 وى مختصراً روايت كرده‏اند.
و يعقوب بن سفيان از عمروبن سفيان ثقفى و غير وى روايت نموده، كه گفت: مسلمانان در روز حنين شكست خوردند، و با رسول خدا ص جز عباس و ابوسفيان بن حارث كسى باقى نماند، مى‏گويد: آن گاه رسول خدا ص مشتى از سنگريزه‏ها را گرفت، و آن را بر روى آنها پرتاب نمود، مى‏افزايد: و ما شكست خورديم، و براى ما چنان وانمود گرديد، كه هر سنگ و هر درخت سواركارى است و ما را تعقيب مى‏كند. ثقفى مى‏گويد: به سرعت و شتاب بر اسب خود فرار نمودم تا اين كه داخل طائف گرديدم. اين چنين در البدايه (332/4) آمده است.
 
شكست‏شان با ريگ انداختن پيامبر صلى‏ اللَّه عليه و سلم در روز بدر
طبرانى در الكبير و الأوسط از حكيم بن حزام روايت نموده، كه گفت: صدايى را شنيديم كه از طرف آسمان به زمين آمد، گويى كه صداى ريگ در طشت باشد، و رسول خدا ص آن سنگريزه‏ها را پرتاب نمود و ما شكست خورديم. هيثمى (84/6) مى‏گويد: اسناد اين حسن است.
و نزد وى همچنان از او روايت است كه گفت: در روز بدر، رسول خدا ص امر نمود، و يك مشت سنگريزه را گرفت، و روبروى ما ايستاد، و آن را پرتاب نمود و گفت: روى‏ها زشت گردند، و ما شكست خورديم، آن گاه خداوند عزوجل نازل فرمود:
[و ما رميت إذا رميت ولكن‏اللَّه رمى] (الأنفال : 17)
ترجمه: «و نيفكندى مشتى خاك وقتى كه افكندى وليكن خدا افكند».
هيثمى (84/6) مى‏گويد: اسناد آن حسن است.
و نزد وى همچنان از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت است كه: پيامبر ص براى على (رض) گفت: «يك مشت سنگريزه برايم بده»، و او آن را برايش داد، و پيامبر ص آن را بر روى قوم انداخت، و همه قوم چشم‏هاى شان از ريگ پر شد، و اين آيت نازل گرديد: [و ما رميت إذا رميت ولكن‏اللَّه رمى]. هيثمى (84/6) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند.
و نزد بيهقى به نقل از يزيدبن عامر سوائى (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص يك مشت خاك را از زمين گرفت، و آن را بر روى‏هاى ايشان انداخت و گفت: «برگرديد، روى‏ها زشت گرديد»، و هر يكى با برادرش روبرو مى‏گرديد، و از افتادن خاشاك در چشم هايش شكايت مى‏نمود. اين چنين در البدايه (333/4) آمده است.
 
اندك نمودار شدن دشمنان در چشم‏هاى شان
طبرانى از عبداللَّه - يعنى ابن مسعود (رض) - روايت نموده، كه گفت: روز بدر در چشم‏هاى ما اندك نمودار گرديدند، حتى براى همراهم كه در پهلويم بود گفتم: آيا ايشان را هفتاد تن مى‏پندارى؟ گفت: فكر مى‏كنم صد تن باشند، تا اين كه مردى از ايشان را به اسارت گرفتيم، و از وى پرسيديم، گفت: هزار تن بوديم. اين چنين در المجمع (84/6) آمده است. و ابن ابى حاتم و ابن جرير از ابن مسعود مانند اين را، چنانكه در تفسير ابن كثير (315/2) آمده، روايت كرده‏اند.
 
اصرار پيامبر ص بر جهاد در راه دعوت به سوى خدا (جل جلاله)
بخارى از مِسْوَر بن مَخْرَمَه و مروان روايت نموده كه آن دو گفتند: پيامبر ص در زمان حديبيه بيرون شد... و حديث را به طول آن، چنان كه در باب اخلاق مؤدى به هدايت مردم، خواهد آمد ذكر نموده، و در آن آمده است: در حالى كه آنها اين طور بودند، بُدَيل بن ورقاء خُزَاعى درگروهى از قومش خزاعى‏ها آمد - و آنها ياران صميمي پيامبر ص در اعطاى مشورت درست و حفظ اسرار وى از اهل تِهَامه به حساب مي‏آمدند - بديل گفت: من قبيله‏هاى كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را در حالى پشت سر گذاشتم كه همه به يكبارگى كوچك و بزرگ نزد آب‏هاى دائمي حديبيه پايين آمده‏اند، و آنها باتو مي‏جنگند و تو را از رفتن به خانه كعبه بازمي دارند، پيامبر ص فرمود: «ما براى جنگ و قتال هيچ كسى نيامده‏ايم، بلكه به خاطر اداى عمره آمده‏ايم. اگر جنگ، آنها را به ستوه آورده است، و براى شان ضررهايى وارد نموده، اگر خواسته باشند، تا مدتى همراه‏شان آتش بس و متاركه مي‏نمايم، كه در آن مدّت مرا با بقيه مردم واگذارند. اگر غالب شدم و آنها خواستند كه در آنچه مردم داخل شده است، داخل شوند، داخل شوند، و در غير آن (يعنى در صورت شكستم در مقابل بقيه مردم) آنان از من راحت خواهند شد. ولى اگر آنان ازين هم ابا ورزيدند، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من حتماً با ايشان به خاطر اين مأموريتم تا آن وقت مي‏جنگم كه گردنم قطع شود و امر خداوند نافذ گردد».
 و نزد طبرانى از مِسْوَر و مروان به شكل مرفوع روايت است: «اى واى بر قريش! جنگ آنها را خورده است، آنها را چه مي‏شود اگر مرا با ساير عرب‏ها واگذارند. اگر آنها بر من غالب شدند، اين همان هدفى است كه خواهان آن هستند، و اگر خداوند مرا برايشان غالب نمود، در آن صورت همه وارد اسلام گردند، و اگر اين را قبول ننمودند، بجنگند در حالى كه قوّت شان باقى است. قريش چه گمان مي‏كند؟! به خدا سوگند، تا آن وقت در راه آنچه كه خداوند مرا به آن مبعوث نموده است با ايشان خواهم جنگيد كه خداوند مرا كامياب و غالب گرداند و يا اين گردن جدا گردد». اين چنين در كنز العمال (287/2) آمده، و اين را ابن اسحاق نيز از طريق زُهْرِى روايت نموده و در حديث وى آمده: «قريش چه گمان مي‏كند؟! به خدا سوگند من با ايشان بر اين چيزى كه خداوند مرا به آن مبعوث نموده است تا آن وقت جهاد و مبارزه خواهم نمود، كه خداوند (جل جلاله) آن را نصرت و غلبه دهد، و يا اين گردن جدا گردد». اين چنين در البدايه (165/4) آمده است.
    
اذيت رسانيدن ابوجهل به رسول خدا ص و يارى طليب بن عمير براى وى
ابن سعد ازواقدى با سندى از وى تا به برّه بنت ابى تجراه ، روايت نموده، كه گفت: ابوجهل و عدّه اى با وى به پيامبر ص متعرّض شده او رااذيت نمودند، طليب بن عمير به طرف ابوجهل رو آورد و او را زده سرش را شكست، آنها او را گرفتند، و ابولهب به يارى وى برخاست. اين خبر به اروى  رسيد(وى اروى بنت عبدالمطلب عمه رسول خدا صلى‏اللاه‏عليه‏وسلم ّست. م.)، وى گفت: بهترين روزهاى وى روزى است كه پسر مادربزرگش را يارى نموده است، به ابولهب گفته شد: اروى بى دين شده است، آن گاه ابولهب نزد اروى به خاطر عتاب وى داخل گرديد، اروى گفت: در حمايت از برادر زاده‏ات (محمّد ص) برخيز، اگر وى كامياب و غالب شود در آن صورت اختيار دارى، در غير آن در قبال برادر زاده‏ات معذور بوده‏اى. ابولهب گفت: آيا ما طاقت همه عرب‏ها را داريم؟! وى دين جديدى را آورده است!! اين چنين در الاصابه  (227/4) آمده است.
 
نصرت به باد صبا 
ابن سعد (71/2) از سعيدبن جبير روايت نموده، كه گفت: واقعه روز خندق در مدينه بود، مى‏افزايد: ابوسفيان بن حرب و كسانى كه از قريش از وى پيروى نمودند و كسانى كه با وى از كنانه بودند، و عيينه بن حصن و كسانى كه از غطفان وى را دنبال نمودند، و طليحه و كسانى كه از بنى اسد وى را پيروى كردند و ابواعور و كسانى كه از بنى سليم وى را دنبال نموده بودند آمدند، و در ميان رسول خدا ص و بنى قريظه عهد و پيمانى بود، ولى آنان، آن پيمان را نقض كردند، و با مشركين كمك نمودند، پس خداوند تعالى درباره شان نازل فرمود:
[ و أنزل الذين ظاهروهم من أهل الكتاب من صياصيهم]. (الاحزاب : 26)
ترجمه: «و خداوند كسانى را از اهل كتاب، كه (مشرك