د پيامبر ص در مورد كارى كه داشتند صحبت نمودند، تا اين كه ساعتى از شب گذشت، و شب هم خيلى‏ها تاريك بود. بعد از نزد رسول خدا ص براى عودت بيرون گرديدند، و در دست هر يكى‏شان عصايى بود، عصاى دومى روشن گرديد، و براى هر دوى‏شان روشنى نمود، و در روشنى آن راه مى‏رفتند. وقتى كه راه‏هاى شان از هم جدا شد، براى ديگرش نيز عصايش روشن گرديد، و او در روشنايى آن راه پيمود، و به اين صورت هر يكى از آنان در روشنايى عصاى خود تا رسيدن به خانواده‏اش حركت نمود. بخارى اين را به طور معلق از معمر از ثابت از انس ذكر نموده است. و بخارى هم چنان اين را به شكل معلق از حمادبن سلمه از ثابت از انس ذكر كرده كه: عباد بن بشر و اسيدبن حضير (رضى‏اللَّه عنهما) از نزد پيامبر ص بيرون گرديدند، و مثل آن را متذكر شده است. و نسائى و بيهقى اين را از طريق حمادبن سلمه كه به انس مى‏رسد روايت نموده‏اند. اين چنين در البدايه (152/6) آمده است. و ابن سعد (606/3) اين را از طريق حماد از ثابت از انس روايت نموده، كه گفت: اسيدبن حضير و عبادبن بشر در يك شب دشوار و تاريك نزد رسول خدا ص بودند، و مانند آن را متذكر شده است. و ابونعيم در الدلائل (ص205) مانند اين را روايت نموده است.
 
اذيت هايى كه رسول خدا ص در روز احد ديد
بخارى، مسلم و ترمذى از انس (رض) روايت نموده‏اند كه: دندان چهارم رسول خدا ص در روز احد شكست و سرش زخم برداشت، وى در حالى كه خون را از روى خود پاك مينمود، ميگفت: «قومى كه سر نبى شان را مجروح ساختند، و دندان چهارم اش را بشكند در حالى كه او آنها را به سوى خداوند فرا ميخواند، چگونه كامياب ميشوند؟!» آن  گاه اين نازل شد: (ليس لك من الامر شى‏ء». (آل عمران: 128)
 ترجمه: «هيچ امرى در اختيار تو نيست».
و نزد طبرانى در الكبير از ابوسعيد (رض) روايت است كه گفت: روى رسول خدا ص در روز احد مجروح گرديد، مالك بن سنان به سويش رفت، و جراحت وى را مكيد،  و بعد بلعيدش، رسول خدا ص فرمود: «كسى دوست دارد به كسى نگاه نمايد كه خونم با خون وى عجين شده باشد، بايد به مالك بن سنان نگاه كند». اين چنين در جمع الفوائد (47/2) آمده است.
و طيالسى از عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) چون روز احد ياد ميشد ميگفت: آن روزى است كه همه‏اش براى طلحه است، بعد از آن به صحبت درآمده ميگفت: من اوّلين كسى بودم كه در روز احد برگشتم، و مردى را ديدم كه در راه خدا و در پيش روى وى (رسول خدا) ميجنگد، گمان ميبرم كه گفت: به غيرت و مردانگى، گفتم: طلحه باش، چون آنچه از دست من رفته بود، رفته بود، بنابراين گفتم: اين كه مردى از قومم   باشد برايم خوشايند است.( طلحه پسرعموى ابوبكر (رض) بود.) و در ميان من و مشركين مردى بود كه وى را نميشناختم، و من به پيامبر خدا ص از وى نزديكتر بودم، و او چنان سريع گام برمى داشت كه من آن طور گام برداشته نميتوانستم، ديدم كه وى ابوعبيده بن جراح است، و نزد رسول خدا ص در حالى رسيديم كه دندان چهارم اش شكسته، و صورتش زخم برداشته بود، و در گونه‏اش دو حلقه از حلقه‏هاى زره  داخل گرديده بود. رسول خدا ص فرمود: «به حساب دوست تان برسيد». - هدفش طلحه بود كه خون ضايع كرده بود - ولى ما به قولش متوجه نشديم، (ابوبكر) ميافزايد: رفتم تا آن را از رويش بكشم، ابوعبيده گفت: تو را به حق خود سوگند ميدهم كه مرا بگذار، بنابراين من وى را گذاشتم، و او كشيدن آن را به دست خود كه باعث اذّيت رسول خدا ص ميشد مناسب نديد، و آن را با دهن خود گرفت و يكى از حلقه‏ها را بيرون كشيد، و دندان ثنيه‏اش همراه آن حلقه افتاد. من رفتم تا همان كارى بكنم كه او نموده بود، گفت: تو را به حق خود سوگند ميدهم كه مرا بگذار. (ابوبكر) ميگويد: وى آن چنان نمود كه در مرتبه اول نموده بود، و دندان ثنيه ديگرش نيز با حلقه افتاد، و ابوعبيده از نيكوترين مردمى بود كه دندان ثنيه نداشتند. آن گاه به كار رسول خدا ص رسيدگى نموديم، و بعد از آن نزد طلحه در بعضى آن سنگرها آمديم، متوجه شديم كه وى هفتاد و چند نيزه،تير و ضربه (شمشير) خورده است، و انگشتش قطع گرديده، و به كارش رسيدگى نموديم. اين چنين در البدايه  (29/4) آمده. و اين را همچنان ابن سعد (298/3)، ابن سنى، شاشى، بزار، طبرانى در الاوسط، ابن حبّان، دار قطنى  در الافراد، ابونعيم در المعرفه  و ابن عساكر، چنان كه در الكنز (274/5) آمده، روايت كرده‏ اند.
روشنى انگشتان حمزه بن عمرو اسلمى
بخارى در التاريخ از حمزه بن عمرو اسلمى (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص بوديم، و در يك شب ظلمانى و سخت تاريك پراكنده شديم، آن گاه انگشتانم روشنى نمود، حتى كه در روشنى آن شترهاى شان را جمع كردند، و چيزى از آنان هلاك نگرديد، و انگشتانم همچنان روشنى مى‏نمودند. اين را بيهقى و طبرانى هم روايت كرده‏اند. اين چنين در البدايه (152/6) آمده است. و در آنچه هيثمى از طبرانى نقل نموده، آمده: و چيزى از مال‏هاى‏شان نيفتاد، در بدل، و چيزى از آنان هلاك نگرديد. هيثمى (411/9) مى‏گويد: رجال طبرانى ثقه‏اند، و درباره كثيربن زيد اختلاف است. و ابن كثير در البدايه (213/8) مى‏گويد: بخارى اين را در التاريخ به اسناد جيد روايت نموده، و به اختصار ذكرش كرده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص206) از حمزه به مانند روايت بخارى ذكر نموده است. و ابن سعد (315/4) از واقدى متذكر شده، كه حمزه بن عمرو گفت: هنگامى كه در تبوك بوديم، و منافقان شتر رسول خدا ص را در گردنه رمانيدند، و بعضى متاع‏هاى بارش افتاد، حمزه مى‏گويد: آن گاه در انگشتان پنجگانه‏ام برايم نورى پديد آمد و روشنى داد، و در روشنى آن به جمع نمودن چيزهاى پراكنده شده از بار پرداختم، از قبيل: تازيانه، ريسمان ها  و مانند آن‏ها.
 
روشنايى عصا براى ابوعبس (رض)
بيهقى از عبدالحميد بن ابى عبس انصارى روايت نموده كه: ميمون بن زيدبن ابى عبس برايم خبر داد و گفت: پدرم برايم خبر داد كه: ابوعبس (رض) نمازها را با رسول خدا ص مى‏گزارد، و بعد از آن به بنى حارثه بر مى‏گشت، وى در يك شب تاريك و بارانى بيرون گرديد، و در عصايش برايش نورى پديد آمد، تا اين كه داخل منزل بنى حارثه گرديد. بيهقى مى‏گويد: ابوعبس از كسانى است كه در بدر حاضر بوده است. اين چنين در البدايه (152/6) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص205) به اين اسناد، به مانند آن روايت نموده، مگر اينكه در روايت وى آمده: ابوعيسى،  و حاكم (350/3) اين را از عبدالحميد بن ابى عبس روايت نموده، كه ابوعبس...، و مانند آن را به شكل مرسل ذكر نموده است. و در الإصابه (130/4) مى‏گويد: زبير بن بكار در الموفقيّات مى‏گويد: محمدبن ضحاك از پدرش برايم حديث بيان نموده، كه گفت: رسول خدا ص براى ابوعبيس  بن جبر بعد از نابينا شدن چشمانش  عصايى داد و گفت: «از روشنايى اين استفاده كن»، و آن عصا برايش به فاصله اينقدر و اينقدر روشنى مى‏نمود.
 
روشنايى تازيانه براى طفيل بن عمرو دوسى (رض)
ابن منده و ابن عساكر از طفيل ذى النور بن عمرو دوسى (رض)، كه از اصحاب رسول خدا ص بود، روايت نموده‏اند كه: رسول خدا 