 بنت جحش عسل نوشيدم، و هرگز به آن برنخواهم گشت »، آن گاه اين آيه نازل گرديد:
[يا أيهاالنبى ام تحرم ما أحل‏ اللَّه  لك] تا به اين قول خداوند [ان تتوبا إلى‏ اللَّه  فقد صغت قلوبكما]، براى عايشه و حفصه، [و إذ أسرالبنى إلى بعض أزواجه حديثاً]، به خاطر اين قولش، «بلكه عسل نوشيدم». 
ترجمه: «اى پيامبر چرا چيزى را كه خدا برايت حلال گردانيده است حرام مي ‏گردانى... اگر هر دوى شما به سوى خدا توبه كنيد، (به نفع شماست) چون قلب‏هاى شما كج شده است... و آنگاه كه پيامبر به بعضى ازواج خود سخنى را پنهان گفت...».
و ابراهيم بن موسى به روايت از هشام گفته: [آنچه پيامبر ص پنهان گفته بود اين بود:] «هرگز به آن بر نمى‏گردم، سوگند خوردم و اين را براى هيچ كس خبر مده». مسلم اين را به مثل آن روايت كرده است.
و نزد بخارى همچنان از عايشه روايت است كه گفت: رسول خدا ص شيرينى و عسل را دوست مي ‏داشت، و وقتى از نماز عصر عودت مي ‏نمود، نزد زنان خود داخل مي ‏شد و نزديك شان تشريف مي ‏برد، وى نزد حفصه دختر عمر داخل شد، و زيادتر از مدتى كه توقف مي ‏نمود توقف كرد، آن گاه رشكم آمد و از آن پرسيدم، به من گفته شد: زنى از قومش براى وى مشكى  از عسل اهدا نموده است، و از آن براى پبامبر ص نوشانيده است، گفتم: به خدا سوگند، حيله‏اى براى وى خواهيم ساخت، آن گاه براى سوده بنت زمعه گفتم: رسول خدا ص به تو نزديك خواهد شد، وقتى كه به تو نزديك گرديد بگو: مغافير خورده‏اى؟ او به تو خواهد گفت: نخير، به او بگو، اين بويى را كه استشمام مي ‏كنم چيست؟  او به تو خواهد گفت: حفصه به من عسل نوشانيده است، بگو: زنبور عسل عرفط  خورده است، و من هم آن را خواهم گفت، و تو اى صفيه نيز آن را برايش بگو، عايشه مي ‏گويد: سوده گفت: به خدا سوگند، جز اندكى سپرى نشده بود، كه پيامبر ص بر دروازه ايستاد، و من خواستم او را به آنچه مرا امر نموده بودى از ترس تو [بدون نزديك شدن] صدا كنم، هنگامى كه پيامبر ص به وى نزديك شد، سوده به او گفت: اى رسول خدا، مغافير خورده‏اى؟ گفت: «نخير»، گفت: پس اين بويى را كه از تو احساس مي ‏كنم چيست؟ گفت: «حفصه به من مقدارى عسل نوشانيده است»، گفت: زنبور عسل عرفط خورده است، و هنگامى كه نزد من آمد، مانند آن را گفتم، و هنگامى كه نزد صفيه رفت مانند آن را به او گفت، و هنگامى كه نزد حفصه رفت، به او گفت: اى رسول خدا، آيا از آن تو را ننوشانم؟ گفت: «من به آن ضرورتى ندارم؟». عايشه مي ‏گويد: سوده گفت: به خدا سوگند، آن را حرام نموديم. به او گفتم: خاموش باش. 
 
قصه پيامبر ص با همسرانش هنگامى كه اراده طلاق آن‏ها را نمود
احمد از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هميشه حريص بودم كه از عمر (رض) از همان دو زن از همسران پيامبر ص سئوال نمايم كه خداوند متعال درباره شان گفته است: 
[إن تتوبا إلى‏ اللَّه  فقد صغت قلوبكما] . 
ترجمه: «اگر هر دوى شما به سوى خدا توبه كنيد (به نفع شماست) چون قلب‏هاى شما كج شده است».
تا اينكه عمر حج نمود و من نيز با او حج نمودم، هنگامى كه به جايى از راه رسيديم عمر به كنارى رفت و من هم با مشك آب رفتم، وى قضاى حاجت نمود و بعد از آن نزدم آمد، و بر دست هايش آب ريختم و وضو نمود، گفتم: اى ا ميرالمؤمنين، آن دو زن از همسران پيامبر ص كه خداوندمتعال درباره شان گفته:
[إن تتوبا إلى‏ اللَّه  فقد صغت قلوبكما].
كدامهااند؟ عمر گفت: شگفتا به تو اى ابن عباس - زهرى مي ‏گويد: به خدا سوگند، از آنچه وى را پرسيد بدش آمد، ولى آن را از وى نپوشانيد - گفت: آن دو حفصه و عايشه‏اند، مي ‏افزايد: بعد از آن به صحبت ادامه داد و گفت: ما گروه قريش قومى بوديم كه بر زنان غالب بوديم، و هنگامى كه به مدينه آمديم قومى را دريافتيم كه زنان شان بر آن‏ها غالب اند، آن گاه زنان ما از زنان ايشان آموختند، گفت: و منزل من در بنى ا مي ه بن زيد در عوالى بود، افزود: روزى بر زنم خشمگين شدم، ناگهان متوجه شدم كه به من جواب پس مي ‏دهد، و اين پاسخ دادن وى را بد ديدم، گفت: چرا اينكه تو را پاسخ مي ‏دهم بد مي ‏برى، به خدا سوگند، ازواج پيامبر ص نيز وى را پاسخ مي ‏دهند، و [گاهى] يكى از آنان پيامبر ص را از روز تا شب ترك مي ‏گويد [و با او حرف نمى‏زند]. عمر (رض) مي ‏گويد: آن گاه به راه افتادم و نزد حفصه آمدم گفتم: آيا در مقابل رسول خدا ص پررويى مي ‏كنى و به او جواب مي ‏دهى؟ گفت: بلى، گفتم: و [گاهى] يكى از شما وى را تا شب ترك مي ‏كند [و با او حرف نمى‏زند]؟ گفت: بلى، گفتم: كسى كه از شما اين كار را بكند ناا مي د و زيانمند شده است! آيا يكى از شما در امن مي ‏باشد [و از اين نمى‏ترسد] كه خداوند بر وى به خاطر غضب رسولش خشمگين شود؟ كه در اين صورت وى هلاك شده است! در مقابل رسول خدا پررويى مكن و به او پاسخ مده، و از وى چيزى مخواه، و هرچه مي ‏خواهى از من بخواه، و تو را اين فريب ندهد كه همسايه‏ات زيباتر، و نزد رسول خدا ص از تو محبوب‏تر است - هدفش عايشه است - . عمر (رض) افزود: من همسايه‏اى از انصار داشتم، و به نوبت نزد رسول خدا ص مي ‏رفتيم، يك روز او مي ‏رفت و يك روز من، و خبر وحى و غير آن را برايم مي ‏آورد، و مثل آن را من برايش مي ‏آوردم، افزود: و ما با هم صحبت از اين داشتيم كه غسان اسب‏ها را نعل مي ‏كند  تا با ما بجنگد، روزى رفيقم رفت، و غروب نزدم آمد و دروازه‏ام را زد، و مرا صدا نمود و نزدش بيرون رفتم، گفت: كار بزرگى اتفاق افتاده است! پرسيدم: چه شده است؟ آيا غسان آمده؟ گفت: نخير، بلكه بزرگتر و آشكارتر از آن، رسول ص زنان خود را طلاق داده است، گفتم: حفصه ناا مي د و زيان كار شد! اين را واقع شدنى مي ‏پنداشتم، و وقتى نماز صبح را خواندم لباس هايم را پوشيده و پايين آمدم، و در حالى نزد حفصه داخل شدم كه گريه مي ‏نمود، گفتم: آيا رسول خدا ص شما را طلاق داده است؟ گفت: نمى‏دانم، وى آنجا در آن بالاخانه گوشه نشينى اختيار نموده، آن گاه نزد غلام سياه وى آمدم گفتم: براى عمر اجازه بگير، غلام داخل شد و باز به سويم بيرون آمد و گفت: تو را نزد وى ياد نمودم، ولى خاموشى اختيار نمود، آن گاه برگشتم و نزد منبر آمدم، ناگهان متوجه شدم كه گروهى آنجا نشسته‏اند و بعضى گريه مي ‏كنند، بعد اندكى نشستم، باز آنچه را احساس مي ‏كردم بر من غلبه نمود، و دوباره نزد غلام آمدم گفتم: براى عمر اجازه بگير، وى داخل شد و باز به سويم بيرون آمد و گفت: تو را نزد وى ياد نمودم، ولى خاموشى اختيار نمود، باز بيرون آمدم و نزد منبر نشستم، و بار ديگر آنچه احساس مي ‏كردم بر من غلبه نمود، و نزد غلام آمدم وگفتم: براى عمر اجازه بگير، وى داخل شد و باز به سويم بيرون آمد و گفت: تو را نزد وى ياد نمودم، ولى خاموشى اختيار نمود، آن گاه روى خود را برگردانيده بازگشتم، ناگهان متوجه شدم كه غلام صدايم مي ‏كند، گفت: داخل شو كه به تو اجازه داد، آن گاه داخل شدم و به رسول خدا ص سلام دادم، متوجه شدم كه وى بر فرش بوريايى تكيه نموده است - احمد مي ‏گويد: يعقوب در حديث صالح براى مان گفته است كه: و نقش‏هاى 