ثمان بن ابى سوده روايت نموده، كه گفت: عباده بن صامت (رض) را بر اين ديوار - ديوار مسجد كه مشرف بر وادى جهنم است - ديدم كه سينه خود را بر آن گذاشته و گريه مي ‏نمود، گفتم: اى ابووليد چه تو را مي ‏گرياند؟ گفت: اين همان مكانى است كه پيامبر خدا ص به ما خبر داد كه جهنم را در آن ديده است.
 
گريه عبد اللَّه  بن عمرو و ابوهريره (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابونعيم  از يعلى بن عطا و او از مادرش روايت نموده كه: وى به عبد اللَّه  بن عمرو (رضى‏ اللَّه  عنهما) سرمه مي ‏زد، چون عبد اللَّه  خيلى گريه مي ‏نمود، مي ‏گويد: در را به روى خود مي ‏بست و مي ‏گريست تا حدى كه چشم‏هايش سفيدى پيدا نمودند  زايد: و مادرم برايش سرمه مي ‏ساخت. و ابن سعد  (سلم بن بشر) روايت است كه گفت: خاموشى فراخوان به سوى جنت است. و نزد وى همچنان از على (رض) روايت است كه گفت: 
لاتفش سرك الا اليك
فإنّ لكل نصيح نصيحا
فإني رأيت‏ة غُواةَالرجال
لا اترجمه: «راز خويش را جز با خودت در  ميان مگذار زيرا براى هر نصيحت كننده نصيحت كننده‏اى هست، و من مردان گمراهى را ديده‏ام كه هيچ پوستى را سالم نمى‏گذارند».
و ابن عساكر از ابودرداء  روايت نموده، كه گفت: چنانكه حرف زدن‏ے(1)   ى‏قرواپ ن را مي ‏آموزيد، خاموشى را نيز بياموزيد، چون خاموشى بردبارى بزرگى است، و به شنيدن از حرف زدن زيادتر حريص باش، و در چيزى كه به تو ارتباط ندارد صحبت مكن، و بدون [ديدن] امر شگفت‏انگيز و تعجب آور خنده زياد مكن، و به طرفى بدون هدف نرو.  و نزد ابونعيم  از ابودرداء روايت است كه گفت: در وجود مومن هيچ تكه گوشتى محبوب‏تر از زبانش نزد خداوند عزوجل نيست، به سبب همان است كه او را وارد جنت مي ‏كند. و در كافر هيچ تكه گوشتى بدتر از زبانش نزد خداوند عزوجل نيست، به سبب آن او را وارد آتش مي ‏نمايد.
 
قول ابن عمر و انس درباره حفظ زبان
ابونعيم  از ابن عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: مستحق‏ترين چيزى را كه بنده پاك كند زبانش است. و ابن سعد  از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: بنده تا آن وقت از (خدا) نمى‏ترسد كه زبان خود را حبس ننمايد.
 
دعوت نمودن عميربن وهب جُمَحى و داستان اسلام آوردنش     

گفتگوى عميربن وهب با صفوان بن اميه
ابن اسحاق از محمدبن جعفر بن زبير از عروه بن زبير (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عميربن وهب جمحى با صفوان بن اميه در حجر (مكانى است در كعبه) اندكى پس از مصيبت بدر در كمين مشركين نشست - عمير بن وهب شيطانى از شيطان‏هاى قريش بود، و از كسانى بود كه پيامبر خدا ص و يارانش را اذيت مي‏نمود، و آنها از وى مشكلات و رنج‏هاى زيادى در حالى كه خودش در مكه بود، مي‏ديدند، و پسرش وهب بن عمير در جمله اسيران بدر قرار داشت - و كشته شدگان مشركين را در بدر كه در چاه انداخته شده بودند و مصيبت آنها را متذكر شد، صفوان گفت: به خدا سوگند، در زندگى بعد از آنها خيرى نيست. عمير به او گفت: راست گفتى، به خدا سوگند، اگر اين قرضدارى كه توان اداى آن را ندارم، با اين اهل و عيال كه پس از خودم بر ضياع آنها در هراسم نمي‏بودند، حتماً سوار شده و براى قتل محمّد مي‏رفتم، چون من در ميان آنها دليلى دارم، و آن اين كه پسرم در دست شان اسير است (و كسى مرا در راه رسيدن و رفتنم نزد آنها معترض نخواهد شد). راوى مي‏گويد: صفوان بن اميه اين فرصت را غنيمت شمرده و گفت: قرضداريت را ادا مي‏كنم و عيالت را چون عيالم نگه مي‏دارم، من از آنها تا وقتى كه زنده باشند سرپرستى مي‏كنم، هر چيزى كه در دست داشته باشم از آنها دريغ نخواهم ورزيد. عمير به او گفت: اين امر را بين من و خودت پوشيده نگه دار، صفوان پاسخ داد: اين را خواهم نمود. راوى مي‏گويد: بعد از آن عمير دستور داد شمشيرش تيز كرده شد، و لبه آن زهر داده شد، سپس حركت نمود تا اين كه به مدينه آمد. در حالى كه عمربن خطاب (رض) با عده‏اى از مسلمانان درباره بدر و عزّتى كه خداوند (جل جلاله) نصيب شان نموده بود، و چيزى را كه براى دشمن شان نشان داده بود، صحبت مي‏نمودند. چشمش به عمير بن وهب افتاد كه شتر خود را در دروازه مسجد خوابانيده و شمشيرش را بر گردن دارد. عمر (رض) فرمود: اين سگ دشمن خدا عميربن وهب جز براى شرى نيامده است، اين همان كسى است كه در ميان ما فساد نمود، و شمار ما را براى مشركين در روز بدر تخمين زد.
   
سخن سخن سيدنا محمد پيامبر خدا ص
وصف صحابه از سخن گفتن پيامبر ص
بخارى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص چنان سخن  مي ‏گفت، كه اگر شمارش گرى آن را مي ‏شمرد، مي ‏توانست آن را بشمرد. و نزد وى همچنان از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: آيا تو را در شگفت نيندازم، ابوفلان آمد و در پهلوى حجره من نشست، و از پيامبر خدا ص صحبت مي ‏كرد، و آن را به من مي ‏شنوانيد، و من نماز مي ‏گزاردم، ولى  قبل از اين كه نماز خود را تمام كنم برخاست، و اگر وى را در مي ‏يافتم، بر وى رد مي ‏نمودم كه پيامبر خدا ص چون شما شتابزده سخن نمى‏گفت. اين را احمد، مسلم و ابوداود نيز روايت نموده‏اند، و در روايت ايشان آمده است: آيا تو را در مورد ابوهريره (رض) در تعجب نيندازم... و مانند آن را متذكر شده است. و نزد احمد از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: سخن پيامبر ص واضح و روشن بود، و هركس آن را مي ‏فه مي د، و به شتاب حرف نمى‏زد. اين را ابوداود هم روايت كرده است. و نزد ابويعلى از جابر يا ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم) روايت است كه گفت: در كلام پيامبر ص سكون يا آرامش وجود داشت.  و نزد احمد از انس (رض) روايت است كه: وقتى پيامبرخدا ص سخن  مي ‏گفت آن را سه مرتبه تكرار مي ‏نمود، و وقتى نزد قومى مي ‏آمد، سه مرتبه بر آن‏ها سلام مي ‏داد. اين را بخارى نيز روايت نموده است. و نزد احمد از ثمامه بن انس روايت است كه: انس وقتى سخن  مي ‏گفت، آن را سه مرتبه  مي ‏گفت، و متذكر مي ‏گرديد كه پيامبر ص وقتى سخن  مي ‏گفت، آن را سه مرتبه  مي ‏گفت، و سه بار اجازه مي ‏خواست. و نزد ترمذى از ثمامه از انس (رض) روايت است كه: پيامبر ص وقتى سخن  مي ‏گفت، همان كلمه را سه مرتبه تكرار مي ‏نمود، تا از وى دانسته شود. بعد از آن ترمذى گفته است: حسن، صحيح و غريب است. و نزد احمد از ابوهريره (رض) روايت است كه گفت: از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «با كلام جامع مبعوث شدم، و به رعب نصرت داده شدم، و در حالى كه در خواب بودم كليدهاى خزانه‏هاى ز مين براى من آورده شد، و در دستم گذاشته شد». 
 
پشيمانى و ندامت عمروبن عاص به سبب كثرت سؤالش از پيامبر ص
ترمذى  از عمروبن‏عاص (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در وقت صحبت خود به سوى شريرترين قوم به خاطر جلب وى متوجه مي ‏گرديد، وى در وقت صحبت خود به سوى من نيز متوجه مي ‏شد، حتى [بارى]گمان نمودم كه من بهترين قوم هستم، و گفتم: اى پيامبر خدا من بهتر هستم يا ابوبكر؟ گفت: «ابوبكر»، گفتم: اى پيامبر خدا من بهتر هستم يا عمر؟ گفت: «عمر»، گفتم: اى پيامبر خدا من بهتر هستم يا عثمان؟ گفت: «عثمان»، و هنگامى