ه نمى‏دهيم، گفت: «آيا تو را به چيزى دلالت نكنم، كه وقتى تو آن را عمل نمودى، كسى كه از تو پيش برده از تو پيش نشود، و كسى كه بعد از تو بوده تو را درك نتواند، مگر كسى كه مثل آنچه تو انجام مي‏دهى انجام دهد، بعد از هر نماز سى و سه بار تسبيح مي‏گويى، و سى و سه بار حمد و سى و چهار بار تكبير». هيثمى (100/10) مي‏گويد : رجال يكى از اسنادهاى طبرانى رجال صحيح اند. عبدالرزاق مثل اين را، چنان كه در الكنز (296/1) آمده، روايت نموده، و افزوده: و جهاد مي ‏كنند طورى كه ما جهاد مي‏كنيم و همين طور نماز فرضى [به جاى مي‏آورند].
عبدالرزاق و ابن زنجويه از قتاده به شكل مرسل  روايت نموده ‏اند كه گفت: تعدادى از فقيران مهاجرين گفتند: اى رسول خدا، ثروتمندان اجرها را بردند، صدقه مي ‏كنند و ما صدقه نمى‏كنيم، انفاق مي‏نمايند و ما انفاق نمى‏نماييم، گفت: «چه فكر مي‏كنيد، اگر مال دنيا بعضى روى بعض ديگر گذاشته شود به آسمان مي‏رسد؟» پاسخ دادند: نخير، اى رسول خدا، گفت: «آيا براى‏تان چيزى را خبر ندهم كه ريشه و اصلش در ز مين است، و شاخه هايش در آسمان؟ اين كه بعد از هر نماز بگوييد: لااله الااللَّه، واللَّه اكبر، و سبحان‏ اللَّه  و الحمدلله، البته ده بار، چون اصل اين‏ها در ز مين و شاخه‏هاى شان در آسمان است». اين چنين در الكنز (297/1) آمده است.
 
بيعت بر نصرت     

بيعت هفتاد مرد انصارى در گردنه عقبه بر نصرت
احمد از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص ده سال در مكه درنگ نمود، و مردم را درمنزل‏هاى شان: در عكاظ و مجنه  و در موسم‏ها (ى حج) پيگيرى و دنبال مي‏نمود، و مي‏گفت: «چه كسى مرا جاى مي‏دهد؟ چه كسى مرا نصرت مي‏دهد؟ تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم، و براى وى جنت باشد». ولى هيچ كس را نمي‏يافت كه وى را جاى دهد و نصرت و يارى رساند، تا جايى كه مردى چون از يمن و يا از مضر بيرون مي‏رفت، قوم و اقربايش نزد وى آمده مي‏گفتند: از بچه قريش بر حذر باش تا تو را در فتنه نيندازد، و پيامبر ص در ميان اقامتگاه‏هاى آنها مي‏رفت، و آن‏ها با انگشتان (خود) به سويش اشاره مي‏كردند. تا اين كه خداوند ما را از يثرب به طرف وى فرستاد، و ما او را جاى داديم و تصديقش نموديم، مردى از ما خارج مي‏شد، و به وى ايمان مي‏آورد، و وى قرآن را به او ياد مي‏داد، بعد وى به طرف خانواده خود باز مي‏گشت ، و آنها با اسلام آوردن وى اسلام مي‏آوردند، تا اين كه هيچ خانه‏اى از خانه هاى انصار باقى نماند، مگر اين كه گروهى از مسلمانان در آن وجود داشتند، كه اسلام را ظاهر و آشكار مي‏نمودند.
بعد از آن همه انصار مشورت نمودند و گفتيم: تا چه وقت پيامبر خدا ص را رها كنيم، كه در كوه‏هاى مكه بگردد، رانده شود و بترسد؟! بنابراين هفتاد مرد از ما به طرف وى حركت نمودند، تا اين كه در موسم نزدش رسيدند، و ما با وى در گردنه عقبه وعده ملاقات داشتيم، و يك تن و دو تن نزد وى گرد آمديم، تا اين كه همه جمع شديم و گفتيم: اى رسول خدا، با تو بر چه بيعت كنيم؟ فرمود: «با من بر شنيدن و اطاعت در نشاط و كسالت، و خرج كردن در سختى و آسانى، و امر به معروف و نهى از منكر، بيعت كنيد. و اين كه در راه خدا سخن بگوييد و از ملامت هيچ ملامت كننده در دين خداى تعالى نه هراسيد و به اين كه مرا نصرت دهيد و از من در وقتى كه نزدتان آمدم چنان حمايت كنيد كه از نفس‏هاى خود، زنان و فرزندان‏تان حمايت مي‏كنيد، و براى شما جنت است». 
 آن گاه ما به طرف وى برخاستيم و اسعد بن زراره كه كوچك‏ترين ايشان غير از من بود - و در روايت بيهقى آمده بود كه: كوچك‏ترين همان هفتاد تن بود - از دستش گرفت و گفت: اى اهل يثرب آهسته باشيد و مهلت دهيد، همين كه ما شتران خويش را به طرف وى حركت داديم، مي‏دانستيم كه او پيامبر خداست، ولى بيرون نمودن وى امروز، دشمنى با همه عرب هاست، و كشته شدن برگزيدگان‏تان را در بر دارد، و شمشيرها بر شما فرود خواهد آمد. اگر شما قومي هستيد كه بر اين صبر مي‏كنيد، وى را بگيريد و پاداش تان با خداست، ولى اگر شما قومي هستيد كه از نفس‏هاى خويش مي‏ترسيد، وى را رها كنيد، و اين را بيان نماييد، چون اين براى‏تان نزد خداوند معذرت خوبى است. انصار گفتند: اى اسعد، از ما دور شو، به خدا سوگند ما اين بيعت را نمي‏گذاريم، و نه هم آن را ابداً بازمي گيريم!! مي‏گويد: آن گاه ما به سوى وى برخاستيم و با وى بيعت نموديم. او از ما پيمان گرفت و شرط گذاشت، كه بر اساس آن براى‏مان جنت را (وعده) دهد.
اين را همچنان احمد روايت نموده و بيهقى نيز آن را به غير اين طريق روايت كرده است، و اين اسناد جيد است و به شرط مسلم مي‏باشد، ولى تخريجش ننموده‏اند. اين چنين در البدايه (159/3) آمده. حافظ در فتح البارى (158/7) مي‏گويد: اسناد اين حسن است، و حاكم و ابن حبان آن را صحيح دانسته‏اند. هيثمي (46/6) مي‏گويد: رجال احمد رجال صحيح‏اند، و افزوده: اين را بزار هم روايت كرده و در حديث خود گفته است: به خدا سوگند ما اين بيعت را نمي‏گذاريم، و نه هم طالب فسخ آن مي‏شويم.
و ابن اسحاق از كعب بن مالك (رضي اللَّه عنه) روايت نموده، كه گفت: هنگامي كه در گردنه اجتماع نموديم انتظار پيامبر ص را مي‏كشيديم، تا اين كه پيامبر ص نزدمان تشريف آورد، و عبّاس بن عبدالمطلب كه در آن روز بر دين قوم خود قرار داشت، همراهش بود، وى (عليرغم آن) خواست تا در كار برادر زاده‏اش حضور به هم رساند، و براى وى عهد و پيمان بگيرد. هنگامي كه نشست، نخستين صحبت كننده عبّاس بن عبدالمطلب بود، و گفت: اى گروه خزرج، محمّد در ميان ما از مقام و جايگاهى برخوردار است كه مي‏دانيد، و از او در مقابل كسانى كه از قوم ما نظر ما را در ارتباط به وى دارند حمايت و پشتيبانى به عمل آورده‏ايم، و او اكنون در ميان قوم خود با عزت بوده، و در شهر خود از حمايت و پشتيبانى برخوردار است، ولى او به جز از تمايل به طرف شما، و پيوستن به شما، از ديگر كارى ابا ورزيده است. اگر معتقد هستيد كه به آن چه كه او را بسوى آن دعوت نموده‏ايد وفا مي‏كنيد، و از او در مقابل مخالفينش حمايت مي‏نماييد، بنابراين شما (ميدانيد) و آنچه به گردن گرفته‏ايد. ولى اگر بر اين باوريد كه او را پس از خارج شدنش به طرف‏تان (به دشمنانش) تسليم مي‏كنيد، ونصرت و يارى اش نمي‏نماييد، از همين حالا او را بگذاريد، چون او در ميان قوم و ديار خود با عزت بوده و در حمايت قرار دارد. (راوى) مي‏گويد: ما به او گفتيم: آنچه را گفتى شنيديم، و تو، اى رسول خدا، صحبت كن، و براى خود و پروردگارت آنچه را دوست دارى بگير. (راوى) مي‏افزايد: آنگاه پيامبر خدا صحبت نمود، قرآن تلاوت كرد، و به سوى خداوند دعوت نمود، و به طرف اسلام تشويق كرد. وى فرمود: «با شما براين بيعت مي‏كنم كه از من چنان حمايت كنيد كه از زنان و فرزندان تان حمايت مي‏نماييد». (راوى) مي‏گويد: در اين حال براءبن‏معرور از دست پيامبر گرفت وگفت: بلى، سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث گردانيده، از تو چنان حمايت مي‏كنيم كه از زنان و فرزندان خود 