ين را، چنان كه در الاصابه (382/1) آمده، روايت كرده است.
    
درخواست وى از امّ سلمه در ارتباط  با بسط و گسترش دنيا و جواب او به وى
بزار از ام سلمه (رضي الله عنها) روايت نموده كه: عبدالرحمن بن عوف (رض) نزد وى داخل شد و گفت: اى مادر، ترسيدم كه مالم مرا هلاك كند، من مالدارترين قريش هستم، گفت: اى پسرم نفقه كن، چون من از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «از يارانم كسى هست كه مرا پس از جدايى‏ام از وى نمي ‏بيند»، آن گاه عبدالرحمن بن عوف (رض) بيرون رفت و با عمر (رض) روبرو گرديد، و او را از آن چه‏ام سلمه گفته بود آگاه ساخت، بعد عمر (رض) نزد وى داخل شد و گفت: به خدا سوگند، آيا من هم از آن‏ها هستم؟ پاسخ داد: نخير، ولى بعد از تو هيچ كسى را برائت نمي ‏دهم. هيثمي  (72/9) مي ‏گويد: رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1052.xml">بخشهاي 351 تا 360</a><a class="folder" href="w:html:1063.xml">بخشهاي 361 تا 370</a><a class="folder" href="w:html:1074.xml">بخشهاي 371 تا 380</a><a class="folder" href="w:html:1085.xml">بخشهاي 381 تا 390</a><a class="folder" href="w:html:1096.xml">بخشهاي 391 تا 400</a><a class="folder" href="w:html:1107.xml">بخشهاي 401 تا 410</a><a class="folder" href="w:html:1118.xml">بخشهاي 411 تا 417</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1053.txt">خوف خباب بن ارت و گريه‏اش بر بسط و گسترش دنيا  </a><a class="text" href="w:text:1054.txt">خوف سلمان فارسى (رض) و گريه‏اش بر بسط و گسترش دنيا  </a><a class="text" href="w:text:1055.txt">عيادت سعدبن ابى وقاص از سلمان و آنچه ميان ايشان اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1056.txt">انگيزه ناراحتى و  ناشكيبايى سلمان (رض) هنگام وفات</a><a class="text" href="w:text:1057.txt">خوف و هراس ابوهاشم بن عتبه بن ربيعه قريشى  </a><a class="text" href="w:text:1058.txt">هراس ابوعبيده بن جراح (رض)  و گريه وى بر بسط و گسترش دنيا</a><a class="text" href="w:text:1059.txt">زهد و روى گردانيدن پيامبر ص و يارانش از دنيا و بيرون شدن از آن بدون آميزش وابستگى به آن </a><a class="text" href="w:text:1060.txt">فرش خواب پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1061.txt">طعام و لباس پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1062.txt">آنچه ميان پيامبر خدا ص و ام ايمن در پختن نان گرد نازك به وقوع پيوست</a></body></html>خوف خباب بن ارت و گريه‏اش بر بسط و گسترش دنيا  
قصه خوف وى هنگام بيمار پرسى بعضى اصحاب از وى
ابويعلى و طبرانى به اسناد جيد از يحى بن جعده روايت نموده‏ اند كه گفت: عده‏اى از ياران پيامبر خدا ص خباب (رض) را عيادت نمودند و گفتند: خوش باش، اى ابوعبد اللَّه ،  كه در حوض نزد محمّد ص وارد مي ‏شوى، گفت: به اين چگونه؟ و به بالا و پايين خانه اشاره نمود، در حالى كه پيامبر خدا ص گفته است: «براى يكى از شما به اندازء توشه يك سواركار كفايت مي ‏كند». اين چنين در الترغيب (184/5) آمده است.
 
قصه وى (رض) در اين باره هنگام وفاتش
نزد ابونعيم در الحليه (145/1) از طارق بن شهاب روايت است، كه گفت: تنى چند از اصحاب پيامبر ص خباب (رض) را عيادت نمودند، و برايش گفتند: خوش باش اى ابوعبد اللَّه ، كه فردا نزد برادرانت وارد مي ‏شوى، [راوى]  مي ‏گويد: وى گريست و گفت: گرچه در من ناشكيبايى و بى صبرى نيست، ولى شما اقوامي  را برايم متذكر شديد و برادرانى را براى من نام برديد كه آنان به همه پاداش‏هاى خود رفتند و من مي ‏ترسم كه ثواب آنچه شما از آن اعمال متذكر مي ‏شويد، اين چيزها باشد، كه بعد از ايشان براى ما داده شده است. اين را ابن سعد (118/3) از طارق به مانند آن، روايت نموده است.
و نزد ابونعيم در الحليه (144/1) از حارثه بن مضرّب روايت است، كه گفت: نزد خباب (رض) در حالى داخل شديم كه در شكم خود هفت داغ گذاشته بود، و گفت: اگر رسول خدا ص نگفته بود: «هيچ كسى از شما تمنّاى مرگ را نكند»، من حتماً آن را آرزو مي ‏نمودم، بعضى از آنان گفتند: صحبت و يارى پيامبر ص و قدوم نزد وى را به ياد بياور، گفت: من ترسيده‏ام، كه آنچه نزدم است، مرا از قدوم نزد وى باز دارد ،( گياهى است خوشبو و با شاخه‏هاى باريك، برگ هايش ريز، و سرخ رنگ يا زرد و تند بو و داراى شكوفه‏هاى سفيد.) اين چهل هزار درهم در خانه است.
وى (145/1) از طريق ديگرى از حارثه به مانند اين به اختصار روايت نموده، و افزوده است: من خود را با پيامبر ص در حالى ديدم كه مالك يك درهم هم نبودم، و حالا در گوشه خانه‏ام چهل هزار درهم است!! مي ‏گويد: بعد از آن كفن وى آورده شد، هنگامي  كه آن را ديد گريست و گفت: ليكن براى حمزه (رض) كفنى جز چادر خط دارى پيدا نشد، كه اگر بر سر وى قرار داده مي ‏شد از قدم هايش جمع مي ‏شد، و اگر بر قدم هايش قرار داده مي ‏شد، از سرش جمع مي ‏گرديد، بعداً بر سرش قرار داده شد، و بر قدوم‏هايش اذخر  گذاشته شد. اين را ابن سعد (117/3) از حارثه به مانند آن روايت نموده است. و نزد ابونعيم در الحليه (145/1) از ابووائل شقيق بن سلمه روايت است، كه گفت: نزد خباب بن ارت هنگام مريضى اش داخل شديم، وى گفت: در اين صندوق هشتاد هزار درهم است، به خدا سوگند، من بر آن تارى هم نبسته‏ام، و از سائلى هم بازش نداشته‏ام، و بعد از آن گريست. گفتيم: چه تو را مي ‏گرياند؟ گفت: بر اين مي ‏گريم، كه يارانم رفتند، و دنيا از ايشان  چيزى را نكاست، و ما بعد از آنان باقى مانديم و جز خاك ديگر موضعى  براى آن نيافتيم(يعنى: موضع مصرف دارايى مان را جز در بنا نمودن خانه  و غيره نمى‏يابيم. م.). ابونعيم مي ‏گويد: آن را ابواسامه از ادريس روايت نموده، كه گفت: دوست داشتم، كه آن مال اين‏قدر، و آن قدر، يا چنان كه گفت، پشكل يا غير آن مي ‏بود.
و همچنين نزد ابونعيم (146/1) از حديث قيس آمده، كه بعد از آن گفت: قبل از ما اقوامي  رفتند، كه از دنيا چيزى به دست نياوردند، و ما بعد از ايشان باقى مانديم، تا اينكه از دنيا به قدرى به دست آورديم، كه بعضى از ما نمي ‏داند، آن را به جز در خاك در چه بگذارد، و مسلمان در برابر هر چه انفاق نمايد اجر و پاداش داده مي ‏شود، به جز آن‏چه در خاك انفاق نموده است.
 
حديث بخارى درباره خوف خباب (رض)
نزد بخارى از خباب روايت است كه گفت: با پيامبر ص هجرت نموديم و هدف مان به دست آوردن رضاى خدا بود، و پاداش ما بر خداوند واجب شد، و كسانى از ما درگذشتند و رفتند، و از پاداش خود چيزى نخوردند، از جمله آن مصعب بن عمير بود، كه در روز احد كشته شد، و جز يك چادر خال‏خالى از خود ديگر چيزى به جاى نگذاشت، وقتى كه سر وى را به آن مي ‏پوشانديم، پاهايش معلوم بود مي ‏شد، ووقتى كه پاهايش با آن پوشانده مي ‏شد، سرش بيرون بود، آن گاه پيامبر ص به ما گفت: «سر وى را با آن بپوشانيد، و بر پاهايش اذخر بگذاريد». و كسانى از ما ميوه‏اش برايش پخته شده، و او آن را مي ‏چيند. اين را ابن سعد (85/3) و ابن ابى شيبه به مانند آن، چنان كه در الكنز (86/7) آمده، روايت نموده‏ اند.

خوف سلمان فارسى (رض) و گريه‏اش بر بسط و گسترش دنيا  
حكايت وى بر مردى از بنى عبس در اين باره
ابونعيم در الحليه (199/1) از ابوالبخترى از مردى از بنى عبس روايت نموده، كه گفت: با سلمان فارسى هم صحبت شدم، و او آنچه را خداوند تعالى از كنزهاى كسرى براى مسلمانان گشوده بود متذ