رير در تاريخش (97/3) از شيخ هايى از غسان و بلقين روايت نموده، كه گفتند: خداوند مسلمانان را بر صبرشان در روزهاى حمص چنين پاداش داد، كه اهل حمص را لرزانيد، و آن هنگامى اتفاق افتاد، كه مسلمانان به جنگ به سوى آنان شتافتند، و چنان تكبيرى گفتند، كه همراه آن رومى‏ها در شهر لرزيدند، و ديوارها افتادند، روميان با ترس و هراس نزد رئيسان و عقلمندان خويش، كسانى كه آنان را به صلح و مسالمت دعوت مى‏كردند، رفتند، ولى رؤسا و عقلمندان شان حرف‏هاى آنان را نپذيرفتند و ذليل شان ساختند، باز مسلمانان تكبير گفتند، اين بار دروازه‏ها و ديوارهاى زيادى درهم ريختند، و آنان باز با ترس و هراس به سوى رؤسا و عقلمندان خويش رفتند و گفتند: آيا به عذاب خدا نگاه نمى‏كنيد؟ بعد آنان حرف شان را پذيرفتند... تا به آخر آنچه ذكر نموده است.

رسيدن صدا به نقاط دور دست  
رسيدن صداى عمر به نقطه دور دست و شنيدن آن توسط ساريه و لشكرش
بيهقى، لألكائى در شرح السنة، زين عاقولى در فوائدش و ابن الاعرابى در كرامات اولياء از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رضى‏اللَّه عنه) لشكرى را روان نمود، و مردى را كه ساريه (رض) نام داشت بر آنان امير مقرر نمود، در حالى كه عمر (رضى‏اللَّه عنه) خطبه مى‏خواند، ناگهان فرياد كشيد: اى ساريه به طرف كوه بلند شو، سه بار، بعد از آن فرستاده لشكر آمد، و عمر (رضى‏اللَّه عنه) از وى پرسيد، گفت: اى اميرالمؤمنين، ما در حالت شكست قرار داشتيم، كه ناگهان صدايى را شنيديم كه مى‏گفت: اى ساريه به سوى كوه بلند شو، سه بار، آن گاه به سوى كوه روى آورديم، و كوه در عقب مان قرار گرفت، و خداوند تعالى ايشان را شكست داد، مى‏گويد: براى عمر (رضى‏اللَّه  عنه) گفته شد: اين صدا را تو نموده بودى. اينطور اين را حرمله در مجموعه‏اى كه از حديث ابن وهب فراهم آورده ذكر نموده، و آن يك اسناد حسن است.
و ابن مردويه از ابن عمر از پدرش (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده  كه: وى روز جمعه خطبه مى‏خواند، در اثناى خطبه‏اش گفت: اى ساريه به سوى كوه برو، كسى كه گرگ را شبان بگيرد ظلم و ستم نموده است. آن گاه مردم به سوى يكديگر نگاه نمودند، على (رض) براى شان گفت: وى از ذمه آنچه گفت خواهد برآمد، هنگامى كه فارغ گرديد، سؤالش نمودند، گفت: در قلبم واقع گرديد، كه مشركين برادران ما را شكست دادند، و آنان بر كوهى عبور مى‏كنند، اگر به سوى آن كوه برگردند، از يك طرف مى‏جنگند، و اگر از آن تجاوز نمايند هلاك مى‏شوند، بنابراين آنچه كه مى‏گوييد شنيديمش از من بيرون گرديد، مى‏افزايد: مژده دهنده بعد از يك ماه آمد، و متذكر شد، كه آنان صداى عمر (رضى‏اللَّه عنه) را در آن روز شنيدند، و گفت: ما به سوى كوه برگشتيم و خداوند براى مان فتح نصيب فرمود. اين چنين در الإصابه (3/2) آمده است. و اين را هم چنان ابونعيم در الدلائل (ص210) و ابو عبدالرحمن سلمى در الاربعين روايت كرده‏اند، و خطيب اين را در راويان مالك و ابن عساكر از ابن عمر، چنانكه در الكنز (386/4) آمده، روايت نموده‏اند، و در روايت آن دو آمده است: آن گاه مردم براى على (رض) گفتند: آيا عمر را نشنيدى كه در حالى خودش بر منبر قرار دارد و خطبه مى‏خواند مى‏گويد: اى ساريه به كوه بلند شو؟ گفت: واى بر شما!! عمر را بگذاريد، چون وى به هر چه داخل شده، از آن بيرون گرديده است. 
ابن كثير در البدايه (131/7) مى‏گويد: در صحت آن به روايت مالك نظر است.
و ابونعيم اين را در الدلائل (ص210) از طريق نصربن طريف روايت نموده، و در روايت وى آمده: عمر (رض) گفت: در قلبم چنين افتاد، كه دشمن وى را به سوى كوهى مجبور به پناه گرفتن نموده است، افزود: ممكن بنده‏اى از بندگان خداوند صدايم را برايش برساند. و نزد وى هم چنان (ص211) از طريق عمروبن حارث روايت است، و در روايتش آمده: بعد عبدالرحمن بن عوف (رض) - كه بر وى اعتماد داشت - نزدش داخل گرديد و گفت: من به خاطر تو آنان را خيلى ملامت مى‏كنم، باز تو براى آنان بر نفس خودت سخن و مقال درست مى‏كنى، در حالى كه خطبه مى‏خواندى، ناگهان فرياد كشيدى: اى ساريه به سوى كوه روى آور، اين چه چيز بود؟ گفت: به خدا سوگند، من آن را نگه داشته نتوانستم، آنان را ديدم كه نزد كوهى مى‏جنگند، و [دشمنان] از طرف پيش روى و عقب شان بر آنان پيش مى‏آيند، ديگر طاقت نتوانستم و گفتم: اى ساريه، به سوى كوه روى آور، تا خود را به كوه برسانند. آن گاه درنگ نمودند تا اين كه فرستاده ساريه نامه وى را بدين مضمون آورد: مشركان روز جمعه بر ما حمله آور شدند، و ما همراه شان از هنگامى كه نماز صبح را خوانديم تا وقت فرارسيدن جمعه و زوال آفتاب جنگيديم، آن گاه مناديى را شنيديم كه فرياد مى‏نمود: اى ساريه به سوى كوه روى آور، دوبار، و ما خود را به كوه رسانيديم، و بر دشمن غالب باقى مانديم، تا اين كه خداوند شكست شان داد و به قتل شان رسانيد، بعد آنانى كه بر وى طعنه زده بودند گفتند: اين مرد را بگذاريد، چون اين از طرف خداوند برايش ساخته شدگى است.  و واقدى اين را از زيدبن اسلم و يعقوب بن زيد، چنانكه در البدايه (131/7) آمده، روايت كرده است، و در روايت آن دو آمده: براى عمربن الخطاب (رض) گفته شد: آن سخن چه بود؟ گفت: به خدا سوگند، من برايش همان حرفى را زدم كه بر زبانم القاء گرديد. ابن كثير مى‏گويد: اين‏ها طرقى اند، كه بعضى شان برخى ديگر را تقويه مى‏كنند. علاوه بر اين كه ابن كثير طريق ابن وهب را حسن دانسته، بعد از آن حافظ ابن حجر رحمهمااللَّه تعالى نيز آن را حسن دانسته است.
 
رسيدن صداى ابوقرصافه به نقاط دور دست
طبرانى از عزه بنت عاص بن ابى قرصافه روايت نموده، كه گفت: رومى‏ها يك فرزند ابوقرصافه (رض) را اسير گرفتند، و چون وقت نماز فرا مى‏رسيد، ابوقرصافه به ديوار عسقلان بلند مى‏ شد و صدا مى‏نمود: اى فلان، وقت نماز است، و او كه خود در سرزمين روم قرار داشت صدايش را مى‏شنيد. هيثمى (396/9) مى‏گويد: رجال آن ثقه‏اند.
 
اصحاب و شنيدن آوازهاى غيبى  
اصحاب و شنيدن آواز غيبى هنگام غسل دادن پيامبر ص
ابن سعد (276/2) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، كسانى كه غسلش مى‏دادند با هم اختلاف كردند، آن گاه گوينده‏اى را كه مى‏دانستند كيست شنيدند كه مى‏گفت: نبى تان را در حالى غسل بدهيد، كه پيراهنش بر تنش باشد، آن گاه رسول خدا ص در پيراهنش غسل داده شد. و هم چنان از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) به معناى اين را روايت نموده است. و در روايت وى آمده: آن گاه گوينده‏اى گفت، و دانسته نمى‏شد كه وى كيست: او را در حالى كه لباس هايش  بر تنش باشد غسل بدهيد.
 
ابوموسى و شنيدن آواز غيبى در يك سريه بحرى
حاكم (467/3) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده كه: پيامبر ص ابوموسى (رض) را امير سريه بحرى مقرر نمود، و در حالى كه كشتى با آنان در بحر از طرف شب در حركت بود، ناگهان مناديى از بالاى سرشان آنان را صدا نمود: آيا شما را از فيصله‏اى، كه خداوند آن را بر خود فيصله نمود