ها همه سران و اشراف قوم تواند، به خاطر تو جمع شده‏اند تا به تو چيزى بدهند و از تو چيزى بگيرند. ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) مي‏گويد: پيامبر ص در پاسخ گفت: «آرى شما يك كلمه را بدهيد كه به واسطه آن مالك همه عرب شويد و عجم‏ها براى شما سر نهاده و زير فرمانتان درآيند». ابوجهل پاسخ داد: آرى، سوگند به پدرت ما حاضريم، ده كلمه همانند آن بدهيم (و آن را بگوييم) پيامبر ص فرمود: «بگوييد: لا اله الااللَّه و آنچه را غير از وى مي‏پرستيد كنار بگذاريد». آنها دست‏هاى خود را به هم زده گفتند: اى محمد، آيا مي‏خواهى خدايان متعدّد را يك خدا بگردانى؟ اين كار تو شگفت آور است!! ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) مي‏گويد: بعد از آن بعضى آنها براى برخى ديگر گفتند: اين مرد، به خدا سوگند، چيزى را هم از آن چه مي‏خواهيد، به شما نمي‏دهد. به راه افتيد تا اين كه خداوند (جل جلاله) ميان شما و وى فيصله نمايد به همان دين آبايى خود ادامه دهيد، و از آنجا پراكنده و متفرق شدند.
ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) گويد: بعد از آن ابوطالب گفت: به خدا سوگند، اى برادر زاده‏ام، من نديدم كه تو از ايشان چيزى بيرون از حد درخواست نموده باشى. راوى مي‏افزايد: ازين سخن وى پيامبر ص اميدوار شد (كه شايد ايمان بياورد)، و شروع به دعوت نمودنش نموده مي‏گفت: «اى عموى من، تو آن را بگو، كه من توسط آن بتوانم تو را روز قيامت شفاعت كنم»، چون ابوطالب حرص پيامبر ص را درين كار ملاحظه نمود گفت: اى برادر زاده‏ام ،به خدا سوگند اگر خوف ننگ و دشنام بر توو بر خاندان پدرت پس از درگذشتم نمي‏بود، وخوف اين را نمي‏داشتم كه قريش گمان برد كه من اين را از ترس مرگ گفته‏ام، اين كلمه را حتماً مي‏گفتم، و آن را جز براى خشنودى تو نمي‏گويم... و حديث را متذكّر شده، و درين روايت يك رواى مبهم است كه حال وى معلوم نمي‏باشد.
و نزد بخارى از ابن المُسَيَّب از پدرش روايت است كه هنگام مرگ ابوطالب فرارسيد، پيامبر ص نزد وى رفت، و ابوجهل نزد او بود، پيامبر ص به ابوطالب گفت: «اى عمو! بگو: لا اله الا اللَّه، كلمه‏اى كه بتوانم از آن به عنوان حجتى در پيشگاه خداوند درباره تو استفاده كنم»، ابوجهل و عبداللَّه بن ابى اُمَيَّه گفتند: اى ابوطالب، آيا از ملّت (دين) عبدالمطّلب روى مي‏گردانى؟! آن دو، تا آن وقت باوى صحبت نمودند كه آخرين كلمه‏اى كه ابوطالب گفت اين بود: بر ملّت (دين) عبدالمطّلب. پيامبر ص آنگاه فرمود: «تا آن وقت كه منع و نهى نشده‏ام، برايت مغفرت مي‏خواهم»، اينجا بود كه اين آيه قرآن نازل گرديد:
 (مَا كَانَ لِلنَّبِىّ وَالَّذِيْنَ آمَنُوا أنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلمُشْرِكِيْنَ وَلَوْ كَانُوا أولِى قُرْبى مِنْ بَعْدِ مَاَ تَبَّيَنَ لَهُمْ أنَّهُمْ أصْحَابُ الْجَحِيْم). (التوبه: 113)
ترجمه: «براى پيامبر و مؤمنان شايسته نيست، كه براى مشركان طلب آمرزش كنند، اگرچه از نزديكان شان باشند، البتّه بعد از اين كه براى آنها روشن گرديد، كه مشركان اصحاب دوزخ اند». و همچنين اين آيه نازل شد:
 (اِنَّكَ لَاتهْدِىْ مَنْ أَحْبَبْتَ). (القصص:56)
ترجمه: «تو كسى را كه دوست دارى نمي‏توانى به راه آورى».
اين را مسلم نيز روايت نموده، بخارى و مسلم اين را از طريق ديگرى مانند اين حديث از وى روايت نموده‏اند، و در آن گفته است: پيامبر ص كلمه را برايش مكرراً عنوان مي‏نمود، و آنها همان سخن را برايش تكرار مي‏كردند، تا اين كه آخرين چيزى كه وى گفت اين بود: بر ملّت (دين) عبدالمطّلب. و از گفتن (لا اله الا اللَّه) امتناع ورزيد. پيامبر ص پس از آن گفت: «امّا من تا آن وقت برايت مغفرت مي‏خواهم كه از مغفرت خواستن برايت نهى نشده‏ام»، اينجا بود كه خداوند (جل جلاله) - يعنى بعد از آن - اين را نازل فرمود:... و همان دو آيه را ذكر نموده.
 و همچنين امام احمد، مسلم، نسائى و ترمذى از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند كه: هنگامي كه مرگ ابوطالب فرارسيد، پيامبر خدا ص نزدش آمد و گفت: «اى عموى من، بگو: لااله‏الااللَّه، تا به آن در روز قيامت برايت گواهى دهم»، ابوطالب پاسخ داد: اگر قريش به اين گفته خود مرا طعنه نمي‏زدند، كه چيزى ديگر وى را جز ترس مرگ به اين كار وانداشت، حتماً چشمت را به گفتن آن روشن مي‏ساختم، و آن را جز به خاطر خشنودى و روشنى چشم تو نمي‏گويم، آن گاه خداوند (جل جلاله) اين را نازل نمود:
 (اِنَّكَ لَا تَهْدِىْ مَنْ أحْبَبْتَ وَلكِن‏ الله  يَهْدِىْ مَنْ يَشَاءُ، وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالمُهْتَدِيْن). (القصص: 56)
 ترجمه: «توكسى را كه دوست دارى نمي‏توانى به راه آورى، ولى خداوند كسى را كه بخواهد هدايت مي‏كند، و او به كسانى كه هدايت اختيار مي‏كنند، داناتر است».
 اين چنين در البدايه (124/3) آمده است.

بيعت عزّه بنت خايل با پيامبر ص
طبرانى از عزه بنت خايل (رضي‏ الله  عنها) روايت نموده كه: وى نزد پيامبر خدا ص آمد و پيامبر ص با وى بيعت نمود كه: «زنا نكنى، سرقت ننمايى و اولاد خود را زنده، آشكارا يا پنهان، در گور نكنى». عزه ميگويد: اما زنده به گور نمودن آشكارا دانستم، ولى در قبال زنده به گور نمودن پنهان و خفى پيامبر خدا ص را نپرسيدم، و او نيز به من خبر نداد، ولى در نفسم (قلبم) چنين واقع شد كه «زنده درگور نمودن خفى) همان از بين بردن فرزند (در شكم) است، به خدا سوگند من ابداً فرزندم را (در شكمم) از بين نمي‏برم. هيثمي (39/6) مي‏گويد: طبرانى به مانند آن را در الاوسط و الكبير از عطاء بن مسعود كعبى از پدرش و او از عزه روايت نموده، و مسعود را نشناختم، و بقيه رجال وى ثقه مي‏باشند.
    
دعاى ابودرداء و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) براى برطرف ساختن دشوارى و سختى
حاكم از ابودرداء (رض) روايت نموده، كه گفت: هر بنده‏اى كه بگويد: (حسبى‏ اللَّه  لا اله الا هو، عليه توكلت، و هو رب العرش العظيم)، ترجمه: «خداوند برايم كافى است، معبودى جز وى وجود ندارد، بر وى توكل نمودم و او پروردگار عرش بزرگ است»، هفت بار ، به آن صادق باشد يا كاذب، خداوند كفايت اراده و هدفش را مي‏نمايد. اين چنين در الكنز (300/1) آمده است.
و بخارى در الادب المفرد (ص105) از ابن عباس روايت نموده، كه گفت: كسى كه برايش اندوه، غم يا دشوارى نازل شود يا از سلطان بترسد، و با اين كلمات دعا كند، از وى قبول مي‏شود: (اسالك بلا اله الا انت رب السماوات السبع و رب العرش العظيم، و اسالك بلا اله الا انت رب السماوات السبع و رب العرش الكريم، و اسالك بلا اله الا انت رب السماوات السبع والارضين السبع و ما فيهن، انك على كل شى‏ء قدير)، ترجمه: «تو را به اين سئوال مي‏كنم، كه معبودى جز تو، كه پروردگار آسمان‏هاى هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ هستى وجود ندارد، و تو را به اين سئوال مي‏كنم، كه معبودى جز تو، كه پروردگار آسمان‏هاى هفتگانه و پروردگار عرش كريم هستى وجود ندارد، و تو را به اين سئوال مي‏كنم، كه معبودى جز تو، كه پروردگار آسمان‏هاى هفتگانه و ز مين‏هاى هفتگانه و آنچه در آن هاست هستى وجود ندارد، تو بر همه چيز قادر و ت