للَّه  عنهما)، چنانكه در خوف گذشت، روايت نموده، و آن را صحيح دانسته، و در روايت وى آمده: سپس جوانى بيهوش افتاد، به عوض شيخ، و در بخش خوف قصه جوانى از انصار گذشت، كه: وى را ترس خداوند فرا گرفت، و در وقت ياد نمودن آتش گريه مي‏نمود، حتى كه اين مسئله او را در خانه حبس نمود، و پيامبر ص نزدش آمد، هنگامى كه جوان به سويش نگاه نمود، برخاست و او را در آغوش كشيد، و در حال جان داد و افتاد، سپس پيامبر ص فرمود: «رفيق تان را آماده كنيد، چون ترس از آتش جگرش را پاره نمود». اين را حاكم روايت نموده، و روايتش را از طريق سهل  و ابن ابى الدنيا و غير وى از حذيقه (رض) صحيح دانسته.
 
آنچه‏ از اقوال بعضى  اصحاب درباره ترس از آتش گذشت
و قصه پهلو خوردن شدادبن اوس بر بسترش گذشت و اين قولش كه: بار خدايا، آتش خواب را از من ربوده است، و به ه مين خاطر بلند مي‏شد و تا صبح نماز مي‏خواند. و بعضى قصه‏هاى اين باب در گريه اصحاب پيامبر ص گذشت. و در بخش روز مؤته گريه عبداللَّه بن رواحه (رض) گذشت، و اين قولش كه: به خدا سوگند، نه در من حب دنياست و نه هم شيفتگى به شما، ولى من از رسول خدا ص شنيدم كه آيه‏اى از كتاب خدا را مي‏خواند، كه آتش را در آن ياد مي‏نمود:
[و ان منكم الا واردها، كان على ربك حتما مقضيا].
ترجمه: «و همه شما (بدون استثناء) وارد جهنم مي‏شويد، اين امرى است حتمى و فرمانى است قطعى از پروردگارتان».
و من نمى‏دانم كه بازگشتم بعد از ورود چگونه خواهد بود؟!
 
يقين و باور به آنچه  خداوند تبارك و تعالى وعده نموده است  
يقين ابوبكر(رض) به آنچه  خداوند درباره جنگ روم و فارس وعده نموده بود
ترمذى از نياربن مكرم اسلمى (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه نازل شد: 
[الم. غلبت الروم. فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون. فى بضع سنين].(الروم: 4-1)
ترجمه: «الم. رو ميان مغلوب شدند. (و اين شكست) در سرز مين نزديكى رخ داد، اما آنها بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد. در چند سال».
روزى كه اين آيه نازل شد، فارس بر روم غالب بود، و مسلمانان غلبه روم را بر آنان دوست مي‏داشتند چون آنان و اينان اهل كتاب بودند، و قول خداوند تعالى هم درين باره است:
[و يومئذ يفرح المؤمنون بنصراللَّه. ينصر من يشاء و هوالعزيز الرحيم]. (الروم:5 4)
ترجمه: «و در آن روز مؤمنان خوشحال خواهند شد، به سبب يارى و نصرت‏ اللَّه ، او هر كه را بخواهد نصرت مي‏دهد، و او عزيز و حكيم است».
و قريش غلبه فارس را دوست مي‏داشت، چون آنان و اينان اهل كتاب نبودند، و به زنده شدن بعد از مرگ ايمان نداشتند، هنگامى كه خداوند اين آيه را نازل فرمود: ابوبكر (رض) بيرون رفت و فرياد مي‏كشيد: [الم، غلبت الروم. فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون. فى بضع سنين]، آن گاه تعدادى از قريش به ابوبكر(رض) گفتند: اين در  ميان ما و شما باشد، صاحب تان گمان نموده، كه روم بر فارس در مدت چند سالى غلبه خواهد نمود، آيا بر آن با تو شرط نبنديم؟ پاسخ داد: بلى - و اين مسئله قبل از تحريم شرط بود -، پس ابوبكر(رض) و مشركين شرط بستند و به شرط موافقت نمودند. مشركين به ابوبكر(رض) گفتند: اين چند سال را كه از سه الى نه سال را در بر مي‏گيرد، حد وسطش را در  ميان ما و خودت تعيين و مشخص ساز، تا در همان وقت شرط مان به سر رسد، مي‏گويند: بنابراين در  ميان شان شش سال را تعيين كردند، مي‏افزايد: آن شش سال، قبل از اين كه رومى‏ها غلبه حاصل نمايند، گذشت، و مشركين شرط ابوبكر را گرفتند. هنگامى كه سال هفتم داخل شد، رومى‏ها بر اهل فارس غالب گرديدند. مي‏گويد: بنابراين مسلمانان بر اين عمل ابوبكر(رض) كه شش سال را تعيين نموده بود، خرده گرفتند، مي‏گويد: چون خداوند تعالى مي‏گويد: [فى بضع سنين]. مي‏افزايد: و در آن هنگام تعداد زيادى مسلمان شدند. اين چنين اين را ترمذى ذكر نموده، و بعد از آن گفته: اين حديث حسن صحيح است، و آن را جز به روايت از عبدالرحمن بن ابى زناد نمى‏شناسيم. و نزد ابوحاتم از براء (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه نازل شد: [الم. غلبت الروم. فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون]. مشركين به ابوبكر گفتند: آيا نمى‏بينى كه صاحبت چه مي‏گويد، گمان مي ‏كند كه رومى‏ها بر فارس غلبه مي ‏كنند!! پاسخ داد: صاحبم راست گفته است، گفتند:آيا مي‏خواهى كه با تو شرط بندى كنيم؟ آن گاه در  ميان خود و آنان مدتى را تعيين نمود، آن مدت قبل از اينكه روم بر فارس غلبه كند، سپرى شد، و اين خبر به پيامبر ص رسيد، و غمگينش كرد و بدش آمد و به ابوبكر گفت: «چه تو را به اين فرا خواند؟» گفت: تصديق خدا و پيامبرش، فرمود: «نزد آنان برو، و شرط را با آنان بزرگتر ساز، و آن را براى چندين سال بگردان»، آن گاه ابوبكر نزدشان آمد و گفت آيا مي‏خواهيد كه برگرديد؟ چون برگشت نيكوست، گفتند: آرى، و هنوز آن سال‏ها سپرى نشده بود كه روم بر فارس غلبه نمود، و اسب هايشان را در مدائن بستند، و رو ميه را بنا كردند، و ابوبكر نزد پيامبر ص آمد، و او فرمود: «اين حرام است»، و افزود: «آن را صدقه نما». اين را امام احمد و ترمذى و نسائى و ابن ابى حاتم و ابن جرير از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) به معناى آن به اختصار روايت نموده ‏اند، و ترمذى آن را حسن دانسته، چنانكه در تفسير ابن كثير (423/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:190.txt">دعاى پيامبر خدا صلي‏ الله ‏عليه‏وسلم براى دوس و اسلام آوردن آنها و قدوم شان با طفيل نزد رسول خدا ص</a><a class="text" href="w:text:191.txt">فرستادن هشام بن عاص و غير وى نزد هرقل</a><a class="text" href="w:text:192.txt">نامه زياد بن حارث صدايى به قومش</a><a class="text" href="w:text:193.txt">نامه بجيربن زهير بن ابى سلمي (رض) به برادرش كعب</a><a class="text" href="w:text:194.txt">نامه خالدبن وليد به اهل فارس</a><a class="text" href="w:text:195.txt">نامه خالدبن وليد به اهل مدائن</a><a class="text" href="w:text:196.txt">نامه خالدبن وليد (رض) به هرمز</a><a class="text" href="w:text:197.txt">دعوت مسلم بن حارث تميمي</a><a class="text" href="w:text:198.txt">دعوت كعب بن عُمَير غفارى</a><a class="text" href="w:text:199.txt">دعوت ابن ابى العوجاء</a></body></html>يقين كعب‏بن عدى به  وعده خداوند در نصرت و غلبه دينش
بغوى از كعب بن عدى(رض) روايت نموده، كه گفت: به همراه هيأتى از اهل حيره نزد پيامبر ص آمدم، وى اسلام را بر ما عرضه نمود و اسلام آورديم، و بعد از آن به حيره برگشتيم، و جز اندكى درنگ نكرده بوديم كه خبر وفات پيامبر خدا ص به ما رسيد، آن گاه يارانم در شك افتادند و گفتند: اگر نبى مي‏بود نمى‏مرد، گفتم: انبياى قبل از وى هم مرده‏اند. و بر اسلام ثابت ماندم، بعد از آن به سوى مدينه حركت كردم، آن گاه نزد راهبى رفتم كه كارى را بدون وى انجام نمى‏دادم گفتم: مرا از امرى خبر بده كه اراده نموده‏ام، و چيزى از آن در سينه‏ام بارور شده است، گفت: اسمت را در چيزى از اشياء بياور، آن گاه كعب را برايش آوردم، گفت: آن را در اين موى انداز - مويى كه بيرون نموده بود - ، كعب را در آن انداختم، ناگهان صفت پيامبر ص را چنانكه ديده بودم، مشاهده نمودم و مرگش هم در 