 اين كه اسيران در دست شما را در ميان انتخاب اسلام و دين قومشان آزاد بگذاريد. كسى كه اسلام را انتخاب نمود او از جمله مسلمين است، براى وى همان چيزى است كه براى مسلمانان است، و بر وى همان چيزى است كه بر مسلمانان مي‏باشد. و كسى كه دين قوم خود را اتخاب كرد، بر وى همانطورى كه بر اهل دين وى جزيه وضع مي‏شود، جزيه وضع گردد. اما آن عده از اسيران ايشان كه در سرزمين عرب پراكنده شده است، و به مكه، مدينه و يمن رسيده ما قادر بر رد نمودن آنها نيستيم، و دوست هم نداريم با وى به شرطى صلح نماييم، كه نتوانيم نسبت به آن وفادار باشيم. 
    
هيبت سعيد بن مسيب از سعد بن ابى وقاص(رضى‏ اللَّه ‏عنهم)
وى همچنان از سعيدبن مسيب روايت نموده، كه گفت: به سعدبن مالك  گفتم: مي‏خواهم از تو درباره چيزى سئوال بكنم، ولى از تو هيبت دارم، گفت: اى برادر زاده‏ام، از من هيبت نداشته باش، وقتى دانستى نزدم عمل هست مرا از آن بپرس، مي‏گويد: گفتم: قول رسول خدا ص براى على (رض) در غزوه تبوك وقتى او را جانشين خود باقى گذاشت، سعد گفت: رسول خدا ص فرمود: «اى على آيا راضى نمى‏شوى كه براى من به منزله هارون به موسى باشى». ابن سعد (24/3) اين را از سعيد به مثل آن با زيادت هايى روايت كرده است.
 
قول جبير بن مطعم در سوالى: من نمى‏ دانم
ابن سعد از عثمان بن عبداللَّه بن موهب روايت نموده، كه گفت: جبير بن مطعم بر آبى مرور نمود، و او را از فريضه‏اى پرسيدند، گفت: من نمى‏ دانم، ولى كسى را با من بفرستيد، تا براى تان از آن سئوال نمايم، پس كسى را با وى فرستادند و او نزد عمر آمد و از وى پرسيد، عمر گفت: كسى كه دوست دارد فقيه و عالم باشد، بايد چون عمل جبيربن مطعم عمل كند، از چيزى كه نمى‏دانست پرسيده شد، پاسخ داد: خداوند داناتر است. اين چنين در الكنز (241/5) آمده است.
 
ادب ابن عمر(رضى‏ اللَّه ‏عنهما) در تعليمش
ابن عبدالبر در جامع العلم (52/2) از مجاهد روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از  ميراثى از اولاد صلبى پرسيده شد، گفت: نمى‏دانم، به او گفته شد: چه تو را باز مي‏دارد كه جوابش را بدهى؟ گفت : ابن عمر از چيزى پرسيده شد، گفت: نمى‏دانم. و نزد ابن سعد (144/4) از عروه روايت است كه گفت: ابن عمر از چيزى كه نمى‏دانست پرسيده شد، گفت: من به آن علم ندارم، هنگامى كه آن مرد روى گردانيد به نفس خودش گفت: ابن عمر از چيزى كه بدان علم نداشت پرسيده شد، گفت: من به آن علم ندارم. و ابن عبدالبر در جامع العلم (54/2) از عقبه بن مسلم روايت نموده، كه گفت: سى و چهار ماه همراهى و مصاحبت ابن عمر را نمودم، در بيشتر سوالهايى كه از وى مي‏شد، مي‏گفت : نمى‏دانم، بعد از آن به من ملتفت شده مي‏گفت: آيا مي‏دانى كه اينان چه مي‏خواهند؟ مي‏خواهند پشت‏هاى ما را پلى به سوى جهنم سازند. و ابن سعد (168/4) از نافع روايت نموده كه: مردى از ابن عمر مسئله‏اى را پرسيد، ابن عمر سرش را فرود آورد، و به او پاسخ نداد ، حتى مردم گمان نمودند، كه وى مساله او را نشنيده است، مي‏گويد: آن مرد به او گفت: - خداوند تو را رحم كناد آيا مسئله‏ام را نشنيدى؟ گفت: بلى، ولى شما چنان مي‏پنداريد، كه خداوند ما را از آنچه شما مي‏پرسيد، سئوال نمى‏كند، بگذارمان - خداوند تو را رحم كناد - ، تا در مسئله ات فكر و غور كنيم ، اگر براى آن جوابى نزدمان بود خوب، در غير آن برايت مي‏گوييم كه ما بدان علم نداريم.
 
اقوال ابن مسعود، على و ابن عباس درباره قول عالم: نمى‏ دانم 
ابن عبدالبر در جامع العلم (51/2) از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: اى مردم كسى كه از علمى پرسيده شد، و آن را مي‏دانست، بايد آن را بگويد، و كسى كه نزدش علم نبود، بايد بگويد: خدا داناتر است، چون اين از علم است، كه براى آنچه نمى‏ داند بگويد: خدا داناتر است، خداوند تبارك و تعالى به نبى اش گفته:
[قل ما اسئلكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين].(ص:86)
ترجمه: «بگو از شما بر تبليغ حق هيچ مزدى نمى‏ طلبم و از تكليف كنندگان نيستم».
و سعد بن نصر از عبداللَّه بن بشير روايت نموده كه: على بن ابى طالب (رض) از مسئله‏اى پرسيده شد، گفت: من بدان علم ندارم، بعد از آن گفت: آه از سردى اش بر جگر، از آنچه نمى‏دانستم پرسيده شدم، و گفتم: نمى‏ دانم. اين چنين در الكنز (241/5) آمده است. و دارمى اين را از ابوالبخترى و زاذان از على، به اختصار تا همان قول خودش، روايت كرده است، چنانكه در الكنز (243/5) آمده است، و ابوداود در تصنيف خود براى حديث مالك، از يحيى بن سعيد روايت نموده، كه گفت: ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: وقتى كه عالم (لااعلم)، «نمى‏ دانم»، را ترك نمود، كلام و مقاله‏اش مصيبت زده شده است. و از مالك روايت است كه گفت: ابن عباس مي‏گفت: وقتى عالم (لاادرى) «خبر ندارم» را ترك كند كلام و مقاله‏اش مصيبت زده شده است. اين چنين در جامع بيان العلم (54/2) آمده است.
 
ادب عمر، على و عثمان(رضى‏ اللَّه ‏عنهم) در تعليم
ابن سمعانى از مكحول روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) براى مردم صحبت مي‏نمود و حديث بيان مي‏كرد، وقتى آنان را مي‏ديد صداهاى شان را بلند مي ‏كنند و خسته شده‏اند، آنان را به بوستانى مي‏برد.  اين چنين در الكنز (241/5) آمده است. و ابن عبدالبر در جامع العلم (131/1) از عبداللَّه بن مصعب روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب فرمود: در مهرهاى زنان بر چهل اوقيه زيادت نكنيد، اگرچه دختر ذى الغصه - يعنى قيس بن حصين حارثى - باشد، اگر كسى زيادت كند، زيادتش را در بيت المال مي‏اندازم، آن گاه زنى از صف زنان، كه قامتى بلند و بينى پهنى داشت برخاست و گفت: اين حق تو نيست، پرسيد: چرا؟ گفت: به علت اين كه خداوند عزوجل مي‏گويد: 
[و آتيتم احدا هنّ قنطاراً فلا تاخدوامنه شيئاً].(النساء:20)
ترجمه: «و براى يكى آنان اگر مال زيادى هم داده باشيد، از آن هيچ چيزى مگيريد».
عمر گفت: زنى به صواب رسيد و مردى خطا نمود.
و ابن عبدالبر در جامعش از محمدبن كعب قرظى روايت نموده، كه گفت: مردى از على (رض) مسئله‏اى را پرسيد، و او درباره چيزى گفت، آن مرد گفت: ا ميرالمؤمنين، اين طور نيست، ولى اين طور و اين طور است، على (رض) گفت: به صواب رسيدى و خطا نمودم:
[و فوق كل ذى علم عليم].(يوسف:76)
ترجمه: «و بالاى هر صاحب علم عالمى است».
و ابن جرير اين را به لفظ آن روايت نموده است، چنانكه در الكنز (241/5) آمده. و خطيب در راويان مالك از سعيدبن مسيب روايت نموده كه: عمربن خطاب و عثمان بن عفان (رضى‏ اللَّه  عنهما) در مسئله‏اى منازعهمين مودند، تا جايى كه بيننده به سوى ايشان مي‏گفت: ابداً با هم موافقت نخواهند كرد، ولى قبل از جدا شدن برسد بهتر و نيكوتر آن موافقت مي‏نمودند. اين چنين در الكنز (241/5) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2196.txt">حاضر نشدن يك نفر در مجلس علم براى اين كه جماعتى علم حاصل كنند  </a><a class="text" href="w:text:2197.txt">قصه عثمان بن ابى العاص همراه قومش هنگامى كه نزد پيامبر ص آمدند</a><a class="text" href="w:text:2198.txt">فراگيرى و تكرار علم، سوال هايى كه لازم است و سوال هايى كه ل