وَ لَا كَاهِنٌ مِنْ كَهَانَتِهِ، وَ لَا يُغَيِّرُ حَقٌَ مِنْ حُقُوْقِهِمْ، وَ لَا سُلْطَانِهِم وَ لَا مَا كَانُوا عَلَيْهِ مِنْ ذلِكَ. جَوَاَراللَّهِ وَ رَسُوْلِهِ اَبدًا مَا اَصْلَحُوا وَ نَصَحُوا عَلَيْهِمْ غَيْرَ مُبْتَلِيْن بِظُلِمِ وَ لَا ظَالِمِيْن).
«به نام خداى بخشاينده مهربان. از محمّد نبى براى اسقف ابوحارث، اسقفان نجران، كاهنان آنجا، رهبان‏هاى شان و هر كم و زيادى كه در زير دست‏هاى آنها است: اينها در پناه خدا و رسول وى‏اند، هيچ اسقفى از اسقفيت خود، و راهبى از رهبانيت خود، و كاهنى از كهانت خود، معزول نمي شود، و نه هم حقى از حقوق شان تغيير داده مي‏شود، و نه هم قدرتمندى شان و چيزى كه آنها از آن بهره‏مند بودند. اينها هميشه در پناه خدا و پيامبر وى‏اند، تا وقتى كه اصلاح كردند و نصيحت نمودند، بدون اين كه به ظلم مبتلا شوند و يا ظلم روا دارند».
 و نامه را مغيره بن شعبه نوشته بود. آنچه در البدايه (55/5) بود پايان يافت. 
    
گريه نمودن اصحاب وقتى كه شايعه كشته شدن پيامبر ص بلند شد و آنچه از ايشان در نگهدارى وى صادر گرديد  

قصه زن انصارى وقتى كه خبر كشته شدن پيامبر ص در روز احد به او رسيد
طبرانى از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز احد اهل مدينه برگشته و فرار كردند و گفتند: محمد كشته شده است، تا اينكه صداها و فريادها در ناحيه مدينه بلند شد، آن گاه زن محرمه‏اى از انصار بيرون آمد، و با [جنازه‏هاى] پدر، پسر، شوهر و برادرش روبرو گرديد، و نمى‏دانم كه با كدامش اول روبرو گرديد، هنگامى كه به هر يكى از آنان مي ‏گذشت مي ‏گفت: اين كيست؟ مي ‏گفتند: پدرت، برادرت، شوهرت، پسرت، و [در هر بار] مي ‏پرسيد: پيامبر خدا ص چه شد؟ مي ‏گفتند: پيش رويت است، تا اينكه پيش پيامبر خدا ص خود را رسانيد، و گوشه لباس وى را گرفت، و گفت: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، وقتى كه تو سلامت مانده‏اى ديگر پرواى كسى را كه هلاك شده است ندارم! 
و نزد بزار از زبير (رض) روايت است كه گفت: در روز احد نزد پيامبر ص در مدينه جمع شديم، و هيچ كس از اصحاب پيامبر ص - يعنى در مدينه - باقى نماند، و كشته‏ها زياد شد، و كسى فرياد نمود: محمدص كشته شد، آن گاه زن‏ها گريه نمودند، و زنى گفت: به گريه عجله نكنيد تا ببينم. وى بيرون آمد و به راه افتاد و جز پيامبر خدا ص و جستجو از حال وى ديگر غم و فكرى نداشت.  مي ‏گويد: در اين روايت عمربن صفوان آمده، و مجهول مي ‏باشد. و نزد ابن اسحاق از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص كنار زنى از بنى‏دينار، كه شوهر، برادر، و پدرش در روز احد همراه رسول خدا ص به شهادت رسيده بودند عبور نمود، هنگامى كه مرگ آنان را به وى خبر دادند، گفت: پيامبر خدا ص چه شد؟ گفتند: به خير است اى ام فلان، او به حمد اللَّه  چنان است كه دوست دارى، گفت: او را به من نشان دهيد، تا ببينمش، مي ‏گويد: آن گاه پيامبر ص با اشاره به وى نشان داده شد، و وقتى كه وى را ديد گفت: هر مصيبتى بعد از تو آسان است! 
 
آنچه از ابوطلحه روز احد در محبت و دوستى پيامبر ص ظاهر گرديد
احمد از انس (رض) روايت نموده كه: ابوطلحه (رض) در پيش روى پيامبر ص در روز احد تيراندازى مي ‏كرد، و پيامبر ص به عنوان سپر از پشت وى استفاده مي ‏نمود، - و او تيرانداز بود - و چون تير مي ‏انداخت، پيامبر ص خود را بلند مي ‏نمود، تا ببيند كه تيرش به كجا اصابت مي ‏كند، و ابوطلحه سينه خود را بلند مي ‏نمود و مي ‏گفت: اينطور - پ