 به مردم معذرت تقديم مي ‏نمود و  مي ‏گفت: اين پيراهن مرا نگه داشت، و آستينش را كش مي ‏كرد، وقتى كه رهايش مي ‏نمود، بالاى انگشتانش بر مي ‏گشت. و از هاشم بن خالد روايت است كه گفت: عمر را ديدم كه بالاى ناف ازار مي ‏بست. و از عامربن عبيده باهلى روايت است كه گفت: انس (رض) را از پارچه ابريشمى  پرسيدم، گفت: دوست دارم كه خداوند آن را نمى‏آفريد، هر يك از اصحاب پيامبر ص آن را، به استثناى عمر و ابن عمر پوشيده است.  هناد و ابن ابى الدنيا در قصر الامل از مسروق روايت نموده‏اند كه گفت: عمر روزى در حالى نزد ما بيرون شد كه لباس پنبه‏اى بر تن داشت، و مردم به تيزى به سوى وى نگاه نمودند، عمر گفت: 
لاشى‏ء فيماترى تبقى بشاشته
يبقى الاله و يودى المال والولد
ترجمه: «در آنچه مي ‏بينى، تروتازگى هيچ چيزى باقى نمى‏ماند، فقط خدا باقى مي ‏ماند و مال و فرزند از بين مي ‏روند».
به خدا سوگند، دنيا در مقابل آخرت فقط مانند ر مي دن خرگوش است. 
 
روش عثمان (رض) در لباس پوشيدن
حاكم  از ابوعبد اللَّه  مولاى شدادبن هاد روايت نموده، كه گفت: عثمان بن عفان (رض) را روز جمعه بر منبر ديدم كه ازار عدنى درشتى بر تن داشت، و قيمت آن چهار درهم يا پنج درهم بود، و لباس كوفى سرخ رنگ بر تنش بود، گوشتش كم، ريشش رسا و صورتش نيكو بود. 
و نزد وى همچنان ازموسى بن طلحه روايت است كه گفت: عثمان روز جمعه بر عصا تكيه مي ‏نمود، و زيباترين مردم بود، وى دو جامه زردرنگ بر تن داشت: ازار و چادر، و به منبر مي ‏آمد، و بر آن مي ‏نشست.  ابن سعد  از سليم ابوعامر روايت نموده، كه گفت: بر تن عثمان چادر يمانيى را ديدم كه صد درهم قيمت داشت. و نزد وى همچنان  از محمدبن ربيعه بن حارث روايت است كه گفت: اصحاب رسول خدا ص لباسى را كه توسط آن ستر حاصل مي ‏شد و به آن زيبايى و تجمل صورت مي ‏گرفت، به زنان شان زياد فراهم  مي ‏نمودند، بعد از آن گفت: بر تن عثمان جامه خزى  را ديدم كه بر كناره‏هاى آن نقش و نگار دوخته شده بود، و دو صد درهم قيمت داشت، و گفت: اين از نائله  است كه برايش آماده ساخته‏ام، و من آن را مي ‏پوشم تا به آن خوشش سازم.
 
روش على (رض) در لباس پوشيدن
ابونعيم  از زيدبن وهب روايت نموده، كه گفت: جماعتى از اهل بصره نزد على (رض) آمد، و در  ميان آنان مردى از خوارج بود كه به او جعدبن نعجه گفته مي ‏شد، وى على (رض) را در لباس پوشيدنش مورد عتاب قرار داد، على گفت: تو را به لباس پوشيدنم چه؟ لباس پوشيدنم از كبر دورتر است، و سزاوار آن است كه مسلمان به من اقتدا كند. و از عمروبن قيس روايت است كه گفت: به على گفته شد: اى ا ميرالمؤمنين، چرا پيراهنت را پيوند مي ‏كنى؟ گفت: قلب (بدان) خاشع و متواضع مي ‏گردد، و مؤمن به آن اقتدا مي ‏كند.  و ابن سعد  از عمرو مانند آن را روايت كرده است. و ابن ابى شيبه و هناد از عطاء ابومحمد روايت نموده‏اند كه گفت: بر تن على پيراهن ناشسته‏اى از اين كرباس‏ها بود. و نزد هناد و ابن عساكر از عبد اللَّه  بن ابى الهذيل روايت است كه گفت: بر تن على بن ابى طالب پيراهن رازيى  را ديدم، كه وقتى آستينش را باز مي ‏كرد، به اطراف انگشتانش مي ‏رسيد، و وقتى كه رهايش مي ‏نمود، به نصف ساعد بر مي ‏گشت.  ابن عيينه در جامع خود، عسكرى در المواعظ، سعيدبن منصور، بيهقى و ابن عساكر از على (رضى‏ اللَّه  عنه) روايت نموده‏اند كه: وى پيراهن را مي ‏پوشيد، و آستينش را باز مي ‏كرد، و تا به انگشتان را مي ‏گذاشت و اضافه از آن را قطع نموده  مي ‏گفت: آستين‏ها از دست‏ها دراز و زياده نمى‏شد. 
و نزد ابونعيم  از ابوسعيد ازدى - وى امامى از امامان ازد بود - روايت است كه گفت: على (رض) را ديدم كه به بازار آمد و گفت: چه كسى پيراهنى دارد كه سه درهم ارزش داشته باشد؟ مردى گفت: نزد من است، و على از آن خوشش آمد، على گفت: ممكن است اين بهتر از آن باشد، گفت: نخير، سه درهم قيمت آن است، مي ‏گويد: آن گاه على را ديدم كه درهم‏ها را از جامه‏اش كه در آن بسته بود گشود، و به آن مرد پرداخت و لباس را پوشيد، و متوجه شد كه از نوك انگشتانش درازتر است، آن گاه امر نمود و اضافه آن را از نوك انگشتانش قطع گرديد. و احمد در الزهد از مولاى ابوغصين روايت نموده، كه گفت: على (رض) را ديدم كه بيرون شد، و نزد مردى از كرباس فروشان آمد و برايش گفت: پيراهن گندمگون دارى؟ مي ‏گويد: وى را پيراهنى را برايش بيرون نمود، و على آن را پوشيد و متوجه گرديد كه به نصف ساق هايش مي ‏رسد، آن گاه از طرف راست و چپش ديد و گفت: اندازه اين را نيكو مي ‏بينم اين به چند است؟ گفت: به چهار درهم اى ا ميرالمؤمنين، مي ‏گويد: وى آن چهار درهم را از ازارش گشود و براى آن مرد پرداخت و رفت. 
 
روش عبدالرحمن بن عوف، ابن عمر و ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهم) در لباس پوشيدن
ابن سعد  از سعدبن ابراهيم روايت نموده، كه گفت: عبدالرحمن بن عوف (رض) چادر يا لباسى را مي ‏پوشيد كه پانصد يا چهارصد درهم قيمت مي ‏داشت. و ابونعيم  از قرعه روايت نموده، كه گفت: بر تن ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) جامه درشت و سختى را ديدم، به او گفتم: اى عبدالرحمن من براى تو جامه نرمى آورده‏ام، كه در خراسان ساخته مي ‏شود، اگر آن را بر تن تو ببينم چشم هايم روشن مي ‏شود، چون بر تن تو جامه درشت و سختى است، گفت: آن را برايم نشان بده تا ببينمش. مي ‏گويد: آن را با دست خود لمس نمود و گفت: آيا اين ابريشم است؟ گفتم: نخير، اين از پنبه است، گفت: از پوشيدن آن مي ‏ترسم، مي ‏ترسم كه متكبر فخركننده باشم، و خداوند هيچ متكبر فخر كننده‏اى را دوست نمى‏دارد. و نزد وى همچنان از عبد اللَّه  بن حبيش روايت است كه گفت: بر تن ابن عمر دو لباس معافرى  ديدم، كه پيراهنش تا نصف ساق بود. 
و نزد ابونعيم  از وقدان روايت است كه گفت: از ابن عمر در حالى كه مردى از وى پرسيد كدام لباس را بپوشم، شنيدم كه گفت: لباسى را كه بى عقلان و بى خردان تو را در آن حقير و خوار نشمرند، و دانشمندان به آن عتابت نكنند، گفت: آن كدام لباس است؟ پاسخ داد: مابين پنج الى بيست درهم. و ابونعيم  از ابواسحاق روايت نموده، كه گفت: ابن عمر را ديدم كه تا نصف ساق‏هايش ازار مي ‏پوشيد. و نزد وى همچنان از او روايت است كه گفت: تنى چند از اصحاب رسول خدا ص اسامه بن زيد، (زيدبن) ارقم، براء بن عازب و ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم) را ديدم كه تا نصف‏هاى ساق شان ازار مي ‏پوشيدند. و ابونعيم  از عثمان بن ابى سليمان روايت نموده كه: ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) يك لباس را هزار درهم خريد و پوشيد.
 
روش عايشه و اسماء (رضى‏ اللَّه  عنهما) در لباس پوشيدن
بخارى  از كثيربن عبيد روايت نموده، كه گفت: نزد عايشه ام‏المؤمنين (رضى‏ اللَّه  عنها) داخل شدم، گفت: محكم بگير تا لباسم را بدوزم، آن گاه محكم گرفتم و گفتم: اى ام‏المؤمنين، اگر بيرون شوم و آنان را خبر بدهم، اين را از تو بخل مي ‏پندارند، گفت: حالتت را ببين، كسى كه كهنه را نپوشد لذت نو را نمى‏يابد. و ابن سعد  از ابوسعيد روايت نموده كه كسى در حالى نزد عايشه وارد 