ا اين كه در مدينه نزدش فرا رسيدم و همراهش بيعت كردم. بعد از آن به سوى ضماد برگشتم و با آتش حريقش نمودم، باز به طرف رسول خدا ص عودت نمودم، و شعرى برايش سرودم، كه در آن چنين گفته بودم:
لعمرك إني يوم أجعل جاهلاً
ضماداًلرب العالمين مشاركا
و تركي رسول‏اللَّه والأوس حوله
اولئك أنصار له ما أولئكا
كتارك سهل الأرض و الحزن تبتغي
ليسلك في وعث الأمور المسالك
فآمنت باللَّه الذي أنا عبده
و خالفت من أمسى يريد المهالكا
و وجهت وجهي نحو مكة قاصداً
أبايْع نبى الأكرمين المباركا
 نبي أتانا بعد عيسى بناطق
من الحق فيه الفصل فيه كذلكا
امين على الفرقان أول شافع
و أول مبعوث يجيب الملائكا
تلافى عرى الاسلام بعد انتقاضها
فاحكمها حتى أقام المناسكا
عنيتك يا خير البرية كلَّها
توسطتَ في الفرعين والمجد مالكا
و أنت المصفى من قريش إذا سمت
على ضمرها تبقى القرون المباركا
إذا انتسب الحيان كعب و مالك
وجدناك محضاً والنساء العواركا
و خرائطى اين را از عباس بن مرداس به اختصار، چنانكه در البدايه (341/2) آمده، روايت نموده است، و در روايت وى بعد از شعرهاى سه گانه اولش آمده، كه گفت: آن گاه هراسان بيرون شدم، تا اين كه نزد قومم آمدم، و قصه را براى‏شان بازگو نمودم، و خبر را براى شان رسانيدم، و با سه صد تن از قومم بنى حارثه به سوى رسول خدا ص كه در مدينه تشريف داشت بيرون گرديدم. داخل مسجد شديم، وقتى رسول خدا ص مرا ديد، گفت: «اى عباس، اسلام آوردنت چگونه بود؟» و من قصه را برايش بازگو نمودم، مى‏گويد: آن گاه او به آن مسرور گرديد، و من با قومم اسلام آورديم. اين را ابونعيم در الدلائل، چنانكه در البدايه (342/2) آمده، روايت كرده است. و طبرانى نيز اين را به همين اسناد به مانند آن روايت كرده است. هيثمى (247/8) مى‏گويد: در اين عبداللَّه بن عبدالعزيز ليثى آمده، جمهور وى را ضعيف دانسته، و سعيدبن منصور وى را ثقه دانسته، و گفته است: مالك از وى رضايت داشت، و بقيه رجال آن ثقه دانسته شده‏اند.
 
جن و آوردن خبر بعثت پيامبر ص براى زنى در مدينه
ابونعيم در الدلائل (ص 29) از جابربن عبداللَّه (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: نخستين خبرى كه از مبعوث شدن پيامبر ص به مدينه رسيد، اين بود كه زنى از مدينه تابع جنى داشت. آن جن در شكل پرنده سفيد آمد، و بر ديوار آنان نشست، آن زن برايش گفت: آيا نزد ما پايين نمى‏شوى، كه همراه ما صحبت كنى و همراهت صحبت كنيم، و براى ما خبر بدهى و برايت خبر بدهيم؟ آن پرنده برايش گفت: در مكه نبيى مبعوث شده، زنا را حرام گردانيده و استقرار ما را منع نموده است. اين را احمد و طبرانى در الأوسط روايت كرده‏اند، و رجال آن ثقه دانسته شده‏اند، چنانكه هيثمى (243/8) گفته است، و ابن سعد (190/1) نيز مانند اين را روايت نموده است.
 و واقدى اين را از على بن حسين (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: نخستين خبرى كه از رسول خدا ص به مدينه آمد، اين بود: زنى كه فاطمه نام داشت، و تابع جنى‏ اى داشت، همان تابعش روزى نزدش آمد، و بر ديوار ايستاد، فاطمه گفت: آيا پايين نمى‏شوى؟ گفت: نخير، رسولى مبعوث گرديده، كه زنا را حرام گردانيده است. اين چنين در البدايه (338/2) آمده است.
 
جن و آوردن خبر پيامبر ص براى زن كاهنى در اطراف شام
واقدى از عاصم بن عمر روايت نموده، كه گفت: عثمان بن عفان (رض) گفت: در قافله‏اى قبل از بعثت پيامبر ص به سوى شام بيرون شديم، هنگامى كه به نزديك شام رسيديم، در آنجا زن كاهنى وجود داشت، وى نزد ما آمد و گفت: همراهم  نزدم آمد، و بر دروازه‏ام ايستاد، گفتم: آيا داخل نمى‏شوى؟ گفت: راهى براى داخل شدن نيست، احمد بيرون شده است، و امرى آمده كه طاقت فرساست. بعد از آن برگشتم، و به مكه رفتم، و ديدم كه رسول خدا ص در مكه بيرون شده و به سوى خداوند عزوجل دعوت مى‏كند. اين چنين در البدايه (338/2) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص 29) از طريق واقدى به مثل آن روايت كرده است.
 
قصه ديگرى در اين باره كه براى مردى اتفاق افتاده بود
احمد از مجاهد روايت نموده، كه گفت: شيخى كه جاهليت را درك نموده بود، و برايش ابن عيسى گفته مى‏شد، وقتى ما در جنگ رودس  بوديم، برايم حكايت نموده گفت: گاو يكى از خويشاوندان ما را مى‏بردم، از داخل آن گاو شنيدم: اى آل ذريح، قول فصيحى است، و مردى نصيحت كننده‏اى، كه مى‏گويد: معبود بر حقى جز خدا نيست، گفت: بعد به مكه آمديم، و دريافتيم كه پيامبر ص در مكه بيرون شده است. هيثمى (243/8) مى‏گويد: رجال آن ثقه‏اند.
 
شيطان و تحريك قريش عليه پيامبر ص و يارانش
ابونعيم در الدلائل (ص30) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده كه: هاتفى از جن بالاى كوه ابوقبيس در مكه فرياد كشيد و گفت: 
قبح‏اللَّه رأي كعب بن فهر
ما أرق العقول و الأحلام؟
حين تغضي لمن يعيب عليها
دين آبائها الحماةِ الكرام
حالف الجن جنَّ بصرى عليكم
و رجال النخيل والآطام
هل كريم لكم له نفس حرٍ
ماجد الوالدين والأعمام
ضارب ضربة تكون نكالاً
و رواحاً من كربة و اغتمام
يوشك الخيل أن تروها تهادى
تقتل القوم في بلادالتَّهام 
ابن عباس مى‏گويد: اين سخن در مكه شايع گرديد، و مشركان آن را در ميان خود تكرار مى‏كردند، و به جان مؤمنان قصد كردند. رسول خدا ص گفت: «اين شيطانى است كه با مردم از داخل بت‏ها صحبت مى‏كند، و برايش مسعر گفته مى‏شود، و خداوند رسوايش خواهد ساخت»، مى‏گويد: بعد آنان سه روز درنگ نمودند، كه ناگهان باز هاتفى از بالاى كوه مى‏گفت: 
نحت قتلنا مسعراً
لماطغى واستكبرا
وسفه الحق و سن المنكرا
قنعته سيفاً جروفاً مبترا
بشتمه نبيناالمطهرا
ترجمه: «ما مسعر را وقتى طغيان و تكبر نمود، و حق را ناچيز شمرد و روشى منكر از خود به جاى گذاشت به قتل رسانيديم. من او را با چنان شمشيرى زدم، كه برنده و قطعه قطعه كننده بود، البته به سببى كه نبى پاك ما را دشنام داده بود».
آن گاه رسول خدا ص گفت: «آن ديوى از جن است، كه برايش سمحج گفته مى‏شود، و من عبداللَّه نام گذاشتمش، او به من ايمان آورد، و برايم خبر داد كه از چندين روز به اين سو در طلب وى است». على (رض) گفت: اى رسول خدا، خداوند خيرش بدهد. اموى اين را در مغازى خود از ابن عباس به مانند آن، چنان كه در البدايه (348/2) آمده، روايت كرده است. و فاكهى اين را در كتاب مكه از ابن عباس از عامربن ربيعه، و از طريق حميدبن عبدالرحمن بن عوف از پدرش به مانند آن، چنانكه در الإصابه (78/2) آمده، روايت كرده است.
مردانى از خثعم و شنيدن خبر پيامبر ص از هاتف جنى
خرائطى از عبداللَّه بن محمود روايت نموده، كه گفت: برايم خبر رسيده، كه مردانى از خثعم مى‏گفتند: چيزى كه ما را به سوى اسلام دعوت نمود اين بود، كه ما قوم بت پرست بوديم، در حالى كه روزى نزد يكى از بت‏هاى مان قرار داشتيم، ناگهان چند نفر به شتاب سوى آن بت آمدند، و از وى گشايشى در چيزى را طلب مى‏نمودند، كه در ميان شان بالاى آن مشاجره و اختلاف پيش آمده بود، ناگهان هاتفى بر آنان صدا كشيد و گفت: 
يا أيهاالناس ذووالأجسام
من بين