 و ليخزى الفاسقين].(الحشر:5)
ترجمه: «هر درخت با ارزش نخل را كه قطع و يا آن را در حال خود واگذار كرديد، همه به فرمان خدا بود، و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند».
بيهقى مي‏گويد: اين گرچه مرسل است، ولى موصول‏هاى ماقبل آن كه به معناى آن اند تأكيدش مي ‏كنند.
 
خواب ماندن پيامبرص و اصحابش از نماز به مشيّت و اراده خدا
بيهقى در الاسماء والصفات (ص109) از عبداللَّه بن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص از حديبيه برگشت، در منزلى هنگام آخر شب براى استراحت پايين آمد، و فرمود: «كى از ما حراست مي ‏كند؟» عبداللَّه گفت: من، فرمود: «تو» دوبار يا سه بار يعنى تو خواب مي‏روى - بعد از آن فرمود، و «تو بدرى آن هستى» بنابر آن حراست نمودم، هنگامى كه صبح نزديك گرديد، مرا آنچه فرا گرفت كه رسول خدا ص گفته بود و به خواب رفتم، و فقط به گرمى آفتاب بر پشت‏هاى مان بيدار شديم، آن گاه رسول خدا ص برخاست، و چنان كه عمل مي‏نمود عمل كرد، و بعد از آن نماز صبح را گزارد و گفت: «اگر خداوند متعال مي‏خواست از آن نمى‏خوابيديد، ولى خواسته اين براى كسانى كه بعد از شمااند [دستورالعمل] باشد لذا ه مينطور شد»، يعنى براى كسى كه خواب رفت يا فراموش نمود. و نزد وى هم‏چنين از عبداللَّه بن ابى قتاده از پدرش در حديث جاى وضوء روايت است كه گفت: پيامبر ص فرمود: «خداوند متعال وقتى كه بخواهد روح‏هاى تان را قبض مي ‏كند و وقتى كه بخواهد بر مي‏گرداند»، بعد قضاى حاجت نمودند و وضوء كردند، تا اينكه آفتاب سفيد شد، آن گاه برخاست و نماز گزارد. بخارى هم اين را در صحيح به اين اسناد، چنانكه بيهقى مي‏گويد، روايت كرده است.
 سوال يهوديى از عمر بن خطاب(رض) درباره اين آيه [و جنة عرضها السموات والارض]
 عبدبن ح ميد، ابن جرير، ابن منذر و ابن خسرو - كه لفظ از وى است - از طارق بن شهاب روايت نموده ‏اند كه گفت: يهوديى نزد عمربن خطاب (رض) آمد و گفت: آيا قول خداوند متعال را ديده‏اى:
[و جنة عرضهاالسموات و الارض].(آل عمران: 133)
ترجمه: «و بهشتى كه پهنايى‏اش آسمانها و ز مين است».
در اين حال آتش كجاست؟ عمر(رض) براى اصحاب محمد ص گفت: به او پاسخ دهيد، ولى نزد آنان در اين مورد چيزى نبود، آن گاه عمر(رض) گفت: روز را ديده‏اى، وقتى كه شب مي‏آيد و ز مين را فرا مي‏گيرد، كجا مي‏باشد؟ گفت: جايى كه خدا بخواهد، عمر(رض) فرمود: آتش هم در جايى است كه خدا خواسته، يهودى گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اى ا مير المؤمنين، اين مسأله را چنان كه گفتى دركتاب نازل شده خداوند آمده است.  اين چنين در الكنز (277/7) آمده است.
 
خوشى و سرور عروه به خاطر كشته شدنش در راه خدا و سفارش او به قومش
اين حديث را ابن سعد (369/5) از واقدى از عبداللَّه بن يحيى از تعدادى از اهل علم روايت نموده، و آن را به شكل طولانى متذكر شده، و در آن آمده: شب به طايف رسيد، و وارد منزلش گرديد، ثقيفى‏ها نزد وى آمده، و او را به شيوه جاهليّت سلام مي‏دادند، اما او اين را از آنها بد ديده گفت: بايد به درود اهل جنت تحيت بدهيد: السلام. آنها او را آزار دادند، و به او ناسزا و دشنام گفتند، اما او در مقابل شان بردبارى نشان داد، و از نزدش بيرون رفتند، ودرباره وى دست به توطئه زدند، هنگامي كه فجردميد، او بر يكى از غرفه‏هاى خود بلند گرديد و براى نماز اذان گفت: ثقيفى‏ها از هر طرف براى وى بيرون رفتند، و مردى از بنى مالك كه به او اوس بن عوف گفته مي‏شد، او را هدف تير خود قرار داد، و تير به رگ چهار اندام  وى اصابت نمود، كه خون آن توقف نمي‏كرد. در اين حالت غيلان بن سلمه، كنانه بن عبدياليل و حكم بن عمرو با چهره‏هاى شناخته شده و بزرگان احلاف برخاستند، لباس جنگ را بر تن نموده و فرمان بسيج عمومي را صادر كرده گفتند: يا تا آخرين فردمان مي‏ميريم يا اين كه در انتقام وى ده تن از رؤساى بنى مالك را به قتل مي‏رسانيم. هنگامي كه عروه بن مسعود اين عمل آنها را ديد فرمود: به خاطر من جنگ نكنيد، من خون خود را براى قاتلم براى اصلاح در ميان شما بخشيدم، (تا از جنگ در ميان تان جلوگيرى كنم)، اين كرامتى بود كه خداوند مرا به آن عزت بخشيد، و شهادتى بود كه خداوند آن را به سويم سوق داد، و گواهى مي‏دهم كه محمّد رسول  خداست. او به من خبر داده بود كه شما مرا مي‏كشيد، بعد از آن قوم خود را فراخوانده گفت: چون فوت نمودم مرا با همان شهدايى دفن كنيد كه در ركاب رسول خدا قبل از حركتش از اينجا به شهادت رسيدند. بعد وى درگذشت، واو را يك جا با آنها دفن نمودند. وخبر كشته شدن وى براى پيامبر ص رسيد (جناب مبارك فرمود): «مثال عروه...» و حديث را متذكر شده، و قصّه اسلام آوردن ثقيف در حكايت‏هاى پيامبر خدا ص در اخلاق و اعمال مؤدى به هدايت مردم در صفحات گذشته، گذشت.
    
دليل آوردن على (رض) براى مردى كه درباره مشيّت سخن مي‏گفت 
ابن ابى حاتم از جعفربن محمد از پدرش از على (رض) روايت نموده، كه گفت: به على گفته شد: اين جا مردى است كه درباره مشيّت چيزى مي‏گويد، على به او گفت: بنده خدا، خداوند تو را چنان كه خواسته پيدا نموده يا چنانكه تو خواسته‏اى؟ گفت: بلكه چنان كه خواسته، گفت: تو را وقتى كه بخواهد. گفت: مريض مي ‏كند يا وقتى كه تو خواستى؟ گفت: بلكه وقتى بخواهد، گفت: تو را وقتى كه بخواهد شفا مي‏دهد يا وقتى كه تو بخواهى؟ گفت: بلكه وقتى كه بخواهد، تو را جايى كه بخواهى داخل مي ‏كند يا جايى كه بخواهد؟ گفت: جايى كه بخواهد، گفت: به خدا سوگند، اگر غير آن را مي‏گفتى، با شمشير همان جايى را مي‏زدم كه چشم هايت در آن است. اين چنين در تفسير ابن كثير (211/3) آمده است.
 
قول پيامبر (ص) به يارانش: اين حالت شما نفاق نيست
بزار در مسندش از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: گفتند: اى پيامبر خدا ما نزدت در حالى مي‏باشيم، و وقتى كه از تو جدا شويم بر غير آن مي‏باشيم، گفت: «شما و پروردگارتان چطور مي‏باشيد؟» گفتند: خداوند در نهان و آشكار پروردگار ماست، فرمود: «اين حالت شما نفاق نيست». اين چينن در تفسير ابن كثير (397/4) آمده است.
 
قصه پيامبر (ص) با اعرابيى درباره حساب
ابن نجار از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: اعرابيى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، خلق را در روز قيامت چه كسى مورد محاسبه قرار مي‏دهد؟ پيامبر ص گفت: «خداوند عزوجل»، اعرابى گفت: سوگند به پروردگار كعبه، كا مياب شديم! پرسيد: «و چگونه، اى اعرابى؟» گفت: كريم و بخشاينده هرگاه توانا گردد مي‏بخشد. اين چنين در الكنز (270/7) آمده است.
 
قصه معاذ هنگامى كه عمر(رض)  وى را براى جمع آورى صدقات فرستاد
عبدالرزاق و محاملى در امالى‏اش از سعيدبن مسيب روايت نموده ‏اند كه: عمر بن خطاب (رض) معاذ (رض) را براى جمع آورى صدقات به سوى بنى كلاب فرستاد، او همان صدقه را [كه جمع نموده بود] در  ميان ايشان تقسيم نمود و چيزى را باقى نگذاشت، تا اين كه فقط با همان پلاس خويش كه با آن بيرون رفته بود، در حالى بازگشت كه آن را بر شانه‏اش حمل مي‏نمود، همسرش به او گفت: سوغاتى را كه متص