َّا يَضْحَكُوْنَ مِنْهُ، وَ يَتَعَجَّبُ مِمَّا يَتَعَجَّبُوْنَ مِنْه. وَ يَصْبِرُ لِلْغَرِيْبِ عَلَى الْجَفْوَه فِى مَنْطِقِهِ وَ مَسْأَلِتِهِ حَتّى اِنْ كَانَ أصْحَابُهُ لَيَسْتَحْلِبُوْنَه   فِى الْمَنْطِقِ، وَ يَقُوْل: اِذَا رَأيْتُمْ صَاحِبَ حَاجَه فَأرْفِدُوُهَ. وَ لَا يَقْبَلُ الثَّنَاءَ اِلاَّ مِنْ مُكَافِى‏ءٍ، وَ لَا يَقْطَعُ عَلَى أَحَدٍ حَدِيْثَهُ حَتّى يَجُوْرَ فَيَقْطَعَهُ بِنَهْىٍ أوْ قِيَامٍ.
 قَالَ: فَسَألتُهُ كَيْفَ كَانَ سُكُوْتُه؟ قَالَ: (كَاَنَ سُكُوْتُهُ عَلَى أرْبَعِ: الحِلْمِ، وَالْحَذَرِ، وَالتَّقْدِيْرِ، وَالتَّفَكُّرِ؛ فَاَمَّا تَقْدِيْرُهُ فَفِىْ تَسْوِيَتِهِ النَّظَرَ وَالاِسْتَمَاعَ بَيْنَ الناسِ، وَ أمَّا تَذَكُّرُهُ - أوْ قَالَ: تَفَكُّرُهُ - فَفِيْمَا يَبْقَى وَ يَفْنَى. وَ جُمِعَ لَه ص الحِلْمُ وَالصَّبْرُ فَكَانَ لا يُغْضِبُهُ شَى‏ءٌ وَ لا يَسْتَفِزُّهُ. وَ جُمِعَ لَهُ الْحَذَرُ فِى أرْبَعٍ: أخْذِهِ بِالْحُسْنى، وَالقِيَامَ لَهُمْ فِيْمَا جَمَعَ لَهُمْ الدُّنْيَا و الاخِرَه ص ).
 وَ قَدْ رَوَىِ هَذَا الحَدِيْثَ بِطُوْلِهِ التّرْمِذِى فِى الشَّمائِلِ عِنِ الْحَسنِ بنِ عَلِىٍّ (رَضِي اللَّه عَنْهُما) قَالَ: سَأَلْتُ خَالِى... فَذَكَرَهُ، وَ فِيْهِ حَدِيْثُهُ عَنْ أخِيْهِ الحُسَيْنِ عَنْ أبِيْهِ عَلِىِ بنِ أبى طالب. وَ قَد رَوَاهُ البَيْهَقِى فِى الدَّلائِل عَنِ الحاكِم بِاِسْنَادِهِ عَنِ الحَسَنِ قَالَ: سَأَلْتُ خَالِى هِنْدَ بنَ أبى هَالَه.. فَذَكَرَهُ، كَذَا ذَكَرَ الحِافِظ ابنِ كثيرٍ فى البَدَايَه (33/6) قُلْتُ: وَ سَاقَ اِسْنَادَ هَذَا الحَدِيْثِ الحَاكِمُ فِى المُسْتَدْرَكِ (640/3) ثُمَّ قَالَ... فَذَكَرَ الْحَدِيثَ بِطُوْلِهِ. وَ أخْرَجَهُ أيْضاً اَلرُّوَْيانِىُّ وَالطَّبَرَانِىُّ وَ ابنُ عَسَاكِرَ كَمَا فِى كَنْزِ العُمَّالِ (32/4) وَالْبَغَوِىُّ كَمَا فِى الاِصَابَه (611/3)، وَ فِيْمَا ذُكِرَ فِى الْكَنْزِ فِى آخِرِهِ: وَ جُمِعَ لَهُ الحَذَرَ فِى أَرْبَعٍ: أَخْذِهِ بِالْحُسْنَى لِيُقْتَدَى بِه، وَ تَرْكِ الْقِبْيح لِيُتَنَاهِي عَنْه، وَ اجْتِهَادِهِ الرَّأى فِيّمَا أَصْلَحَ أَمَّتَهُ، وَ الْقِيَامِ فِيْمَا جَمَعَ لَهُمُ الدُّنْيا وَ الاخَرِه. وَ هَكَذَا ذَكَرَهُ فِى المَجْمَعِ 275/8) عَنِ الطّبَرَانِىِ.
 يعقوب بن سُفْيان فَسَوِى حافظ از حسن بن على (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: از دايى ام هِنْد بن ابى هاله - كه توصيف كننده بود - از ويژگى و پيرايه رسول خدا ص پرسيدم، و من علاقمند بودم تا وى از وصف پيامبر ص چيزى براى من بيان كند كه به آن چنگ زنم، وى گفت: 
  «پيامبر خدا ص خود بزرگوار بود، و در انظار نيز بزرگوار جلوه مي‏نمود. چهره‏اش چون درخشش مهتاب در شب چهارده مي‏درخشيد. از انسان ميانه قد بلندتر و از انسان دراز كوتاه‏تر بود. سر بزرگى داشت. موهاى اندك تابدار و مجعد داشت. چون موهايش پراكنده مي‏شد از وسط سر به دو طرف فرو آويخته مي‏شد، و اگر موهايش را دراز مي‏گذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمي‏نمود. رنگش درخشنده و تابناك بود. و پيشانى فراخ و گشاده داشت. ابروانش قوس دار، باريك و كشيده بود، به اندازه كافى دراز ولى به هم پيوسته نبود. در ميان آنها رگى قرار داشت كه خشم، آن را پر از خون مي‏نمود(  يعنى هنگام خشم معلوم مي‏شد كه در آنجا رگى است كه غضب آن را ظاهر مي‏ساخت.).  استخوان بينى وى دراز و نوك بينى‏اش باريك بود و نور نمايانى داشت. كسى كه به وى درست تأمل نمي‏نمود، بينى او را بلند مي‏پنداشت. ريشش انبوه و بزرگ بود. چشمانش سياه و گونه هايش از رويش بلند نبود. دهن بزرگ داشت.(  عربها دهن بزرگ را توصيف مي‏نمودند و دهن خرد را زيبا نمي‏پنداشتند.)  دندان هايش همه آبدار و با رونق بود، و دندان‏هاى پيشين (ثناياى) وى از هم فاصله داشتند. خطى از موها از سينه تا ناف چون نخى كشيده شده و باريك بود. گردنش در نيكويى چون گردن تصوير تراشيده شده، و در صفا چون نقره بود، و در خلقت حالت ميانه و معتدلى داشت. چاق معتدل بود (نه زياد و نه كم) و اندام سخت و فشرده‏اى داشت. شكم و سينه‏اش با هم برابر و موازى بود، سينه‏اش فراخ و پهن بود. در ميان شانه هايش فاصله وجود داشت و از هم قدرى دور بودند. استخوان‏هاى مفصل‏هايش بزرگ بود. آن اعضاى بدنش كه موى نداشت با نور و پر درخشش بود. با خط باريكى از موى، سينه‏اش به نافش متصل شده بود. غير از آن جاها بر سينه و شكمس موى نداشت. هر دو ساعد، شانه‏ها و قسمت‏هاى بالاى سينه‏اش موى داشت. ساعدهايش دراز و كف‏هاى دستش گشاده و بزرگ بود. استخوان هايى راست و مستقيم داشت. هر دو كف دست و پاهايش درشت بودند. انگشتان دست و پايش دراز با اعتدال و راست بود. كف پاهايش خاليگاهى داشت (و با زمين تماس پيدا نمي‏كرد)، قدمهاى وى هموار بود و هيچ پستى و بلندى نداشت حتى كه آب بر آن توقف نمي‏نمود. و چون گام‏هاى خود را از زمين بر مي‏داشت، آن‏ها را با قوت مي‏كشيد. و به طرف جلو حركت مي‏نمود، و با فروتنى راه مي‏رفت. در راه رفتن خود با وقار بود، چون راه مي‏رفت گويى از فرازى رو به نشيب مي‏آيد. و چون نگاه مي‏كرد با تمام بدن برگشته نگاه مي‏كرد. چشمانش فروهشته بود، و نگريستنش به طرف زمين زيادتر از نگريستنش به طرف آسمان بود، اكثر ديدنش (در غير وقت حرف زدن) با گوشه چشم بود، و به دنبال اصحابش حركت مي‏نمود، و با هر كس كه روبرو مي‏شد قبل از او سلام مي‏داد».
 گفتم: كيفيت سخن گفتن او را برايم بيان كن، گفت: «پيامبر ص هميشه غمگين بود. و دائماً فكر مي‏نمود. گاهى هم براى خود راحتى نداشت. در غير ضرورت حرف نمي‏زد. سكوتش طولانى بود. شروع و ختم سخن وى با باز شدن دهنش به اندازه متوسط و بدون افراط و تفريط صورت مي‏گرفت. كلام جامع مي‏گفت. سخن وى از همديگر جدا جدا و واضح بود. صحبتش به قدر حاجت بود، نه زياد و نه كم. وى حليم و نرم‏خوى بود. نه سخت دل بود و نه هم حقير و ذميم. نعمت را اگر چه ناچيز و اندك بود، بزرگ مي‏داشت، چيزى از آن را بد نگفته و مدح هم نمي‏كرد. و در مقابل قهر و غضبش - هنگامي كه به حق تعرضي صورت ميگرفت -، تا اين كه آن حق را غالب نمي‏گردانيد، لحظه‏اى از پاى نمي‏نشست. و درروايتى آمده: دنيا و آن چه مربوط به آن مي‏شود او را غضبناك نمي‏ساخت، ولى چون به حق تعرض صورت مي‏گرفت، هيچ كسى او را نمي‏شناخت، و هيچ چيزى در مقابل خشم او تا اين كه حق را غالب نمي‏گردانيد، نمي‏توانست ايستادگى و مقاومت كند. براى خود خشمگين نمي‏شد، و نه درصدد انتقام‏گيرى آن برمي‏آمد. و چون اشاره مي‏نمود، به همه كف دستش اشاره ميكرد، و هنگام تعجّب كف دستش را پشت و رو مي‏كرد، و در اثناى صحبت سخنش را با حركت دستش همراه و هماهنگ مي‏كرد و باكف دست راستش بر باطن ابهام دست چپش مي‏زد. و چون خشمگين مي‏شد به صورت كامل روى برمي‏گردان