بى بن كعب اين كمان را به تو داده است؟ گفت: طفيل بن عمرو دوسى ، قرآن را به او آموختم، پيامبر خدا ص به او گفت: «قطعه‏اى از جهنم بدان آويزان شده است»، گفت: اى رسول خدا، ما از طعام ايشان مي‏خوريم، فرمود: «طعامى كه براى غير از خودت ساخته شده باشد و در آن حاضر شوى، و از آن بخورى باكى نيست، ولى اگر از آنچه برايت ساخته شده باشد بخورى، از حصه ات [از دين] خورده‏اى»، بغوى مي‏گويد: حديث غريب است. اين چنين در الكنز (231/1) آمده است. و طبرانى اين را در الأوسط به مثل آن روايت نموده، و در آن عبداللَّه بن سليمان بن ع مير آمده، و من كسى را نيافتم كه زندگى نامه وى را درج نموده باشد، و گمان نمى‏كنم كه طفيل را درك نموده باشد، اين را هيثمى (95/4) گفته است.
 
قول پيامبر ص براى عوف بن مالك و براى مردى از يارانش در اين باره
طبرانى در الكبير از عوف بن مالك (رض) روايت نموده كه: مردى با وى بود، و  او به وى قرآن آموخت، بعد آن مرد به وى كمانى اهدا نمود، و او آن را براى پيامبر ص ياد نمود، پيامبر ص فرمود: «اى عوف آيا مي‏خواهى با خداوند در حالى روبرو شوى و ملاقات نمايى كه در بين شانه هايت شعله‏اى از آتش باشد». اين چنين در الكنز (232/1) آمده است. هيثمى در المجمع (96/4) آن را طويلتر از اين از وى روايت نموده، و گفته است: در اين محمدبن اسماعيل بن عياش آمده، كه ضعيف مي‏باشد. و طبرانى در الكبير از مثنى بن وائل روايت نموده، كه گفت: نزد عبداللَّه بن بسر  (رضى الله عنه) آمدم، وى بر سرم دست كشيد، و من دست هايم را بر بازويش گذاشت، آن گاه مردى وى را از اجر معلم پرسيد، گفت: مردى در حال ينزد پيامبر خدا ص وارد شد، كه كمانى را بر گردن آويخته بود، پيامبر از آن كمان خوشش آمد و گفت: «كمانت چقدر نيكو و خوب است!! آن را خريده‏اى؟» گفت: نخير، آن را مردى به من اهدا نموده كه به پسرش قرآن را ياد دادم، فرمود: «آيا دوست مي‏دارى كه خداوند كمانى از آتش بر گردنت آويزد؟» گفت: نخير، فرمود: «پس مستردش كنيد». هيثمى (96/4) مي‏گويد: مثنى و پسرش را ابن ابى حاتم ذكر نموده، و هيچ يك از آنان را جرح ننموده، و بقيه رجال آن ثقه‏ اند.
 عمر و بد ديدن گرفتن اجر بر قرآن
ابوعبيد و غير وى از اسيربن عمرو روايت نموده ‏اند كه گفت: به عمربن خطاب (رض) خبر رسيد، كه سعد (رض) گفته: كسى كه قرآن را آموخت، او را شامل دو هزار مي‏كنم،  عمر گفت: اف، اف، آيا بر كتاب خداوند عزوجل پاداش داده مي‏شود؟! اين چنين در الكنز (228/1) آمده است. و ابوعبيد از سعدبن ابراهيم روايت نموده كه: عمربن خطاب به يكى از والى هايش نوشت: به مردم به خاطر ياد گرفتن قرآن معاش بده، وى در جواب نوشت: تو به من نوشته‏اى كه به مردم به خاطر ياد گرفتن قرآن معاش بده، در اين حال كسى آن را فرا مي‏گيرد، كه علاقمندى جز مانند  علاقمندى سرباز ندارد، آن گاه به او نوشت: پس براى مردم به دوستى و همنشينى معاش و پول بده. اين چنين در الكنز (229/1) آمده است. و خطيب در الجامع از مجاهد روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب فرمود: اى اهل علم و قرآن، از علم و قرآن پول نگيريد، كه زانيان از شما در دخول به جنت سبقت مي‏گيرند. اين چنين در الكنز (229/1) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2229.txt">خوف اختلاف هنگام ظاهر شدن قرآن در  ميان مردم  </a><a class="text" href="w:text:2230.txt">نصيحت‏ها و مواعظ اصحاب پيامبر ص براى قاريان قرآن   اندرز و موعظه عمربن الخطاب (رض)</a><a class="text" href="w:text:2231.txt">اشتغال به احاديث رسول خدا ص و آنچه براى مشغول به آن لازم است   سئوال اعرابى از پيامبر ص درباره قيامت، در حالى كه پيامبر ص صحبت مي‏نمود</a><a class="text" href="w:text:2232.txt">وابصه و تبليغ حديث پيامبر ص در راستاى عمل نمودن به امر پيامبر ص در خطبه حجه الوداع</a><a class="text" href="w:text:2233.txt">دستور ابوامامه به يارانش تا از وى برسانند</a><a class="text" href="w:text:2234.txt">دعاى پيامبر ص براى كسانى كه  احاديثش را روايت مي ‏كنند و به مردم مي‏آموزند</a><a class="text" href="w:text:2235.txt">حديث بيان نمودن ابوهريره در مسجد نبوى قبل از نماز جمعه</a><a class="text" href="w:text:2236.txt">خوددارى عمر، عثمان و على (رضى‏ اللَّه  عنهم) از روايت حديث</a><a class="text" href="w:text:2237.txt">خوف و خوددارى ابن مسعود (رض) از روايت حديث</a><a class="text" href="w:text:2238.txt">قول ابودرداء، انس و ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم) در روايت حديث شان: مثل اين يا شبه اين</a></body></html>خوف اختلاف هنگام ظاهر شدن قرآن در  ميان مردم  
ترس و خوف ابن عباس و قصه‏اش با عمر در اين باره
حاكم (540/3) از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: نزد عمربن خطاب (رض) نشسته بودم، كه ناگهان نامه‏اى به دستش رسيد: عده‏اى از اهل كوفه قرآن را اينطور و اينطور خوانده‏اند، وى (رحمه اللَّه) تكبير گفت، گفتم: اختلاف نمودند، گفت: اف! چه تو را آگاه كرد؟ مي‏گويد: و خشمگين شد، بعد من به منزلم آمدم، مي‏افزايد : بعد از آن كسى را دنبالم فرستاد، و من از وى معذرت خواستم گفت: تو را سوگند مي‏دهم كه نزدم بيايى، آن گاه نزدش آمدم، گفت: چيزى گفته بودى، گفتم از خداوند مغفرت مي‏خواهم، و بعد از  آن به چيزى بر نمى‏گردم، گفت: تو را سوگند مي‏دهم، كه آنچه را گفته بودى برايم تكرار نمايى، گفتم: گفتى: برايم نوشته شده: قرآن اينطور و اينطور خوانده شده، گفتم: اختلاف نموده ‏اند، پرسيد: از چه دانستى؟ گفتم: تلاوت نمودم:
 [و من الناس من يعجبك قوله فى الحياةالدنيا و يشهداللَّه على ما فى قلبه] تا اين كه به اينجا رسيدم [واللَّه لا يحب الفساد].(البقرة:205)
ترجمه: «و بعضى از مردمان كسى است كه سخن او تو را درباره زندگانى دنيا به شگفت مي‏آورد، و خدا را بر آنچه در دلش است گواه مي‏گرداند... و خداوند فساد را دوست نمى‏دارد».
و وقتى اين عمل را نمودند، صاحب قرآن صبر نمى‏ كند، باز خواندم:
[و اذا قيل له اتق‏ اللَّه  اخذته العزة بالاثم، فحسبه جهنم و لبئس المهاد. و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاةاللَّه واللَّه رؤوف بالعباد].(البقرة: 207 - 206)
ترجمه: «و وقتى به او گفته شود از خدا بترس، تكبر و لجاجت او را به گناه مي‏كشاند، آتش دوزخ برايش كافى است، و چه بد جايگاهى است. و بعضى از مردمان كسى است كه نفس خود را براى طلب رضاى خدا مي‏فروشد، واللَّه بر بندگان بسيار مهربان است».
گفت: راست گفتى،، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست. حاكم مي‏گويد: اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است، و ذهبى هم با او موافقت نموده است.
 
قصه ديگرى از ابن عباس در مورد خوفش از اين امر
نزد وى هم چنان از عبداللَّه بن عبيد بن ع مير روايت است كه گفت: در حالى كه ابن عباس همراه عمر بود، و او دستش را گرفته بود، عمر گفت: قرآن را مي‏بينم كه در  ميان مردم ظاهر شده است، گفتم اى ا ميرالمؤمنين من اين را دوست ندارم مي‏گويد دستش را از دست من كشيد و گفت: چرا؟ گفتم: چون آنان هر زمانى كه خواندند تتبع مي ‏كنند، و وقتى تتبع نمايند اختلاف مي ‏كنند، و وقتى اختلاف كردند گردن يكديگر را مي‏زنند، مي‏گويد: از من كنار گرفته نشست و تركم نمود، 