و غير وى روايت نموده، كه گفتند: همراه ابن بقيله  خادمى بود، و كيسه‏اى را در ازار بندش آويزان نموده بود، خالد (رض) آن كيسه را گرفت، و آنچه را در آن بود،  در كف دستش ريخت و گفت: اى عمرو اين چيست؟ پاسخ داد: اين به خدا سوگند زهرى است كه فوراً مى‏كشد. گفت: زهر را چرا نگه مى‏دارى؟ گفت: از اين ترسيدم كه بر غير آنچه باشيد كه من پنداشته‏ام، اجلم را نيز با خود آورده‏ام، و مرگ برايم محبوب‏تر از چيز بد و ناخوشايندى است كه بر قوم و اهل قريه‏ام داخل گردانم. خالد گفت: هيچ نفسى تا اجلش نرسد نمى‏ميرد، و گفت: (بسم‏اللَّه خيرالأسماء، رب الأرض و رب السماء الذي ليس يضر مع اسمه داء الرحمن الرحيم). ترجمه: «به نام خدا، كه بهترين نام هاست، پروردگار زمين و آسمان، ذاتى كه با نامش مرضى ضرر نمى‏رساند و بخشاينده و مهربان است»، آن گاه به سويش آمدند، تا بازدارندش، ولى او قبل از رسيدن آن‏ها بلعيدش، آن گاه عمرو گفت: به خدا سوگند، اى گروه عرب، آنچه را بخواهيد به دست مى‏آوريد، البته تا وقتى كه يكى از شما باقى باشد اى قرن،  و به سوى اهل حيره رفت و گفت: چون امروز امرى را روشن‏تر و واضح‏تر نديدم كه آمده باشد.
 
از بين رفتن اثر گرمى و سردى  
از بين رفتن اثر گرمى و سردى از على به سبب دعاى پيامبر ص برايش
ابن ابى شيبه، احمد، ابن ماجه، بزار، ابن جرير - و صحيحش دانسته - ، طبرانى در الأوسط، حاكم و بيهقى در الدلائل از عبدالرحمن بن ابى ليلى روايت نموده‏اند، كه گفت: على (رض) در زمستان، زير يك ازار و چادر و دو جامه نازك بيرون مى‏شد، و در تابستان با قباى پر شده و جامه سنگين بيرون مى‏گرديد، مردم گفتند  اگر اين مسئله را براى پدرت بگويى، چون او همراهش شب نشينى دارد، بهتر مى‏شود. آن گاه پدرم را پرسيدم و گفتم: مردم چيزى را از اميرالمؤمنين ديده‏اند، كه آن را نامأنوس پنداشته‏اند. گفت: و آن چيست؟ گفتم: در گرماى شديد، با داشتن قباى پر شده و جامه سنگين بيرون مى‏گردد، و پرواى آن را ندارد، و در سرماى شديد، با داشتن دو جامه نازك و دو چادر بيرون مى‏شود، و پرواى آن را ندارد، و خود را از سردى نگه نمى‏دارد، آيا در اين باره چيزى شنيده‏اى؟ چون مرا دستور داده‏اند، تا تو را بپرسم، كه وقتى از طرف شب نزد وى نشستى از موضوع سؤالش كنى. بعد او شب نزد وى نشست و گفت: اى اميرالمؤمنين، مردم چيزى را از تو پرسيده‏اند، گفت: چه را؟ گفت: در گرمى شديد، در قباى پر شده و جامه سنگين بيرون مى‏شوى، و در سرماى شديد، در دو جامه نازك و دو چادر بيرون مى‏گردى، و پرواى آن را نمى‏كنى، و خود را از سردى نگه نمى‏دارى!! گفت: اى ابوليلى، در خيبر همراه ما نبودى؟ گفت: بلى، به خدا سوگند، همراه تان بودم. گفت: رسول خدا ص ابوبكر را فرستاد و او با مردم حركت نمود، تا اين كه شكست خورد و برگشت، بعد عمر را روان نمود و با مردم شكست خورد و به سوى پيامبر ص برگشت،  آن گاه رسول خدا ص گفت: «بيرق را براى مردى مى‏دهم، كه خدا و پيامبرش را دوست مى‏دارد، و خداوند برايش فتح نصيب مى‏كند، و فرار كننده نيست»، بنابراين كسى را نزد من روان نمود، و نزدش در حالى آمدم، كه چشم درد بودم و چيزى را ديده نمى‏توانستم، وى آب دهنش را در چشم هايش انداخت و گفت: «بار خدايا، وى را از گرمى و سردى نگه دار»، و بعد از آن ديگر گرمى و سردى مرا اذيت نكرده است. اين چنين در المنتخب (44/5) آمده است.
و ابونعيم در الدلائل (ص166) از عبدالرحمن به شكل مختصر اين را روايت كرده است، و در روايت وى آمده: آب دهنش را به كف‏هاى دستش انداخت، و آن‏ها را بر چشم‏هاى من ماليد و گفت: «بار خدايا، گرمى و سردى را از وى ببر»، سوگند به ذاتى كه او را به حق مبعوث نموده، از هيچ يك آنان تاكنون و همين ساعت اذيتى احساس نكرده‏ام. هيثمى (122/9) مى‏گويد: اين را طبرانى در الأوسط روايت نموده، و اسناد آن حسن است. و در روايت ديگرى نزد وى از سويدبن غفله (رض) آمده، كه گفت: با على ملاقات كرديم، و در زمستان دو جامه بر تن داشت. گفتيم: در اين سرزمين ما فريب‏مخور، اين سرزمين ما سرد است، و مثل سرزمين تو نيست. گفت: من سرد خور بودم، و هنگامى كه رسول خدا ص به خيبر روانم نمود، گفتم: چشمم درد مى‏كند، وى آب دهنش را در چشم هايم انداخت، و من ديگر اثرى از گرمى و سردى را احساس نكردم، و نه هم چشم هايم دردى كرد. و در موضع ديگرى (124/9) بعد از اينكه حديث را از ابوليلى متذكر شده، گفته: اين را بزار روايت نموده، و در آن محمدبن عبدالرحمن بن ابى ليلى آمده، و وى دچار سوء حافظه مى‏باشد، و بقيه رجال آن رجال صحيح اند.
 
از بين رفتن اثر سردى از صحابه به دعاى پيامبر ص در شبى
ابونعيم در الدلائل (166) از جابر از بلال (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: در يك شب سرد براى صبح اذان دادم، و هيچكسى نيامد، باز اذان دادم، و هيچكسى نيامد. آن گاه پيامبر ص گفت: «اى بلال آنان در چه حالت قرار دارند؟» مى‏گويد: گفتم: پدر و مادرم فدايت سردى در مشقت شان افكنده است، گفت: «بار خدايا، سردى را از ايشان بشكن»، بلال مى‏گويد: و من ايشان را ديدم كه در نماز چاشت يا صبح [خود را از گرمى] پنكه مى‏نمودند. و بيهقى اين را از جابر از ابوبكر از بلال (رضی الله عنهم) روايت نموده، و به معناى آن را به اختصار، چنانكه در البدايه (166/6) آمده، ذكر كرده است، و در روايت وى آمده: «بار خدايا، سردى را از ايشان ببر». بعد از آن بيهقى گفته: ايوب بن سيار اين را به تنهايى روايت كرده است. ابن كثير مى‏ گويد: و نظير آن در حديث مشهور از حذيفه (رض) در قصه خندق گذشت.
 
طلحه بن عبيداللَّه (رض) و تحمل سختيها 
بخارى در التاريخ از مسعود بن خراش (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه ما در بين صفا و مروه طواف مينموديم، ديديم كه مردم زيادى پسر جوانى را دنبال ميكنند كه دستش در گردنش بسته شده است. پرسيدم: اين چه كارى كرده است؟ گفتند: اين طلحه بن عبيداللَّه است كه بى دين شده، و از زنى از پشت سرش قرار داشت كه به خشم ميآمد و او را ناسزا ميگفت. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: صبعه بنت حضرمى مادر وى. اين چنين در الاصابه  (410/3) آمده است.
 و حاكم در المستدرك (369/3) از ابراهيم بن محمّد بن طلحه روايت نموده، كه گفت: طلحه بن عبيداللَّه (رض) به من فرمود: در بازار بصرى  حاضر شدم، ناگهان راهبى از صومعه خود گفت: از اهل اين موسم بپرسيد، كه آيا در ميان آنها كسى از اهل حرم هست؟ طلحه (رض) ميگويد: گفتم: بلى، من هستم. پرسيد: آيا احمد ظهور نموده است، ميگويد: پرسيدم: احمد كيست؟ پاسخ داد: پسر عبداللَّه بن عبدالمطلب. اين ماهش است كه در آن ظهور ميكند، و او آخرين انبيا است، جاى ظهورش از حرم و هجرتش به ديارى است داراى خرما، سنگهاى سياه و زمينى شوره زار، بر حذر باش كه كسى به سوى وى از تو سبقت نمايد. طلحه ميگويد: آنچه او گفت در قلبم جاى گرفت، و به سرعت بيرون رفتم و به مكّه آمده پرسيدم: آيا چيز جديدى اتّفاق افتاده است؟ گفتند: بلى، محمّد بن عبداللَّه امين، ادعاى نبوت كرده است، و ابن ابى قحافه از وى پيروى نموده.