رهاى آن داخل شدند، و فتحش نموديم، ولى در آن چيزى و كسى را نيافتيم، مگر عده‏اى از اسيران، كه از خارج شهر به اسارت در آورديم. آن گاه آنان را و آن شخص را پرسيديم كه: چرا اينان فرار نمودند؟ گفتند: پادشاه كسى را به سوى شما فرستاد، و صلح را براى تان پيشكش نمود، ولى برايش پاسخ داديد، كه ابداً در ميان ما و شما، تا اين كه عسل افريذين را با ترنج كوثى نخورم، صلح برقرار نمى‏شود، پادشاه گفت: واى بر وى!! ملائك بر زبان آنان صحبت مى‏كنند، از طرف عربها با ما گفتگو مى‏كنند براى ما پاسخ مى‏گويند، به خدا سوگند، اگر اينطور نباشد، اين چيزى است كه به دهن اين مرد انداخته شده تا ما از جنگ دست برداريم، بنابراين آنان به شهر دور دستى عقب رفتند.
 
نزول ملائك هنگام قرآن خواندن آنان 
بخارى و مسلم - لفظ از مسلم است - از ابوسعيد خدرى روايت نموده‏اند كه: اسيد بن حضير (رض) در حالى كه شبى در جاى خشك نمودن خرمايش قرآن تلاوت مى‏نمود، ناگهان اسبش از جا برخاست و ناآرامى مى‏نمود، باز وى تلاوت نمود، و اسبش بار ديگر از جاى برخاست و ناآرامى نمود، باز تلاوت نمود، و اسبش همچنان بار ديگر ناآرامى كرد، اسيد مى‏گويد: ترسيدم كه يحيى را زير پاى كند، بنابراين به طرف اسب برخاستم، ناگهان ديدم چيزى چون سايه بالاى سرم است، و در آن چون چراغ‏ها روشنى وجود دارد. آن سايه در فضا بلند گرديد، و ديگر نديدمش، مى‏گويد: صبحگاهان نزد رسول خدا ص رفتم و گفتم: اى رسول خدا، وقتى كه من ديشب در دل شب در جاى خشك نمودن خرمايم قرار داشتم، و قرآن تلاوت مى‏نمودم، ناگهان اسبم از جايش برخاست و ناآرامى نمود، رسول خدا ص گفت: «ابن حضير همانطور بخوان!»، مى‏گويد: باز خواندم، و اسبم همچنان از جايش برخاست و نافرارى نمود، باز رسول خدا ص گفت: «ابن حضير بخوان!»، مى‏گويد: باز خواندم، و همچنان اسبم ناآرامى نمود و از جايش برخاست، بعد از آن رسول خدا ص گفت: «ابن حضير بخوان!»، مى‏گويد: من برگشتم و يحيى كه نزديك اسب بود، ترسيدم وى را زير پاى نكند، باز مثل سايه را ديدم، كه در آن چون چراغ‏ها، روشنى بود، و به فضا بلند گرديد، تا اين كه ديگر نديدمش، پيامبر خدا ص فرمود: «آنان ملائك بودند، و براى تو گوش فرا مى‏دادند، و اگر همانطور به تلاوت ادامه مى‏دادى، در حالى صبح مى‏كردى كه مردم آنان را مى‏ديدند، و آنان خود را از مردم نمى‏پوشانيدند». اين را همچنان حاكم مانند آن به اختصار روايت نموده، و گفته است: به شرط مسلم صحيح است و در آن گفته: روى گردانيدم ناگهان چون چراغ هايى را ديدم، كه در ميان آسمان و زمين آويزان بودند، گفت: اى رسول خدا، نتوانستم ادامه بدهم، فرمود: «آنان ملائك بودند، كه براى [شنيدن] قرائت قرآن نازل شده بودند، اما تو اگر ادامه مى‏دادى، عجايب را مى‏ديدى». اين چنين در الترغيب (13/3) آمده است. و اين را ابن حبان، طبرانى و بيهقى از اسيدبن حضير مانند روايت حاكم، چنانكه در الكنز (7/7) آمده، روايت نموده‏اند. اين را همچنان ابوعبيد در فضائل القرآن، احمد، بخارى به شكل معلق، نسائى و غير ايشان از وى به اختصار روايت نموده‏اند، و نسائى در آن گفته: «آنان ملائك بوده‏اند كه به خاطر آوازت نزديك شده بودند، اگر قرائت مى‏كردى، مردم در حالى صبح مى‏كردند كه به سوى آنان نگاه مى‏نمودند، و ملائك از ايشان پنهان نمى‏گرديدند».
 

ملائك و به عهده گرفتن غسل دادن جنازه‏هاى ايشان  
ملائك و غسل دادن حنظله شهيد (رض)
ابونعيم در الحليه (357/1) از محمدبن لبيد از حنظله بن ابى عامر از قبيله بنى عمروبن عوف (رض)، روايت نموده كه: وى با ابوسفيان بن حرب در روز احد روبرو گرديد، وقتى حنظله بر شكم ابوسفيان بلند گرديد، شدادبن اوس - براى وى ابن شعوب گفته مى‏شد - وى را ديد كه بر شكم ابوسفيان بلند گرديده است، شداد وى را زد و به قتلش رسانيد، رسول خدا ص فرمود: «دوست تان - يعنى حنظله - را ملائك غسل مى‏دهند، از خانواده‏اش بپرسيد كه حالش چگونه است؟» بنابراين از همسرش پرسيده شد، وى گفت: او هنگامى كه هاتف را شنيد، در حالى كه جنب بود، بيرون گرديد، پيامبر ص فرمود: «به همين سبب وى را ملائك غسل دادند».
و ابن اسحاق اين را در مغازى از عاصم بن عمر روايت نموده، و سراج از طريق ابن اسحاق همچنان از يحيى بن عباد بن عبداللَّه بن زبير از پدرش از جدش مانند آن را، چنانكه در الإصابه (361/1) آمده، روايت نموده است. و حاكم (204/3) اين را از طريق ابن اسحاق از يحيى بن عباد بن عبداللَّه از پدرش از جدش به معناى آن روايت نموده، و گفته است: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند.
 
 ملائك و غسل دادن سعدبن معاذ
ابن سعد (427/3) از محمود بن لبيد روايت نموده، كه گفت: وقتى كه رگ بازوى سعد در روز خندق هدف تير قرار گرفت، و حالش سنگين گرديد، وى را به زنى سپردند، و او را رفيده مى‏ناميدند... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: رسول خدا ص بيرون گرديد، و ما همراهش بيرون شديم، وى در رفتن شتاب نمود، حتى كه بندهاى نعلى‏هاى ما قطع گرديد و چادرهاى ما از گردن‏هاى ما افتاد، از اين امر ياران وى برايش شكايت نمودند كه: اى رسول خدا، در رفتار ما را خسته ساختى، فرمود: «من مى‏ترسم ملائك به سوى وى از ما سبقت جويند، و او را غسل بدهند، چنانكه حنظله را غسل دادند».
و اين را همچنان (423/3) از عاصم بن عمربن قتاده روايت نموده، كه گفت: بعد رسول خدا ص خوابيد، هنگامى  برخاست ملكى - يا گفت: جبريل - نزدش آمد و گفت: كدام مرد امشب از امتت وفات نموده است، اهل آسمان به مرگ وى شادمانى  كردند؟ پيامبر خدا ص گفت: «نمى‏دانم، مگر اين كه سعد در همين شام سخت مريض بود، سعد چه حال دارد؟» گفتند: اى رسول خدا، در گذشته است، و قومش آمدند و او را به سوى ديارشان انتقال دادند، مى‏گويد: رسول خدا ص نماز صبح را گزارد، بعد از آن در حالى كه مردم همراهش بودند بيرون گرديد، وى مردم را در رفتار پشت سر گذاشت، حتى كه بندهاى نعلى‏هاى شان از پاهاى شان قطع مى‏گرديد، و چادرهاى شان از شانه‏هاى شان مى‏افتاد، آن گاه مردى برايش گفت: اى رسول خدا، مردم را پشت سر گذاشتى، مى‏گويد: پيامبر ص فرمود: «من مى‏ترسم كه ملائك به سوى وى از ما سبقت جويند، چنانكه به سوى حنظله از ما سبقت جستند».
ملائك و اكرام و عزت جنازه‏هاى ايشان  
احترام و عزت ملائك براى پدر جابر (رضى‏ اللَّه عنهما)
بخارى و مسلم از جابر (رض) روايت نموده‏اند كه: هنگامى پدرش به قتل رسيد، جامه را از رويش برمى‏داشت و گريه مى‏نمود، مردم وى را بازداشتند، رسول خدا ص گفت: «بر او گريه كنى يا نكنى، ملائك بر وى با (بال‏هاى شان) تا وقتى كه بلندش نموديد سايه مى‏افكندند». اين چنين در البدايه (44/4) آمده است. و نزد ابن سعد (561/3) از وى روايت است: «ملائك بر وى تا وقتى بلندش نموديد با بال‏هاى شان سايه مى‏نمودند».
 
تصميم ابوجهل براى اذيت رسول خدا ص و چگونگى رسواييش از سوى خداوند (جل جلاله)
بيهقى از عبّاس (رض) روايت نموده، كه گفت: روزى در مسجد بود