ه. و طبرانى اين را در الكبير از ابوالبخترى روايت نموده، كه گفت: به عبداللَّه بن مسعود خبر رسيد كه قومى در  ميان مغرب و عشاء مي‏نشينند.... و مانند آن را متذكر شده، مگر اين كه در روايت وى آمده: وى گفت: بدعتى را از روى ظلم آورده‏ايد، در غير آن ما اصحاب محمد ص گمراه شده‏ايم!! آن گاه عمروبن عتبه بن فرقد گفت: اى ابومسعود ازخداوند مغفرت و آموزش مي‏خواهم، و به سويش توبه مي‏كنم، آن گاه دستور داد كه  متفرق و پراكنده شوند. مي‏گويد: و ابن مسعود دوحلقه را در مسجد كوفه ديد، و در  ميان شان ايستاد و گفت: كدام تان قبل از ديگرتان بود؟ يكى شان گفت: ما، آن گاه به ديگرى گفت: به سوى آن برخيزيد، و آنان را در يك حلقه گردانيد. هيثمى (181/1) مي‏گويد: اين را طبرانى در الكبير روايت نموده، و در آن عطاء بن سائب آمده، وى ثقه مي‏باشد، ولى مختلط گرديده بود، و در بعضى طرق طبرانى كه صحيح است به صورت مختصر آمده: عبداللَّه بن مسعود در حالى كه سرش را پوشانيده بود آمد و گفت: كسى كه مرا شناخت، شناخت، و كسى كه مرا نشناخت، من عبداللَّه بن مسعود هستم، شما از محمد ص و اصحابش با هدايت تريد، يا اين كه به دم گمراهى چنگ زده و خود را آويزان مي‏كنيد.
و طبرانى هم چنان در الكبير از عمروبن سلمه روايت نموده، كه گفت: ما بر دروازه ابن مسعود (رض) در بين مغرب و عشاء نشسته بوديم، آن گاه ابوموسى (رض) آمد و گفت: اى ابوعبدالرحمن به نزد ما بيا، آن گاه ابن مسعود بيرون گرديد و گفت: ابوموسى! چه تو را در اين ساعت آورده است؟ گفت: به خدا سوگند، من كارى را ديدم كه از آن وحشت ده شدم و ترسيدم، آن كار خيرى است، ولى على رغم خير بودنش مرا ترسانده است، قومى در مسجد نشسته‏اند، و مردى مي‏گويد: اينقدر و اينقدر سبحان‏ اللَّه  بگوييد، و اينقدر و اينقدر الحمدلله بگوييد، مي‏گويد: آن گاه عبداللَّه حركت نمود و ما هم با او حركت نموديم، تا اين كه نزدشان آمد و گفت: چه قدر به سرعت گمراه شديد، در حالى كه اصحاب رسول خدا ص زنده‏اند، همسرانش جوان اند و لباس‏ها و ظرف هايش تغيير نخورده‏اند، گناهان تان را حساب كنيد، من از طرف خداوند براى تان ضمانت مي‏كنم، كه نيكى‏هاى تان را حساب نمايد. هيثمى (181/1) مي‏گويد: در اين مجالد بن سعيد آمده، نسائى ثقه‏اش دانسته، و بخارى و احمدبن حنبل و يحيى ضعيفش دانسته ‏اند.
 
قول ابن زبير به پسرش هنگامى كه  با گروهى نشست كه خدا را ياد مي‏نمودند و مي‏لرزيدند
ابونعيم در الحليه  (167/3) از عامربن عبداللَّه بن زبير روايت نموده، كه گفت: نزد پدرم آمدم، گفت: كجا بودى؟ گفتم: اقوامى را يافتم، كه از آنان بهتر نديده ‏ام ، خداوند تعالى را ياد مي ‏كنند، آن گاه بعضى از ايشان از ترس خداوند تعالى مي‏لرزد حتى كه بيهوش مي‏گردد، بنابراين همراه شان نشستم، گفت: بعد از اين با ايشان منشين، و ملاحظه نمود، كه آن سخن بر من اثرى نگذاشت، آن گاه گفت: رسول خدا ص را ديدم كه قرآن تلاوت مي‏نمود، و ابوبكر و  عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را هم ديدم كه قرآن تلاوت مي‏كردند ولى اين حالت براى شان عائد نمى‏گرديد، آيا تو ايشان را از ابوبكر و عمر براى خداوند تعالى خاشع‏تر مي‏بينى؟! آن گاه متوجه شدم كه مسئله همين طور است، و ترك‏شان نمودم.
 
انكار صله بن حارث و ابن مسعود بر كسى كه در مسجد ايستاده قصه نمايد
طبرانى در الكبير از ابوصالح سعيدبن عبدالرحمن بن عنز تحبيبى روايت نموده، كه: وى براى مردم در حال ايستاده قصه مي‏گفت، صله بن حارث غفارى (رض) - وى از اصحاب پيامبر ص است - به او گفت: به خدا سوگند، ما عهد نبى مان را ترك ننموده‏ايم، رحم‏هاى مان را قطع نكرده‏ايم، كه تو و يارانت در  ميان ما ايستاده‏ايد. هيثمى (189/1) مي‏گويد: اسناد آن حسن است. اين را هم چنان بخارى، بغوى، محمدبن ربيع جيزى و ابن سكن روايت نموده ‏اند، و ابن سكن مي‏گويد: غير اين حديث از صله ديگر حديثى نيست. اين چنين در الاصابه  (193/2) آمده است. و طبرانى از عمروبن زراره روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه - يعنى ابن مسعود - (رض) كنار من در حالى ايستاد كه قصه مي‏گفتم، و گفت: اى عمرو بدعت و گمراهى را ايجاد نموده‏اى، يا اين كه تو از محمد ص و اصحابش با هدايت‏ترى؟ آن گاه من ايشان را ديدم، كه از نزدم پراكنده شدند، و ديدم كه هيچ كسى نزدم باقى نماند. هيثمى (189/1) مي‏گويد: اين را طبرانى در الكبير روايت نموده، و دو اسناد دارد، كه رجال يكى از آن‏ها رجال صحيح اند.
 
بيعت جرير بن عبداللَّه بر اسلام
ابوعوانه در مسند خود (38/1) از زياد بن علاقه روايت نموده، كه گفت: از جريربن عبداللَّه شنيدم كه هنگام وفات مغيره بن شعبه (رض) صحبت مي‏نمود. موصوف براى مردم سخنرانى كرده گفت: شما را به ترس خداوند واحد و لا شريك، وقار و آرامش وصيت مي‏كنم، چون من با همين دستم با پيامبر خدا ص بر اسلام بيعت نمودم، و او نصيحت براى هر مسلمان را براى من شرط گذاشت. سوگند به پروردگار كعبه، كه من براى همه شما نصيحت كننده هستم، سپس طلب مغفرت نمود و پايين شد. بخارى (14/1) (اين را) كامل‏تر از آن روايت نموده است، و بيهقى و غير وى از زيادبن حارث صدائى (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: نزد پيامبر خدا ص آمده با وى بر اسلام بيعت نمودم... و حديث را به طول آن: چنان كه در باب دعوت گذشت، متذكر گرديده.
    
احتراز و خوددارى از پيروى رأى بدون اصل  
سخنان عمر (رض) در اين باره
ابن عبدالبر در جامع العلم (134/2) از ابن شهاب روايت نموده است كه: عمربن خطاب (رض) در حالى كه بر منبر قرار داشت فرمود: اى مردم، فقط رأى رسول خدا ص درست بود، چون خداوند به او نشان مي‏داد و از ما فقط گمان و تكلف است و نزد وى (135/2) از صدقه بن ابى عبداللَّه روايت است كه عمربن خطاب مي‏گفت: اصحاب رأى دشمنان سنن‏اند، حفظ سنت آنان را خسته ساخته است، به اين اساس سنت از نزدشان رفته است، و آن را حفظ ندارند، لذا وقتى سئوال شدند، حيا نمودند كه بگويند: نمى‏دانيم، و با سنت‏ها با رأى شان به معارضه برخاستند، بنابراين من شما را از آن بر حذر مي‏سازم. و نزد وى (136/2) هم چنان از عمر روايت است كه گفت: سنت آنست كه خدا و رسولش ترسيم نموده و به جاى گذاشته باشند، خطاى رأى را براى امت سنت مگردانيد. و حديث اول را ابن ابى حاتم و بيهقى نيز از عمر به مثل آن روايت كرده‏ اند، چنان كه در الكنز (241/5) آمده است، و بيهقى افزوده:
[و ان الظن لا يغنى من الحق شيئاً].(النجم:28)
ترجمه: «و به درستى كه و هم در شناخت حقيقت چيزى نفع نمى‏رساند».
و ابن المنذر از عمروبن دينار روايت نموده، كه مردى به عمر گفت: به آنچه خداوند برايت نشان مي‏دهد حكم كن ، گفت: باز ايست، اين ويژه پيامبر ص است. اين چنين در الكنز (241/5) آمده است.
 
قول ابن مسعود و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) در اين باره
طبرانى از شعبى روايت نموده، كه گفت: ابن مسعود (رض) گفت: شما را از چه رأى دارى؟ چه رأى دارى؟ بر حذر مي‏دارم، چون كسانى كه قبل از شما بودند، به سبب همين  چه رأى دارى؟ چه رأى دارى؟ هلاك شده‏اند، و چيزى را به چيزى قياس نك